هنرمند خوب هنرمند مرده است!
اگر برایتان جای تعجب است چرا این روزها بین مسئولین برای کسی که توسط خودشان تحقیر و تبعید شده، مسابقه ابراز تاسف و اندوه راه افتاده، باید گفت از نظر آنها یک هنرمند خوب هنرمند مرده است و بر همین اساس درخور تحسین و اکرام!
نگران نباشید اگر بهرام بیضاییها دوباره زنده شوند سعید امامیها هم،حی و حاضر شده و دوباره آش همان و کاسه همان میشود.این تسلیت و همدردیهای مدیران را بگذارید به حساب ژست و ادا و اطوارهای زودگذری که مثلا میخواهند نشان دهند آنقدرها و آنطور که نشان دادهاند از مرحله پرت نیستند.
لکه ننگ و مایه خجالت ما ...
وقتی بدانیم بهرام بیضایی که در غربت مُرد کسی بوده که تا حالا مثل و نظیرش را در عالم نمایش نداشتیم و حالا حالاها هم نخواهیم داشت، شاید داغ این فراق، بیش از هر هنرمند فقید دیگری بر دلمان سنگینی کند.
باید بیشتر از غم، شرم را تجربه کرد و اگر اندوهی باشد این غصه را باید خورد و نگران چنین واکنشی از تاریخ بود که بعدها دربارهمان چگونه قضاوت خواهد کرد؟ ما با وجود توفیقِ همعصری با این هنرمند بینظیر، از مواهبش بینصیب ماندیم و قدرش را ندانستیم. ایرانیترین ایرانی را از ایران و جایی که عاشقش بود بیرون راندیم. کسی که عمری برای احیای تاریخ، فرهنگ و سنت این کشور با انجام پژوهشها و خلق آثار هنری صرف کرد و مرجع بلامنازع این عرصه شد.
اگر حکومتها فقط دم زدهاند که با جنگ و چنگ و دندان و با شعار وطنپرستی درحفظ آب و خاکمان کوشیدهاند در واقع این فردوسی و سعدی و حافظ و بیضاییها بودند که باموشک نقطهزنهای کلماتشان دمار از روزگار دشمنانی که قصد گرفتن زبان؛فرهنگ و هویتمان را داشتند؛بدون اِهن و تُلپ و دادار دودور درآوردند و آرام آرام به ما و تاریخ فرهنگ کشورمان آبرو و اعتبار بخشیدند.
آهن بجای کاوه آهنگر ...
همواره ایرانِجان، مدیون هنرمندان بوده. برخلاف جنگهای رودرو که غالبا در آنها شکست خوردیم در این جبهه با کولهباری از آثار ادبی و هنری همواره درخشیدیم و افتخارآفرین بودیم و راز ماندگاریِ با عزتمان هم با وجود اینهمه مسئول ناکارآمد تنها و تنها همین پشتوانه و شخصیت های فرهنگی بوده و هست. اما افسوس که با وجود انبوهی از تجارب تاریخی حتی در این عصر هم، باز صَلاح کشور را به داشتن سِلاح ربط میدهند و بجای کاوه آهنگرها، آهن را نشانه اقتدار میدانند.
قاتلین سریالی هنرمندان
تاریخ اگر همیشه تکرار نشود لااقل در مورد تحدید و تهدید اصحاب هنر بارها و بارها بطور تمام و کمال تکرار شده،شاهد مثالش هم، هنرمندانی است که بخاطر علم و هنرشان تحقیر، تبعید،دستگیر،اخراج شدند.
بله؛ همانهایی که در زمان حال باعث افتخارند؛ حالشان در زمان حیات آنقدر گرفته شده که نمردند؛ دق کردند. بی شک اگر حافظ و سعدی و خیام هم در این دوره میزیستندجایشان جایگاه فعلی نبود و حساب کارشان با کرام الکاتبین بود.
میگویند مرگ هنرمند دو بار اتفاق میافتد و حکومتها بارها و بارها قاتلین سریالی مرگ نوع اول آنها بودند. بیضایی میگوید حکومتها سانسور و توقیف نمیکنند این جامعه است که حکومتهایی میسازد تا برایشان سانسور کنند، آنهم به جرم اینکه مثل ما و در خدمت حکومتها نبودند. بیضایی چه دلی پری داشت از جامعهای که با ناآگاهی و بلاهت خودش به دست خودش استبداد را میسازد و بعد هم با دعا و نیایش منتظر ظهور قهرمانی مینشنید تا آنها را از این وضعیت خودساخته و خودخواسته نجات دهد.
گناه پیشرو بودن
اصولا صاحبان اندیشه بیش از آنکه جایزه گرفته و تقدیر شده باشند مجازات شدهاند؛ از جام شوکران سقراط و غلط کردم گالیله بگیرید تا تبعید و زندان چاپلین و عزیزنسین و بیلی وایلدر و تارکوفسکی و خیلیهای دیگر که البته اصل کلکسیونش در همینجا موجود است و ما آنها را به اسم فرار مغزها میشناسیم.
خندهدار است که درست همان عقاید و نظراتی که سالیان بعد قرار است الگوی عالم و آدم باشند در زمان حیات، بلای جانت میشوند.
در این میان مثل همیشه در حوزه فرهنگ و هنر پای مسئولینی پر از ادعا در میان است تا همان وظیفه همیشگی خود را اجرا کنند.یعنی ممنوع الچیز کردن هنرمندی که سرش به تنش بیارزد. هر چه بیضایی فریاد برآورد آخر شما کی هستید که میگویید باید اینطور باشد و آنطور نباشد آنها خیلی مِلو . آرام کار خودشان را کردند. رگ نخبههای عرصه فرهنگ و هنر را مثل امیرکبیر در خفا و در حمام نمیزنند بلکه با افتخار و در ملاعام و با نام جلوگیری از فساد و فحشا سرشان را میزنند و این خوش خدمتی را مانند همان کسی که سر میرزا کوچک خان را برید؛ با شوق و ذوق و افتخار جار میزنند و تقدیمِ مقامات میکنند تا چند روزی بیشتر پشت میزشان بنشینند. بله؛ همین چند روز بیشتر پشت میز ماندنها بوده که به قیمت سالها دور ماندن کشور از فرهنگ و پیشرفت آب خورده. بیضایی میدانست سانسور همیشه مستقیم نیست گاه فضا و شرائط را جوری ترتیب میدهند تا ناخودآگاه ترتیب خودت را بدهی و سانسورچی خودت شوی. او برای گرفتار نشدن در چنین باتلاق سیاستزدهای فرار را بر قرار ترجیح داد. درست مانند اودیسیوس آن اسطوره یونانی که خود را به دکل کشتی بست و در گوشهایش موم فرو کرد تا فریب آوازهای (یا وعدههای) دلفریب را نخورد.
بهای بهایی بودن
بیضایی «روز واقعه» را نوشت (بهترین متن مذهبی در مورد تاریخ اسلام) اجدادش تعزیهکار بودند و بارها اعلام کرد دین من فرهنگ من است و مذهب فعلی من فقط موروثی است. اما تا آخر عمر همچنان تاوان«بهایی» بودنش را میداد و بارها قربانی افراطیگریهای عقاید خاص شد. گاه به حکم یک واعظ،خانه پدرانش را ویران کردند و گاه با بیاعتنایی و ندادن مجوز خودش را از خانه بیرون راندند تا جایی که بیضایی شاهنامه را بزرگترین کتاب سیاسی جهان میخواند چون بخوبی نشان میداد در طول تاریخ چگونه افرادی با وعده و وعید به اسم پادشاهی و جمهوری بر سر کار آمدند و بعد از مدتی فسادِ قدرت آنها را فرا گرفت.
نگاهی به آثار بیضایی
به جز کارهای تحقیقی او در زمینه تاریخ نمایش در ایران، چین ، ژاپن و... که هر کدام مرجع و منبعی است برای تدریس و تحقیق، آثار هنری بیضایی در اصل، دغدغهها ورنج های او را شامل میشوند. او بارها گفته: ترجیح داده به جای بیان واقعیت تفسیری از واقعیت را نشان دهد. بیضایی با آمیختن اسطوره، افسانه، خیال و واقعیت معجونی بیرون میکشد که گاه حتی ضد اسطوره و خلاف ذهنیت ما از شخصیتهای تاریخی عمل میکنند. برهمین اساس او در بخش«اژدهاک» «سه بر خوانی» به ما فرصتی میدهد که نجواهای شخصیت منفوری همچون ضحاک را هم بشنویم.«آرش» را نه تنها کمانگیر قهرمان ندانیم بلکه او را صرفا یک چوپان ناتوان اما عاشق ایران بدانیم که بیشتر از خودش؛ به تیری که دلش را با او همراه کرده بود امید داشت و با همین دلدادگی ایران را از تحقیر تورانیان نجات داد. او هر بار بطریقی با نوآوریها همه را شگفت زده کرده در «جنگنامه غلامان» شاهد حضور سه سیاه به نام های الماس، یاقوت و مبارک در کنار هم هستیم در «سیاوش خوانی» یکی از آئینها و داستان شاهنامهای را به گونهای متفاوت در بطن زندگی معاصر قرار میدهد و درگیری بر سر انتخاب نقشهای خوب و بد، بین جوانان مجری نمایش سیاوشخوانی بنوعی تداعی و تداوم نبرد بین خیر و شر تا امروز را میکند «تاریخ سری سلطان در آبسکون» و همچنین در «تاراج نامه» دلیل شکست و عقب ماندگی ایران را به جز حاکمانی بیتدبیر همچون سلطان محمد خوارزمشاه که زمینه حمله مغول را فراهم کرد حضور مردمانی بیتفاوت و درگیر نزاع و اختلافات قومی و سپاهیانی مغرور و عیاش و مزدور میداند که دست آخر به جای ایستادگی در برابر مغول از مسئولیت شانه خالی میکنند. آنها در ابتدا بجای اتحاد برای حفظ جان و تامین معاش خویش میکوشند و در انتها برای حفظ آبرو ناچار به خودکشی میشوند و این از تبعات جامعه استبداد زده است که مردم به دلیل عدم حس امنیت بیرحم میشوند و برای رسیدن به منافع شخصی بیشتر به فکر مزدوری برای استبداد هستند تا مشارکت و همدلی در هنگام مصیبت و مقاومت در برابر دشمن. در «قصههای میرکفنپوش» پهلوانان در زورخانه به جای خردورزی و چاره جویی یکدیگر را شکنجه میکنند تا خود را در برابر شکنجه مغولان مقاوم سازند و دست آخر در اثر همین شکنجهها ناتوان شده و از بین میروند. در «هشتمین سفر سندباد» شاهد حرص رسیدن به خوشی و خوشبختی به هر قیمتی هستیم که بالاخره در هشتمین سفر، پوچی این طمعکاری و زیادت طلبیها با فرارسیدن موعد مرگ مشخص میشود.
قدرت فرهنگ
اگر میگوییم فرهنگ موثرتر از بمب و موشک است به خاطر همین قدرتی است که در بازنمایی تجربیات گذشته دارد تا آنها را دوباره تکرار نکنیم. اگر حاکمان فقط همین نوشتههای بیضایی را میخواندند میفهمیدند آزمودن را دوباره آزمودن خطاست و شاخ و شاخ کشی و دشمنی و دشمن دانستن عالم و آدم چه هزینه و پیامدهای مصیب باری دارد. و میدانستند تاریخ هیچگاه ابرقدرتان متکی به زور و بازو را حفظ نکرده. در همین جنگ 12 روزه دیدیم که بیشتر از هر موشکی این اتحاد مردم بود که جلوی قساوت دشمن را گرفت و فهمیدیم که برای این کار باید متوسل شد به اقدامات ملی همچون برپایی تندیس آرش و اجرای ترانههایی که وحدت ملی را رقم میزنند یعنی پناه بردن به هویت فرهنگی که به قول«جلال ستاری » مهمترین عامل وحدت ملی و قلبی است فرهنگی که با شور و شوق میآموزد بجای بالیدن به گذشته باید از گذشته درس عبرت گرفت و از آن تدبیرگری، اندیشیدن، طاقت، مقاومت، و وطنپرستی را آموخت. در نمایش «بندار بیدخش» نشان میدهد چگونه میتواند علم و هنر بلای جانت شود. سازنده جامجم کارش به زندانی که خود ساخته میکِشد و عاقبت،بعد از شکستن جامجم؛ در همان جا هم، خود را میکُشد و تا ابد راز این جام جهاننما پوشیده میماند و اینگونه نادانی و حرص یک پادشاه باعث محروم ماندن کشوری از دستاوردها میشود و ... این چه حدیثی است آشنا در زمان حال که بیکفایتیها موجب کوچ و نسلکشی نخبههای این سرزمین شده. «شیخ شرزین» در اثر بیضایی بخاطر زدن حرفهای نو و عقاید پیشرو، قربانی شیوخ حسود و تنگنظر و وابسته به افکار پیشینیان شده و بناچار نوشتههایش را کتمان کرده و آنها را منتسب به ابنسینا میکند. در «چهار صندوق» ملتی را به روی صحنه میآورد که فقط به فکر حفظ صندوقهایشان هستند و حاضر نیستند از نقطه امنشان خارج شوند. تباه انسان توسط خود در جامعهای گرفتار ظلم که تحمل نقد را ندارد و مردمانش یک هیتلر درون دارند. جامعهای که ظلم را قبول کرده و برای پیروزی قهرمان فقط دعا میکند. حتی مرگش را قبول ندارد و همچنان برای آمدنش لحظه شماری میکند. از این رو، صاحبان چهارصندوق بتی با شمایل مترسک میسازند که همان،میشود دیوی بلای جانشان و این میشود حکایت ملتی که از ترس ستم به ستمگر پناه میبرند! در «میراث» شاهد غارتی هستیم که دشمنان خارجی(غربیها) منابع زیرزمینی و دفینهها را نشانه گرفتهاند و روشنفکرنماها(غربزدهها) تاریخ و اساطیر و سنت را؛ غربزدگانی که بعد از دادن نسخههای جورواجور و ویرانی کشور بلافاصله مهاجرت میکنند.
در «سلطان مار» شاهزادهای را میبینیم که بیشتر نگران این است که دیگران چهره انسانیاش را ببینند تا چهره مارگونهاش را، چراکه با این چهره و رعب و وحشتی که ایجاد کرده، می تواند قدرتش را حفظ کند. «در مرگ یزدگرد» شاهد چند روایت متفاوت از قتل یزدگرد هستیم که بنوعی ادای دینی است به «راشامون» کوروساوا با این تفاوت که آنقدر متن قوی و محکم است که دیگر نیازی نیست برای دیدن اتفاقات،با فلاش بک به خارج صحنه برویم.بیضایی در آثارش همواره این تنبلی و رخوت مردم را در برابر ظالم و دشمن، به چالش میکشد و معمولا تاتارها و مغولها نماد این شرارتها هستند و بنوعی جای تورانیان را در شاهنامه میگیرند.
همیشه پای یک زن درمیان است
بیضایی طی یک سنتشکنی، پهلوانی را نه به زور و بازو بلکه به داشتن طاقت و تحمل تعریف میکند که نمونه عینی آن را در فیلم کوتاه «سلندر» میبینیم که چگونه قلندری صبور از پس دو مغول چموش برمیاید. بر همین اساس بیضایی بیشتر قهرمانانش را از مرد به زن که اسوه صبر و تحملِ رنج است و غیرمستقیم اراده خود را اعمال میکند تبدیل کرده و دغدغه اصلیش را اینگونه نمایان میسازد.زنانی که حتی تاریخ اجازه نداده نامی از آنها بماندو اگر هم داده خودشان از ترسِ تاریخ و فرهنگ سراسر غیرتی،رو گرفتهاند و در خفا کارشان را کردهاند و البته همین استراتژی را مردان به مکرشان نسبت دادند. فرهنگی که حتی هماوردی با زنان را ننگ میدانست و معتقد بود: اگر یک زن را در کارزار بِبِری از یک زن بُردهای و اگر به او ببازی باز از یک زن باختهای! فرهنگی که در آن حرف زدن با زن و درباره زن مساوی بوده با حرف درآوردن و به همین دلیل، هیچ گونه سابقه ادبی - نمایشی به جز شاهنامه و داستان هزار ویک شب راجع به زن باقی نمانده. اما به اعتقاد بیضایی زنان همواره زیرِ لایه استبداد، زندگی دومی را اداره کردهاند و بتدریج و با آرامش از پس ظلم برآمدهاند. آنها گاه با مبارزه مستقیم و گاه به شکل غیرمستقیم قدرت فاسدان و دشمنان را از بین برده و کمرمق کردهاند. بیضایی در این کار بقدری متعصب بود که حتی آهنگساز یکی از فیلمهایش را به خاطر اینکه گفته بود چرا اینقدر نمای زنان در فیلم درشت و نزدیک است، عوض کرد.در آثار سینمایی غالبا دیده شدة بیضایی شاهد زنانی بودیم همچون: خانم بزرگ در«مسافران» نائیجان در«باشو غریبه کوچک» گلرخ در«سگ کشی» تارا در«چریکه تارا»عاطفه در«رگبار» رعنا در«غریبه و مه» آسیه در«کلاغ» کیان در«شاید وقتی دیگر» چکامه در«وقتی همه خوابیم» که هریک جایگاه و نقشی بس تاثیرگذارتری از مردان دارند و آنها دیگر یک عروسکِ قلیان چاقکن برای شوهرانشان نیستند. اما در آثار کمتر دیده شده و غالبا تاریخی بیضایی نقش زنان اسطورهایتر و بیشتر هم میشود. آنها مانند مردان مبارزه میکنند و با دشمن رودرو میشوند.
زنانی مانند «آهو» در بخش اول «آهو، سلندر، طلحک و دیگران» در برابر ظلم و تجاوز، بر خلاف عرف میایستد. «در قصههای میرکفنپوش» «ترلان» به جای آنکه اسباب کامجویی مغول شود آنها را از تیغ شمشیر میگذراند و در بخش بعدی دختری بنام «حره» با وجود تسلیم شدن مردان، تسلیم دشمن نمیشود و مبارزه میکند و «ارکان» زنی که می کوشد جامعة بیتفاوت و جاهلی را برای مقاومت در برابر مغول آماده سازد. در «عیار تنها» دختری که به او تجاوز شده بجای خودکشی و فرار، در نهایت مرد متجاوز را تبدیل به یک قهرمان میکند تا جاییکه مرد اعتراف میکند: بدون آن زن چیزی نبود. در «عیارنامه» زنی بنام «سها» نزد عیاری که قسم خورده دست به شمشیر نبرد میرود تا رسم عیاری از او بیاموزد. در «شب هزارو یکم» شاهد حضور دو زن بنام های «شهرناز و ارنواز» هستیم که نماد آب و خاک و بارویاند و سعی میکنند همچون شهرزاد با ترفندهایی مانند قصهگویی از ستم شاه بد (ضحاک) کاسته و او را تبدیل به یک شاه خوب کنند و همانها هستند که مغز گوسفند را به جای مغز جوانان به خورد مارهای ضحاک میدهند.
در«تاراج نامه» «آران» از فرمان خودکشی خانوادگی سرپیچی کرده و با لباس مردانه فرار میکند. در «داراب نامه» یک زنِ شمشیرزن؛ چهل مرد را از زندان نجات میدهد.در نمایش «افرا» معلمی است رنج کشیده که نماد روشنفکری، متانت و زیبایی است.در «پرده خانه» این بار بنوعی شاهد قیام زنان حرمسرا به رهبری «گلتن» علیه شاهی ستمگر هستیم که وقتی میفهمند قرار است بعد از مرگ شاه کشته شوند با دسیسهای زنانه شاه را به قتل میرسانند.
در «فتح نامه کلات» «آی بانو» مردها را با وعده و وعید سرکار میگذارد تا خود بر سرکار نشیند و حکومت را از چنگ مردان درآورد. جالب آنکه او آنها را با شمشیر نمیکشد با زخم عشق بلایی به سرشان میآورد که آنها جلوی پایش خود را بکشند!
و البته دهها اثر دیگر بیضایی که حکایتشان همچنان باقیست ...
در پایان من به نمایندگی از جماعت مردهپرست، این ضایعه را به تمامی اندیشمندان؛ فرهنگ دوستان و وطنپرستان ایرانی و دوستدار شخصیتهای فرهنگی و اثرگذارانی همچون بیضایی تسلیت میگویم.
البته با تمامی درد و رنج این فقدان؛ نخواهیم گریست چون بیضایی میگفت: برای آنکه به تو نخندند گریه نکن!
* مدرس ادبیات نمایشی دانشگاه علم و فرهنگ













