یادداشت مهمان، احسان موحدیان: آمریکا در استراتژی امنیت ملی جدید خود که در دسامبر سال ۲۰۲۵ منتشر شد، آشکارا اهداف اصلی و ابزار دستیابی به آنها - فشار شدید و عملیات نظامی در مناطق مختلف جهان - را تشریح میکند. یک سوال مهم این است که چین و روسیه چگونه به این چالشها پاسخ خواهند داد؟
استراتژی امنیت ملی آمریکا مهمترین سند از سه سند اصلی برنامهریزی استراتژیک آمریکا است. پس از انتشار آن در ژانویه سال جدید میلادی استراتژی دفاع ملی آمریکا منتشر شد و سندی دیگری با موضوع انرژی هسته ای نیز در راه است. بسیاری از ناظران، استراتژی امنیت ملی دونالد ترامپ را یک سند متفاوت نامیدهاند. برخی کارشناسان در روسیه با احتیاط، نظرات مثبتی در این مورد داشته اند. بخشی از این استراتژی دفاعی بر اساس بسیاری از مفروضات متون قدیمیتر بنا نهاده شده است، اما در تعدادی از موارد، از جمله موارد مربوط به روسیه، عقبنشینی هایی به چشم می خورد که آن را به سندی متفاوت از نظر روسها مبدل می کند.
ترامپ چه میراثی را کنار گذاشته است؟
پنتاگون در استراتژی دفاعی خود، فلسفه ریاکارانه آمریکایی «جهان مبتنی بر قانون» که توسط مخالفان سیاسی ترامپ در ظاهر مورد حمایت بوده را رد کرده است. او با شفافیت پایبندی به اصول حقوق بینالملل را هم رد میکند. در این استراتژی ایدئولوژی لیبرال و شکست خورده «ملتسازی» از طریق «تغییر رژیم» و بازسازی جوامع سایر کشورها پس از تغییر رژیم بر مبنای دموکراسیهای غربی نیز رد شده است. از آنجایی که «تغییر رژیم» و ملتسازی متعاقب آن در عمل منجر به جنگهای «بیپایان» مانند جنگ ۲۰ ساله افغانستان میشود، چنین کارزارهایی در راهبرد ترامپ رد شده اند.
همه این انکارها به طور طبیعی منجر به کاهش جاهطلبیهای جهانی آمریکا میشود که در شرایط فعلی جهان چندقطبی، قابل تحقق نیست. پنتاگون تحت ریاست جمهوری ترامپ با درک لزوم تمرکز منابع در حوزههای کلیدی و بر اساس اصل «اول آمریکا»، تعهدات بیش از حد به متحدان و شرکا را که منجر به وابستگی به آنها میشود، رد میکند. بر این اساس، متحدان آمریکا باید انجام وظایف و تامین هزینههای اضافی را بر عهده بگیرند، اما حقوق و آزادیهای بیشتری دریافت نخواهند کرد. ترامپ در عوض چه پیشنهادی دارد؟
استراتژی پنتاگون در ظاهر به «عقل سلیم» متوسل میشود، اما در واقع مبتنی بر فلسفه برتری نظامی آمریکا است که ترامپ آن را بزرگترین ملت تاریخ بشرمی داند. هدف ایالات متحده تحمیل صلح از موضع قدرت برتر اعلام شده است، موضعی که آمریکا تصور می کند از آن برخوردار است. این رویکرد صرفاً نظامی است و مفاهیمی مانند «دموکراسی» و «غرب» در متن آن وجود ندارند.
ایالات متحده به هیچ وجه به سمت انزواگرایی یا عقبنشینی به درون مرزهای خود حرکت نمی کند. صرفاً مداخلهگرایی آمریکا در حال تغییر شکل است و نگرانی در مورد حفظ هژمونی در حال تغییر نگاه این کشور به مرزهای جغرافیایی است. واشنگتن اذعان میکند که قطبهای قدرت دیگری در جهان ظهور کردهاند: چین و روسیه. اما آمریکا خود را قطب اصلی و قدرتمندی می داند که قادر به تحمیل اراده خود بر دیگران است. «تغییر رژیم» و مهندسی اجتماعی در ظاهر «لغو» شدهاند، اما براندازی خشونتآمیز رژیمها (با توجه به تحولات ونزوئلا و ایجاد شورش در ایران) و سرنگونی آنها از طریق ایجاد خفقان اقتصادی (مثل شرایط ایجاد شده در کوبا) نه تنها تحمل میشود، بلکه عملیاتی یا برنامهریزی میشود. این «جهان چندقطبی» مدنظر ترامپ است.
برای ترامپ و تیمش، ایدئولوژی در مواجهه با دشمنان اصلی بیاهمیت است، اما این موضوع وقتی صحبت از متحدان میشود، اهمیت پیدا میکند. متحدان موظفند از الگوی آمریکا و سیاستهای آن پیروی کنند. ابزار اصلی برای اصلاح رفتار متحدان، محدودیتهای تعرفهای ترامپ است.
این ایده ترامپ که جنگهای طولانی طاقتفرسا هستند، به معنای کنار گذاشتن کامل جنگها نیست، بیدلیل نبود که وزارت دفاع آمریکا به وزارت جنگ تغییر نام داد. ترامپ در سال اول دوره دوم ریاست جمهوری خود، بارها دستور عملیات نظامی کوتاهمدت در سراسر جهان را صادر و از موشکها و حملات هوایی گسترده استفاده کرد، اما بدون اشغال سرزمینهای خارجی. اهداف چنین حملاتی افغانستان، ونزوئلا، ایران، یمن، نیجریه و سوریه بودهاند.
تنظیم اولویتها به سبک ترامپ
حفظ امنیت در قلمروی ملی اولویت اصلی برای هر کشوری است. استراتژی جدید پنتاگون این ایده را تقویت کرده و مورد حمایت قرار میدهد. امنیت نیمکره غربی - منطقه نزدیک آمریکا – بخشی جداییناپذیر از امنیت نظامی خود ایالات متحده تلقی شده است. دکترین مونروی ترامپ، احیای سلطه مطلق نظامی ایالات متحده در قاره آمریکا را مطرح میکند. این تلاش برای تسخیر و تسلط شامل کنترل کامل بر تأسیسات و سرزمینهای کلیدی شامل کانال پاناما، خلیج مکزیک و گرینلند، و همچنین جلوگیری از استقرار نظامی قدرتهای فرامنطقهای در نیمکره غربی یا توسعه قابلیتهایی است که منافع ایالات متحده را تهدید میکند. میتوان چنین قضاوت کرد که این رویکرد اخیر، به مقابله با گسترش نفوذ اقتصادی چین (در قالب ابتکار کریدوری کمربند و جاده) در آمریکای لاتین نیز تعمیم مییابد.
در سال گذشته میلادی، آمریکا موفق شد به راحتی شرکتهای چینی را از مدیریت کانال پاناما کنار بگذارد. در اوایل سال جاری میلادی، ایالات متحده یک عملیات نظامی را در ونزوئلا آغاز کرد که به منافع چین نیز آسیب رساند. اکنون، آمریکاییها قصد دارند یا دولت ونزوئلا را مجبور به اقدام در راستای منافع واشنگتن کنند یا آن را با یک دولت طرفدار آمریکا جایگزین کنند. ایالات متحده همچنین در حال آماده شدن برای سرنگونی دولت هاوانا از طریق محاصره اقتصادی و تحدید انرژی کوبا و بازگرداندن آن به مدار ایالات متحده پس از حدود ۷۵ سال است. دوران سختی نیز در انتظار دولتهای نیکاراگوئه و کلمبیا است.
ایالات متحده با اعمال فشار قابل توجه بر دانمارک و اروپاییها، کنترل استراتژیک بر گرینلند را تضمین کرده که به ویژه برای ساخت سامانه دفاع موشکی گنبد طلایی مهم است. واشنگتن همچنین کانادا را تحت فشار قرار میدهد تا روابط اقتصادی خود با چین را محدود کند. در همین حال، ترامپ آشکارا اتاوا را با طرح چشمانداز پیوستن کانادا به آمریکا مورد تمسخر قرار میدهد و این در حالی است که اسکات بسنت، وزیر دارایی آمریکا، در استان نفتخیز آلبرتا ساز جداییطلبی می زند. اسکات بسنت هفته گذشته با توصیف آلبرتا به عنوان «شریکی طبیعی برای ایالات متحده» موجب هیجان در میان جدایی طلبان این استان شد. هفته قبل مشخص شد دولت ترامپ در حالی که شکاف میان واشینگتن و اتاوا عمیق تر می شود، جلسات مخفیانه ای با جدایی طلبان بخشی از استان نفت خیز آلبرتا در کانادا برگزار کرده است. رهبران «پروژه رفاه آلبرتا» گروهی از جدایی طلبان راست افراطی که خواهان استقلال این استان غربی هستند، از آوریل سال گذشته تاکنون سه بار با مقامات وزارت خارجه ایالات متحده در واشینگتن دیدار کرده اند.
این گروه در پی برگزاری دیداری دیگر در ماه آینده با مقامات وزارت خارجه و خزانه داری ایالات متحده است تا درخواست ایجاد یک خط اعتباری به ارزش ۵۰۰ میلیارد دلار را مطرح کند؛ اعتباری که در صورت تصویب همه پرسی استقلال که هنوز اعلام نشده است، برای تامین مالی استان مورد استفاده قرار گیرد.
یکی از جنبههای مهم بازسازی و تقویت نظامی ایالات متحده، توسعه شتابان پایگاه ها و مجموعه های نظامی-صنعتی این کشور با تمرکز بر سه حوزه تولید نظامی، ارتقای نوآوری و توجه به فناوری است. نظامیسازی نه تنها ویژگی بارز سیاست نظامی و خارجی ترامپ، بلکه تا حدودی ابزار پیشبرد سیاست داخلی او نیز هست.
مهار چین، پس از کنترل کامل قاره آمریکا، دومین اولویت راهبرد امنیت ملی ایالات متحده محسوب میشود. هدف واشنگتن در اینجا حفظ تعادل قدرت به شکل مطلوب در منطقه هند و اقیانوس آرام است، جایی که بیش از نیمی از تولید ناخالص داخلی جهان از آن سرچشمه می گیرد. نویسندگان این استراتژی بر این باورند که رفاه و پیشرفت اقتصاد آمریکا و حتی، سرنوشت امپراتوری جهانی آمریکا، به تسلط ژئوپلیتیکی ایالات متحده بر این منطقه وسیع بستگی دارد.
هدف این استراتژی جلوگیری از تضعیف سلطه آمریکا توسط پکن با الحاق تایوان به آن و کسب هژمونی است که با این تسلط از ژاپن تا فیلیپین امتداد دارد و آمریکا را به چالش می کشد. قرار است چین از طریق ایجاد بازدارندگی توسط آمریکا مهار شود، یعنی با تقویت قابلیتهای نظامی آمریکا و متحدانش در منطقه. با این حال، دولت ترامپ تمایل خود را برای جلوگیری از رویارویی مستقیم با چین اعلام کرده و پیشنهاد افزایش تماسهای نظامی و تلاش برای کاهش تنشها در هر زمان ممکن را ارائه میدهد. در عین حال، آمریکا منحصراً از موضع قدرت با پکن مذاکره می کند و لذا بعید است که این رویکرد چین را راضی کند.
اولویت سوم این استراتژی، واگذاری بار مسئولیت به متحدان است. با توجه به کاهش مداوم اهمیت سیاسی و اقتصادی اروپا در دنیای مدرن، واشنگتن قصد دارد همچنان کمک به متحدان اروپایی و سایر متحدان را محدود کرده و همزمان از آنها میخواهد هزینههای نظامی را به ۵ درصد از تولید ناخالص داخلی خود افزایش دهند. واشنگتن نه تنها استقلال استراتژیک متحدان را انکار میکند، بلکه از آنها انتظار دارد که کاملاً به خطوط کلی سیاست ایالات متحده (به ویژه در حوزه کاهش روابط اقتصادی و فناوری با چین) پایبند باشند و از آمریکا سلاح خریداری کنند. در این استراتژی پیشنهاد شده که به طور فعال از مشوقهایی به شکل «هویج» و «چماق» نسبت به متحدان استفاده شود. ناتو همچنان پابرجاست، همانطور که نقش «حیاتی» یا غالب ایالات متحده در آن همچنان پابرجاست، اما استراتژی جدید پنتاگون عملاً تعریف اتحاد را تغییر داده و نقش انحصاری سیاست نظامی ایالات متحده که در آغاز دهه ۱۹۵۰ طراحی شده بود را به پایان می رساند.
استراتژی دفاع ملی آمریکا از تهدید روسیه نام میبرد. با این حال، اهمیت آن نه تنها در مقایسه با دوران جنگ سرد، بلکه برای دولتهای بایدن و اوباما نیز به طور قابل توجهی کاهش یافته است. در این متن دیگر روسیه به عنوان یک تهدید فوری برای ایالات متحده تلقی نمی شود. اما این تهدید برخلاف استراتژی امنیت ملی آمریکا، تهدیدی دائمی توصیف میشود، البته فقط برای کشورهای واقع در جناح شرقی ناتو. در این سند آمریکایی، تهدید روسیه به عنوان یک تهدید قابل مدیریت توصیف شده است. منظور آن است که کشورهای عضو ناتو باید بتوانند خودشان را با حمایت آمریکا و البته با هزینه خودشان تقویت کرده و با روسیه مقابله کنند. پنتاگون ادعا میکند که روسیه به دلیل کمبود منابع قادر نخواهد بود به هژمون کل شبه قاره اروپا (یک هیولای مشابه دوران جنگ) تبدیل شود. بنابراین، آمریکا به دنبال انتقال مسئولیت مقابله با روسیه به متحدان ناتو خود است تا بتواند بر دشمن اصلی خود - چین - تمرکز کند.
استراتژی پنتاگون همچنین بر دو دشمن دیگر - ایران و کره شمالی - متمرکز است. ایالات متحده اعلام میکند که به تهران اجازه نخواهد داد برنامه هستهای خود را از سر بگیرد، چه برسد به اینکه سلاحهای هستهای بسازد. در همین حال، اسرائیل به عنوان متحد نمونه ایالات متحده توصیف میشود. کشورهای عربی خلیج فارس - شرکتکنندگان در توافقنامه موسوم به توافق ابراهیم – هم در این استراتژی به عنوان عنصر کلیدی در حفظ توازن قدرت مطلوب در خاورمیانه برای ایالات متحده در نظر گرفته شده اند.
این راهبرد بیان میکند که موشکهای هستهای ساخته شده توسط کره شمالی نه تنها تهدیدی برای کره جنوبی و ژاپن هستند، بلکه تهدیدی رو به رشد برای قلمرو خود ایالات متحده نیز محسوب میشوند. با این وجود، واشنگتن با در نظر گرفتن بحرانهای احتمالی پیرامون تایوان، مسئولیت اصلی دفاع از کره جنوبی را بر دوش سئول میاندازد، حمایت را محدود و کارکردهای نیروهای نظامی ایالات متحده در شبه جزیره کره را گسترش میدهد. بنابراین، نمونه کره شمالی به وضوح نشان میدهد که فقط سلاحهای هستهای میتوانند در برابر حمله ایالات متحده از هر کشوری محافظت کنند.
این تحولات برای روسیه و چین چه معنایی دارد؟
ایالات متحده تحت رهبری ترامپ نه تنها در دکترین، بلکه در سیاست واقعی خود نیز به دنبال معکوس کردن روندهای ۱۵ تا ۲۰ سال گذشته است که طی آن آمریکا به وضوح تضعیف شده است. ترامپ میخواهد بنیان ملی قدرت آمریکا را به طور قابل توجهی تقویت کرده، نیمکره غربی را به طور کامل کنترل کند، آن را به پایگاه ژئوپلیتیکی ایالات متحده تبدیل کند و روابط با متحدان را با محروم کردن آنها از حمایت بیش از حد ایالات متحده و همزمان مجبور کردن آنها به خدمت مؤثرتر به منافع آمریکا، بهینه کند. این نه تنها به معنای تغییر در مفهوم هژمونی جهانی آمریکا است، بلکه تلاشی جدی برای تقویت قابل توجه این هژمونی نیز هست.
در عصر چندقطبی بودن، وجود قدرتهای بزرگی مثل چین، روسیه و دیگران که مستقیماً توسط واشنگتن کنترل نمیشوند، از نظر ترامپ مجاز است. اما این امر مستلزم آن است که این قدرتها برتری آمریکا را در نظر بگیرند و بر این اساس، خود را در چارچوب مد نظر آن نگه دارند و به شکلی منطقی تابع نظرات ایالات متحده باشند. اگر بخواهیم بگوییم، این فرمولی برای همزیستی مسالمتآمیز با شرایط ظالمانه مدنظر آمریکا است. بنابراین، ترامپ با اعلام کل نیمکره غربی به عنوان حوزه نفوذ انحصاری خود، اصلاً قصد ندارد منافع امنیتی چین در رابطه با تایوان را به رسمیت بشناسد. نتیجه بدیهی این است که استراتژی آمریکا اصل برابری را به عنوان یک هنجار جدید در روابط ایالات متحده با چین و روسیه در نظر نمیگیرد.
چالش حفظ ثبات استراتژیک بین واشنگتن و مسکو، که بیش از نیم قرن به عنوان پایه و اساس روابط دوجانبه بین قدرتهای هستهای پیشرو جهان عمل کرده است، در استراتژی دفاع ملی جدید آمریکا منعکس نشده است. با این حال، در استراتژی امنیت ملی به آن اشاره شده و ممکن است در راهبرد بررسی وضعیت هستهای نیز این توجه ادامه یابد. اصطلاح ثبات استراتژیک تنها یک بار در متن و در رابطه با روابط ایالات متحده و چین مورد استفاده بوده است. میتوان فرض کرد که ایالات متحده ترجیح میدهد در توسعه زرادخانه سلاحهای استراتژیک خود دست باز داشته باشد. ضرب الاجل کنترل تسلیحات بین واشنگتن و مسکو در ۵ فوریه، زمانی که پیمان استارت جدید منقضی میشود، به پایان میرسد. در این شرایط روسیه احتمالا چه خواهد کرد؟
می توان فرض کرد که حتی پس از توافق احتمالی در مورد اوکراین، ایالات متحده برای آینده قابل پیشبینی دشمن ژئوپلیتیکی روسیه باقی خواهد ماند. امید به امضای یک توافق صلح «یالتای جدید» سادهلوحانه است. در دوران ترامپ، آمریکا نه تنها هیچ عقبنشینی نخواهد کرد، بلکه بیشتر بر مقابله با دشمنان تمرکز میکند. استراتژی ایالات متحده نقاط قوت کشوری مانند روسیه (قدرت نظامی، از جمله در فضا و فعالیت گسترده در فضای مجازی، ظرفیت صنعتی و اراده قوی رهبری آن) را به رسمیت میشناسد، اما روسیه را به عنوان یک قدرت بزرگ برابر با آمریکا نمیبیند. همکاری عملگرایانه امکانپذیر است، اما فقط در مورد مسائل خاص. پس حفظ بازدارندگی هستهای همچنان پایه و اساس سیاست روسیه در قبال ایالات متحده است و اعتبار و اهمیت آن افزایش خواهد یافت. می توان حدس زد که چین نیز همین رویکرد گسترش قوای نظامی و تسلیحات نامتعارف را به دلایلی مشابه در برابر آمریکا در پیش بگیرد.
البته نباید در مورد میزان کاهش نقش و قدرت آمریکا اغراق کرد. ولی باید در نظر داشت که روند تضعیف هژمونی آمریکا ادامه دارد و تلاشهای ترامپ برای متوقف کردن این روند میتواند نتیجه معکوس داشته باشد. انقلاب دیکتاتورمابانه ترامپ با مقاومت در داخل کشور آمریکا هم مواجه است. پس از انتخابات میاندورهای سال ۲۰۲۶ کنگره، مبارزات سیاسی داخلی در آمریکا حتی بیشتر تشدید خواهد شد. نتایج انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۲۸ غیرقابل پیشبینی است. بخشی از میراث ترامپ، از جمله میراث سیاست خارجی او، میتواند توسط جانشین او -هر کسی که باشد - از بین برود. امید زیادی به کسب توافق با ترامپ هم نیست و او بسیاری از دوستان سابق را با خود دشمن کرده و حتی به سمت چین رانده است. ایالات متحده همچنان یک قدرت ایدئولوژیک است و در آینده، ممکن است طیف کاملی از ابزارهای ایدئولوژیک را در سیاستهای خود به کار گرفته و احیا کند.
لازم به یادآوری است که امنیت، توانایی دفاعی و موجودیت روسیه و چین، به شدت به ثبات داخلی دولت هر دو کشور و انسجام جوامع در آنها بستگی دارد. تقویت پایههای نظامهای سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک این دو کشور یک اولویت مهم است. تغییر در رهبران ارشد این دو کشور، در هر زمان و تحت هر شرایطی، باعث آسیبپذیری جدی کل سیستم حکومتی آنها خواهد بود و آمریکا نیز از سوءاستفاده از این امر دریغ نخواهد کرد.
عقبنشینی ایالات متحده به «خط دوم» در اروپا مانع از رویارویی بین ناتو و روسیه نخواهد شد. اروپا بیش از هر زمان دیگری نسبت به روسیه خصومت دارد. مسکو بدون درگیر شدن در یک مسابقه تسلیحاتی متعارف، باید استراتژی بازدارندگی ژئوپلیتیکی و نظامی خود، از جمله بازدارندگی هستهای، را در برابر متحدان اروپایی ایالات متحده اجرا کند. ادغام بیشتر روسیه و بلاروس در حوزههای امنیت نظامی و ژئوپلیتیکی از اهمیت ویژهای برخوردار خواهد بود.
سیاست جدید و تند آمریکا در قبال متحدان، به ویژه متحدان اروپایی، به خودی خود فرصتهای فوری برای چین و روسیه جهت تقویت و پیشبرد سیاست خود در اروپا ایجاد نمیکند. با این حال، در درازمدت، فاصله گرفتن اندک واشنگتن از اروپا میتواند منجر به اختلافات مجدد بین کشورهای عضو ناتو در مورد سیاست های خارجی و نظامی شود. مسکو و پکن باید آماده باشند تا در روابط اروپایی خود انعطافپذیر و خلاقانه عمل کنند.
منافع روسیه و سپس چین مستقیماً با گسترش نفوذ آمریکا در منطقه قطب شمال در تضاد است. در این راستا، تقویت زیرساختهای دفاعی در این منطقه، از جمله سیستمهای دفاعی نیروها و تأسیسات ناوگان شمالی روسیه در برابر حملات هوافضای آمریکا (موشکهای بالستیک و کروز و پهپادها) و توسعه پتانسیل محافظت از کشتیرانی در امتداد مسیر دریای شمال برای روسیه ضروری است و این کشور قطعا اقداماتی را در این زمینه انجام خواهد داد.
در سطح جهانی، روسیه با توجه به رویکرد ترامپ همکاری نظامی-استراتژیک و نظامی-فنی خود را با چین بیشتر خواهد کرد. چنین همکاری عنصری حیاتی از سیستم امنیتی روسیه در اوراسیا است و همچنین مواضع مسکو و پکن را در مقابل واشنگتن تقویت خواهد کرد.
روسیه در غرب آسیا با چین همکاری خواهد کرد تا توانمندی های نظامی ایران را تقویت کند و پایههای ثبات استراتژیک منطقهای را در این منطقه حساس از جهان بنا نهد. روسیه به همراه چین، کمکهای اقتصادی و حمایت سیاسی به کوبا را ادامه خواهند داد تا تلاشهای آمریکا برای مختل کردن اقتصاد کوبا و سرنگونی دولت فعلی را خنثی کنند. باید منتظر ماند و دید نتایج این درگیری های حساس چه خواهد بود.













