قطعی اینترنت فاجعه بود؟! بله، قطعی اینترنت و آنلاین نبودن فاجعه بود. قطعی اینترنت دسترسی به هرچیزی را دشوار کرد و ضررهای مالی چندین و چند همتی به بار آورد. قطعی اینترنت باعث از دست رفتن تعداد زیادی از کسب و کارهای مجازی و بیکاری میلیونی بود. قطعی اینترنت آسیبهای زیادی داشت ولی... راستش قلمم از گفتنش میترسد اما بهنظر شما فوایدش چه بود؟ رویآوردن به کتاب و خواندن و ورق زدن.
ارتباط کتابفروشیها و کتابخوانها از کجا قیچی خورد؟!
راستش با آمدن پاندمی کرونا نفس کشیدن در جوار هم ناممکن شد و نفس ارتباط ما و دوستداران کتاب هم به شماره افتاد...
بدک هم نبود نه؟! این اولین بار بود که انتخاب انزوا تقبیح نمیشد و برعکس انسان گریخته به انزوا تشویق هم میشد. درست از همین روزها بود که امکان مصاحبت ما با دوستدارن کتاب قطع شد. و به فراخور همین اتفاق چه کتابفروشیهایی که سقلمه در گوشهای دست زیرچانه نماندند که اصلاً دکان بازکردن برای کجایمان است؟! خلاصه منع هم نفسی منجربه به کار افتادن انگشت شصت دست راست یا چپمان شد...تقصیری هم نبود مردم میخواستند بدانند این بلاگرفته چیست که مرگ را آورده در هوا و مه پاشی کرده و رفته است...
در همین اثنا بود که کمکم ادبی خوانهای سابق هم برآن شدند تا پیچ روانشان را سفت کنند. مدتی گذشت کتابفروشیها تغییر کاربری دادند. ما در لباس یک روانپزشک در جامعه حاضر شدیم یکی می گفت:
آقا ببخشید «چگونه بر خود مسلط شویم» دارید؟!
و دیگری «انسان در جستجوی معنا» میخواست...
کار به جایی رسید که ما مشاوره طلاق و ازدواج هم میدادیم.
دیگر اصلاً با ما حرف نمیزدید
رفته رفته دیگر به ما گوش ندادید و شروع کردید به پراکنده خوانیهای تحت سلطه اسکرول کردنهای اینستاگرام، کنترل هم از دست ما خارج بود. ما از هم دور شده بودیم. چه کسی فکرش را می کرد که روزی قصه فیلم«her» به حقیقت بپیوندد و از پس انزوا طلبیهای دوران کرونا هیولایی به نام ایرپاد و هوش مصنوعی بشود معشوقه اول و آخر مردم؟ ... دیگر اصلاً با ما حرف نمیزدید. همین که داخل مغازه میشدید میگفتید:« های سیری...کتابهای ترند این روزها» و ما هم در انتهای خرید شما، خودمان را پشت جداره شیشهای اطرافتان میکوباندیم که اگر اگر مقدور هست رمز کارت بانکیتان را به ما بگویید...
کتابفروشیها گل روز میآوردند ۱۰، ۲۰ و بعضاً یک عدل گل بازار میخریدند و باقی کتابها هم با خارج شدن از بازه فروش سه ماهه به لقاح الله میپیوستند...خلاصه مطلب آنکه ما پشت سیستم بازی میکردیم و یک دستمان هم به کتابی بود که مطمئن بودیم تا لحظاتی دیگر شما از ما میخواهید. کمکم سروکله سایتهای تخفیف دار پیدا شد. سایتهایی که بعدها با تخته کردن درهای کتابفروشیها بسازبفروش شدند. شما حتی دیگر درب مغازه را باز نمیکردید مگر آنکه آیپی فیلترشکنتان عوض میشد و جیپیاس تان جوابگو نبود و سرکی میکشیدید داخل کتابفروشی و میگفتید:« ای کاش ما هم کتابفروش بودیم. آقا ببخشید مرکز ایمپلنت ایران کجاست؟» از جایی به بعد سلبریتیها برای روز سیزده صفر «جاسوویچی» تجویز میکردند و «مرگ ایوان ایلیچ» حتماً از فلان نشر و فلان سایت خریدار شود.
درست عین پزشکانی که با داروخانهها قرارداد میبندند سایتها هم برای خوردن تهدیگ طلایی اشان با سلبریتیها هم سفره میشدند. خلاصه چیزی از کتاب و کتابفروشی نماند تا آنکه قطعی اینترنت انگشتهای شصت چپ و راست را از کار انداخت و مردم با لرزههای خانههایشان و عدم اتصال به جهان و گرانیهای تعرفه پست به کتاب فروشیها هجوم آوردند. ما هم همه چیز را از یاد بردیم و دوباره عهد اخوت بستیم و شروع به فروختن کتابهای خوب و مصاحبتهای طولانی با کتابخوانان ما تمام موجودی قفسههایمان را میفروختیم و در طلب اخلاص میگذاشتیم.
در آن ایام هیچ یک از مراکز نشر و پخش و منبع تغذیه کتابفروشیها باز نبودند و همه از انبار یا در اصطلاح از جیبشان میخورند تا آنکه اتصال اتفاق افتاد و چراغها دوباره روشن شد و انگشتها شروع به اسکرول کردند دوباره روز به روز از کتابخوانان کم شد... سایتهای بیانبار شمالنشین شدند اما ما ماندیم و حوض بیآبمان آخر قیمت کاغذ بالاست و ما هم نمیتوانیم کتابی بیاوریم چون ممکن است دیگر اینترنت قطع نشود و ورق زنی جایش را برای همیشه به اسکرول کردنها و اکسپلورگردیهای اینستاگرام بدهد.
منتقد ادبی و کتابفروش











