عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر- مرگ همیشه در میدان گلوله و انفجار رخ نمیدهد؛ گاهی در سکوتِ سرما، در انزوای یک ارتفاع مرزی، و در لحظهای که انسان تنها دارایی عاطفیاش را در مشت فشرده است.
ستوان یکم رحیم مجیدی نه در نبردی رودررو، بلکه در مواجهه با طبیعتی رهاشده و شرایطی طاقتفرسا جان باخت؛ جایی که سرما، جای دشمن را گرفت و بیتفاوتی ساختاری، نقش همدست را. او در حالی به شهادت رسید که عکس فرزند خردسالش را در دست داشت؛ عکسی که پشت آن نوشته بود: «هوایش را داشته باشید». این جمله کوتاه، پیش از آنکه وصیت باشد، یک پرسش است؛ پرسشی از ما، از نظام تصمیمگیری و از معنای واقعی مسئولیت نسبت به جان انسانهایی که نامشان را مدافع میگذاریم.
آنچه در تصویرِ دستبهدستشده میبینیم، صرفاً عکسی از یک پدر و فرزند نیست؛ فشردهای است از یک منطق مسلط که بدن انسان را به ابزار، و رنج را به امر عادی بدل کرده است.
این تصویر، اگر درست خوانده شود، نه سند احساسات فردی، بلکه نشانهای از یک وضعیت ساختاری است؛ وضعیتی که در آن جان دیگر موضوع سیاست نیست، بلکه ماده خام سیاست است.
ما پدر یخزدهای را میبینیم که عکس فرزندش را در آغوش دارد. اما آنچه یخ زده، فقط بدنها نیست؛ زبان، اخلاق و حساسیت جمعی نیز منجمد شدهاند. جامعهای که چنین تصویری را میبیند و بلافاصله آن را در چرخه مصرف خبری، هشتگ و هیجان لحظهای حل میکند، عملاً در حال عادیسازی فاجعه است. خطر اصلی دقیقاً همینجاست؛ جایی که تراژدی، بهجای ایجاد پرسش، به ابزاری برای تثبیت روایتهای از پیشساخته بدل میشود.
مسأله این نیست که چرا این پدر کشته شد؛ مسأله این است که چرا شرایطی ساخته شده که مرگ او قابلتوجیه جلوه میکند.
در این منطق، سرباز نه یک انسان، بلکه بدنِ وطن است؛ بدنی که میتوان آن را فرسود، قربانی کرد و سپس با واژگانی چون شرافت، ایثار و تقدس پوشاند. وقتی بدن انسان به نماد بدل میشود، رنج واقعیاش از صحنه حذف میگردد. نمادها درد نمیکشند، انسانها چرا.
این تصویر، شکاف عمیق میان زبان رسمی و زندگی واقعی را عریان میکند.
در زبان رسمی، پدر بودن مقدس است، خانواده هستۀ جامعه معرفی میشود و فرزند آیندۀ ملت نام میگیرد. اما در عمل، همان ساختاری که این واژگان را تکرار میکند، ابتداییترین شروط بقای پدر و کودک را تأمین نمیکند. این دوگانگی، تصادفی نیست؛ بخشی از سازوکار قدرتی است که با تقدیس مفاهیم، گاه از پاسخگویی نسبت به واقعیت شانه خالی میکند.
نکته مهمتر، واکنشها به انتشار چنین تصاویری است. بهجای پرسش از ساختارها، اغلب شاهد جنگ روایتها هستیم؛ چه کسی عکس را منتشر کرد؟ نیت او چه بود؟ آیا این تصویر به دشمن کمک میکند یا نه؟
این جابهجاییِ بحث، خود نشانه بحران است. وقتی مسأله از چرا انسانها در چنین شرایطی میمیرند به چه کسی مجاز به دیدن این مرگ است تغییر میکند، اخلاق، جای خود را به مدیریت تصویر میدهد.
در بسیاری از جوامع، مرگ یک سرباز میتواند بحران ملی ایجاد کند و دولتها را به پاسخگویی وادارد. اما در اینجا، مرگ در مقیاس انبوه اتفاق میافتد و بهتدریج از معنا تهی میشود. این همان نقطهای است که جامعه به آستانۀ بیحسی اخلاقی میرسد؛ جایی که فاصله میان سوگواری و فراموشی به چند اسکرول ساده تقلیل مییابد.
این یادداشت نه دعوت به احساساتگرایی است و نه بهرهبرداری سیاسی از رنج. مسأله، بازگرداندن انسان به مرکز تحلیل است.
تا زمانی که جان انسان بهعنوان یک ارزش غیرقابلمعامله به رسمیت شناخته نشود، هر تصویری - هرچقدر هم تکاندهنده - در نهایت به بخشی از آرشیو فاجعه تبدیل خواهد شد. تصویر پدری که عکس فرزندش را در آغوش گرفته، آینهای است که از ما میپرسد؛ چه زمانی مرگ، اینقدر ارزان شد؟ و چه کسی از این ارزانی سود میبرد؟
اما چرا برای سربازی که در مأموریت رسمی و در خط مرزی کشور خدمت میکند، در آن سطح از سرما تمهیدات حداقلی برای حفظ جان اندیشیده نشده است؟ آیا سرما درجه و رتبه میشناسد؟ آیا یخزدگی تفاوت قایل میشود؟ جان انسان، پیش از آنکه تابع سلسلهمراتب نظامی باشد، یک واقعیت زیستی و اخلاقی است؛ و دقیقاً به همین دلیل، مسئولیت حفاظت از آن باید مطلق و غیرقابلچانهزنی باشد.
وقتی مأموریتی در شرایط سخت جوی تعریف میشود، پیشفرض عقلانی و حرفهای آن است که بدن نیروی انسانی بهعنوان نخستین سرمایه، مورد حمایت قرار گیرد. لباس مناسب، تجهیزات گرمایشی، پناه موقت، امکان جابهجایی ایمن یا حتی تعلیق مأموریت در شرایط بحرانی، نه امتیاز که ضرورت است. نادیدهگرفتن این بدیهیات، مرگ را از حادثه به پیامد قابل پیشبینی تبدیل میکند.
گاهی در منطقهای بوروکراتیک، بدن انسان به عدد، به یگان، به پست تقلیل مییابد. در چنین نگاهی، فقدان تجهیزات یا تصمیمهای نادرست، با واژگانی چون شرایط خاص، اقتضائات مأموریت یا سختی خدمت توجیه میشود. اما هیچکدام از این تعابیر، نمیتواند جای خالی مسئولیت را پر کند. سختی خدمت، مجوز بیتدبیری نیست.
پاسخ به این پرسشها، تنها ادای احترام به یک "شهید" نیست؛ آزمونی است برای سنجش نسبت ما با مفهوم مسئولیت، با ارزش جان انسان و با صداقتی که در گفتار داریم اما در عمل، اغلب از آن فاصله میگیریم.