به گزارش همشهری آنلاین، پرویز شهبازی نامی است که ناخودآگاه مخاطب جدی سینما را به یاد دقت در جزئیات، رئالیسم گزنده و آدمهایی میاندازد که در بنبستهای اخلاقی و اجتماعی دستوپا میزنند. سینمای او همواره آیینهای در برابر رفتارهای به ظاهر ساده اما در باطن پیچیده انسان ایرانی بوده است. اما در «مو به مو»، گویی کارگردان آگاهانه یا ناآگاهانه، آن منطق واقعگرایانه و امضای همیشگیاش را فدای «تعلیق» و حفظ ضربآهنگ سریالسازی مدرن کرده است. داستان با یک خواب آشفته کلید میخورد؛ تمهیدی کلاسیک برای آمادهسازی ذهن مخاطب جهت ورود به یک سفر ذهنی و پرتشویش. اما مشکل از جایی آغاز میشود که با بیداری شخصیتها، منطقِ بیداری آنها نیز دچار لکنت میشود و رفتارهایی از آنها سر میزند که با پیشینهی معرفیشدهشان، فرسنگها فاصله دارد.
کلیشه زمین شهرستان؛ بنبست خلاقیت در پیرنگ
یکی از بزرگترین لغزشهای روایی سریال، تکیه بر کهنهالگوی «فروش زمین در شهرستان» برای برونرفت از بحران مالی است. این تمهید که دهههاست در ملودرامهای تلویزیونی و سینمای تجاری ایران به عنوان «فرشته نجات» نویسندگان استفاده میشود، در «مو به مو» با یک «باگ زمانی» و منطقی همراه است. اینکه تمام گرههای کور مالی یک خردهتاجر در ابعاد پایتخت، ناگهان با فروش یک قطعه زمین موروثی باز شود، نه تنها خلاقانه نیست، بلکه روایت را به سمت سادهانگاری سوق میدهد.
از آن بدتر، «تایمینگ» یا زمانبندی مرگ پدر است. مرگ پدر دقیقاً در آستانهی محضر و پیش از امضای نهایی، از آن دست تصادفهای «فیلمفارسیگونه» است که تنها برای ایجاد تراژدی اجباری و کش دادن داستان به مخاطب تحمیل میشود. در درامی که ادعای روانکاوی و واکاوی شخصیت دارد، انتظار میرود گرهها به دست اراده و کنش شخصیتها باز یا کور شوند، نه به واسطه دخالت «فرشته مرگ» در دقیقهی نود!
پارادوکسِ صدف؛ سقوطی بدون نردبان روانی
شخصیت صدف با بازی مسلط هانیه توسلی، یکی از چالشبرانگیزترین نقاط متن است. نویسنده او را به عنوان یک استاد دانشگاه، زنی فرهیخته و دارای پرستیژ اجتماعی معرفی میکند. اما تغییر فاز ناگهانی او به یک نقشهکش حرفهای که با خونسردی برای معشوقه شوهرش تله میگذارد و پاسپورت فرزند را میدزدد، با پیشینه شخصیتیاش همخوانی ندارد.
اگرچه «سقوط اخلاقی» انسانها در شرایط بحرانی، یکی از جذابترین تمهای دراماتیک است، اما در «مو به مو» این انتقال بدون طی شدن «فرآیند روانی» لازم صورت میگیرد. ما در اینجا با یک «جهش شخصیتی» روبرو هستیم تا یک «تحول شخصیتی». صدف ناگهان از زنی موجه به یک آنتاگونیست (ضدقهرمان) کینهتوز تبدیل میشود، بدون آنکه منطق آکادمیک و وقار اولیهاش کوچکترین تاثیری در نحوه انتقامگیری او داشته باشد. او چنان در نقش خود فرو میرود که گویی سالهاست در بازارهای سیاه و باندهای جعل پاسپورت تجربه اندوخته است.
دیکتاتوری دیجیتال؛ شنود به مثابه آچار فرانسه نویسنده
در سینمای مدرن، ابزارهای دیجیتال باید در خدمت تعمیق پارانویا باشند، اما در بسیاری از قسمتهای «مو به مو»، «شنود» و «جیپیاس» عملاً به جای نویسنده فکر میکنند و قصه را پیش میبرند. به جای طراحی صحنههای مواجهه، دیالوگهای افشاگر و کشف و شهود دراماتیک، نویسنده از این ابزارها برای میانبر زدن استفاده کرده است. این کار باعث میشود هوش شخصیتها زیر سوال برود؛ آنها دیگر کنشمند نیستند، بلکه مهرههایی هستند که با یک دستگاه شنود جابهجا میشوند. این وابستگی بیش از حد به ابزار، به جای آنکه ترس منصور را نشان دهد، تنبلی پیرنگ را در خلق موقعیتهای پیچیدهی انسانی برملا میکند.
منصور در «مو به مو» بیش از آنکه قربانی چکها، سفتهها و طلبکاران سمجِ بازار باشد، در بند «میراثِ رهایی» است که از پدرش به ارث برده؛ گویی گناه پدر، رگ به رگ به او منتقل شده است. پدری که سالها پیش با بیرحمی، پنج فرزند و همسر اولش را برای شروعی نو با مادر منصور ترک کرد، بذری از «بیثباتی» و «بیاعتمادی» را در روان پسرش کاشت که حالا در قامت سه زن، زندگی او را به محاصره درآوردهاند.
منصور میانِ سه ساحت زمانی ویرانشده دستوپا میزند: «سایهی سنگین گذشته» (همسر اول و پسری که یادآور پیوندهای گسسته و مسئولیتهای فرار کرده است)، «ویرانه حال» (صدف که وقار استادیاش در شعلههای کینه سوخته و عشق را به ابزار شکنجه تبدیل کرده) و «سراب آینده» (منشیای که عشقش با یک ساز هدیه کوک شد و با یک خیانت مهندسیشده از کار افتاد). این تعددِ وابط برای منصور، نه از سر تنوعطلبی مرسوم، بلکه یک تلاش مذبوحانه و پارانوئید برای فرار از همان «ترکشدگیِ» بزرگی است که در کودکی تجربه کرده است. او با شنود گذاشتن و کنترلگریِ افراطی، میخواهد مانع از تکرارِ تاریخ شود، اما غافل از آنکه با همین ابزارهای شک، در حالِ بازتولید همان انزوای تلخی است که روزی پدرش برای آن پنج فرزند رهاشده به ارث گذاشته بود. او در واقع نه با این سه زن، بلکه با شبح پدری میجنگد که به او آموخت: «نزدیکترین آدمها، مستعدترین کسان برای رها کردن هستند.»
شخصیت متین در این درام، بر لبه تیغ حرکت میکند. اگر طبق پیشبینیهای رایج در این گونه ژانرها، او در نهایت خائن از آب درآید، با یک «باگ منطقی» عظیم در سیستم امنیتی خودساختهی منصور روبرو میشویم. چطور مردی که حتی به صدای نفس کشیدن همسرش در خانه شک دارد، برای معشوقهاش جیپیاس وصل میکند و هر مکالمهی سادهای را تحلیل امنیتی میکند، نسبت به نزدیکترین همکار و دوستش که تمامِ جزییاتِ مالی، سفتههای پنهانی و گرههای زندگیاش در اختیار اوست، اینقدر بیدقت و خوشباور است؟ این تضاد در شخصیتپردازی منصور (وسواس در فرعیات و ولنگاری در کلیات)، بیش از آنکه نشاندهندهی پیچیدگی روانی او باشد، نشاندهندهی ضعف در طراحی منطق حفاظتی داستان است.
ساز هدیه؛ مقدمهای تصادفی برای خیانتی محتوم
داستان خیانت آناهیتا (منشی) که با هدیه گرانقیمتِ خودِ منصور (ساز) کلید میخورد، اگرچه روی کاغذ شاعرانه و تلخ به نظر میرسد، اما باز هم بر پایه یک «تصادفِ بزرگ» بنا شده است. اینکه صدف بتواند با چنان دقتی یک «نقشهی عاشقانه» بکشد که آناهیتا دقیقاً با همان ساز و در همان مسیر با شخصِ سومی آشنا شود و آن رابطه موازی شکل بگیرد، بیشتر شبیه به فیلمهای معمایی کلاسیک یا جناییهای "آگاتا کریستی" است تا یک درام اجتماعی مدرن که ادعای ریشههای ناتورالیستی دارد. در دنیای واقعی، متغیرها بسیار سرکشتر از آن هستند که یک استاد دانشگاه بتواند با چنین دقتی آنها را مهندسی کند.
«مو به مو» سریالی است که میتوان به خاطر اتمسفر بصری خاص، بازی زیرپوستی و خیرهکننده «میرسعید مولویان» که به خوبی استیصال یک مرد در آستانه فروپاشی را به تصویر میکشد و حضور کاریزماتیکِ هانیه توسلی، آن را دنبال کرد. اما نباید از آن انتظار یک مهندسی دقیق روایی در تراز آثار درخشان پیشین شهبازی را داشت.
لغزشهای سریال ناشی از غلبهی «تم» بر «منطق» است؛ کارگردان آنقدر مجذوبِ نمایشِ تماتیک «خیانت، شک و پارانویا» بوده که در بسیاری از نقاط، فراموش کرده است آدمهای واقعی در دنیای واقعی، حتی در اوج بحران نیز با محاسباتی دقیقتر از تصادفهای سینمایی زندگی میکنند. «مو به مو» با تمام لغزشهایش، همچنان برای مخاطب کشش دارد، چون دست روی یکی از عمیقترین و باستانیترین ترسهای بشر یعنی «تنهایی و طردشدگی» گذاشته است. اما برای تبدیل شدن به یک اثر ماندگار در کارنامه شهبازی، این سریال نیاز داشت که کمی از کلیشههای مرسوم تعلیقسازی فاصله بگیرد و به آن منطق سرد، بیرحم و در عین حال «باورپذیر» واقعیت وفادار بماند. شهبازی در «مو به مو» میان «سینمای مؤلف» و «استانداردهای سریالسازی تجاری» معلق مانده است. او از سویی میخواهد همان کارگردانِ جزئینگرِ «نفس عمیق» و «دربند» باشد که لایههای پنهان طبقه متوسط را کالبدشکافی میکند، و از سوی دیگر، ناچار است برای حفظ مخاطب پلتفرم، به قواعد بازی «سریالسازی» تن بدهد؛ قواعدی که گاه او را به سمت اغراق، تصادفهای نمایشی و بنبستهای روایی سوق داده است.
در نهایت باید گفت «مو به مو» اثری است که تماشای آن برای مخاطب جدی سینما هم «لذتبخش» است و هم «ناامیدکننده». لذتبخش از آن جهت که هنوز میتوان ردپایِ یک کارگردانِ صاحبسبک را در قابها و تحلیلهای شخصیتی دید، و ناامیدکننده از آن رو که میبینیم چگونه منطق داستانی فدای جذبِ مخاطب و ایجاد تعلیقهای مصنوعی میشود.
مرضیه نگهبان مروی













