به گزارش همشهریآنلاین، صدای انفجار در قلب تهران، آغاز تجاوزی بود که بعدها«جنگ رمضان»نام گرفت؛تجاوزی آشکار که برخلاف تمامی اصول حقوق بینالملل، منشور سازمان ملل و قواعد شناختهشده جنگ؛ جان غیرنظامیان را هدف قرارداد. از مدرسه دخترانه میناب تا ورزشگاه لامرد،از محلههای مسکونی تا خودروهای عبوری در خیابانها،قربانیان این حملات نه نیروهای نظامی؛ بلکه زنان، کودکان،سالمندان و شهروندانی بودند که درحال گذراندن زندگی روزمره بودند.
هنوز جلسه تمام نشده بود که صدای انفجار، سکوت ساختمان را شکست. چند ثانیه بعد، خبر رسید؛ بیت رهبری هدف حمله قرار گرفته است. خیابانها در التهاب فرو رفته بودند و نیروهای امدادی، شتابزده خود را به مرکز حادثه میرساندند. حسن سیفی، معاون عملیات سازمان آتشنشانی تهران، یکی از نخستین افرادی بود که وارد بیت شد؛ جایی که به گفته او، «نه یک نقطه، که بخشهای زیادی مورد اصابت قرار گرفته بود» و امدادرسانی در میان ازدحام نیروهای امنیتی، آوار، مجروحان و احتمال حملات دوباره جریان داشت.
صبح هنوز به میانه نرسیده بود. در ساختمان سازمان آتشنشانی تهران، جلسهای میان معاونتها و مدیران در جریان بود؛ جلسهای شبیه دهها جلسه دیگری که سالها در اتاقهای بحران برگزار شده بود. اما چند ثانیه، همه چیز را تغییر داد. صدای انفجاری که در حوالی ساعت ۹ صبح در تهران پیچید، نه فقط آغاز یک حمله، که شروع فصلی تازه از جنگ بود؛ جنگی که بعدها به «جنگ رمضان» معروف شد.
حسن سیفی، معاون عملیات سازمان آتشنشانی تهران حالا پس از ماهها بعد از آن صبح، وقتی از روزهای جنگ حرف میزند، هنوز لحنش بوی میدان میدهد؛ بوی دود، آوار، اضطراب و تصمیمهایی که باید در چند ثانیه گرفته میشدند.
«ما دو جنگ را پشت سر گذاشتیم»
سیفی روایتش را اینطور آغاز میکند: «ما دو تا جنگ را پشت سر گذروندیم؛ یک جنگ ۱۲ روزه بود و یک جنگ تقریباً ۳۸ تا ۴۰ روزه که به جنگ رمضان معروف شد. تجربه جنگ اول، آتشنشانها را برای روزهای سختتر آماده کرده بود؛ روزهایی که دیگر فقط اطفای حریق یا امدادرسانی ساده نبود و مدیریت میدان جنگ، بخشی از وظایف آتشنشانها شده بود.
به گفته او، از همان نخستین ساعات حملات، تمام ظرفیت سازمان آتشنشانی تهران پای کار آمد؛ از نیروهای عملیاتی تا تجهیزات ویژه، از هماهنگی با هلال احمر و اورژانس تا نیروهای امنیتی. «فرماندهی میدان در صحنههای حادثه به سازمان آتشنشانی محول شده بود و ما باید با استفاده از همه ظرفیتها صحنهها را کنترل میکردیم.»
اما نخستین صحنه، برای او چیزی فراتر از یک عملیات بود.
انفجار در میانه جلسه
سیفی همان اتاقی را نشان میدهد که حالا در آن نشسته و مصاحبه میکند؛ اتاقی که میگوید آغاز جنگ را از همانجا شنیده است.
«تو همین اتاق بودیم. جلسه داشتیم با چند تا از معاونتها و مدیرها. یهدفعه صدای انفجار اومد.»
چند دقیقه بعد، خبر رسید؛ حمله دشمن آغاز شده و بیت رهبری هدف قرار گرفته است.
دیگر فرصتی برای تشریفات نبود. خیابانها در التهاب و ازدحام فرو رفته بودند و رسیدن با خودرو تقریباً غیرممکن به نظر میرسید. با موتور به سمت محل حرکت کردیم؛ حرکتی شتابزده به سمت نقطهای که هنوز کسی ابعاد حادثه را نمیدانست.
میان دود، آوار و اضطراب
وقتی به محل رسیدند، صحنه چیزی شبیه یک عملیات معمولی نبود.
«دیدیم تعدادی از نیروهای امنیتی مجروح شدن، تعدادی هم شهید شده بودن و بخشهای مختلفی از بیت مورد اصابت قرار گرفته بود.»
او از دقایقی حرف میزند که باید همزمان چند بحران را مدیریت میکردند؛ نجات افراد گرفتار زیر آوار، انتقال مجروحان، کنترل صحنه و هماهنگی میان نیروهایی که هر لحظه بر تعدادشان اضافه میشد.
بیت، دیگر فقط یک ساختمان آسیبدیده نبود؛ قلب ملتهب کشوری بود که ناگهان وارد جنگ شده بود.
سیفی میگوید: «یه بخش نبود که بگیم فقط همونجا آسیب دیده. قسمتهای زیادی مورد اصابت قرار گرفته بود و بالاخره افرادی که اونجا بودن، افراد مهم و بزرگی توی نظام بودن.»
برای همین، عملیات به چند بخش تقسیم شد. هر گروه مسئول نقطهای شد و او، به عنوان معاون عملیات، مدام میان بخشهای مختلف در رفت و آمد بود؛ بررسی وضعیت نیروها، ارزیابی نیازها، تصمیمگیری برای ادامه عملیات و کنترل شرایطی که هر لحظه میتوانست پیچیدهتر شود.
«همش دلهره داشتیم»
در میان روایت فنی عملیات، ناگهان صدای سیفی آرامتر میشود؛ انگار دوباره به همان لحظه برگشته باشد.
«صحنه برای من خیلی دلخراش بود.»
او مکث میکند و ادامه میدهد: «رهبری مملکت، اسطوره و کسی که تو جامعه مسلمانان زبانزد بود، مورد اصابت قرار گرفته و شهید شده بود...»
اما حتی در همان لحظات هم امید را رها نکرده بودند.
«من شخصاً مدام میگفتم انشاءالله اینجا حضور نداشتن... انشاءالله از محل خارج شده باشن و اتفاقی براشون نیفتاده باشه.»
در دل آن آوار و ازدحام، میان رفتوآمد نیروهای امدادی و امنیتی، میان صدای بیوقفه بیسیمها و اضطرابی که روی صورت همه نشسته بود، آتشنشانها فقط در حال عملیات نبودند؛ آنها با ناباوریِ یک فقدان بزرگ هم میجنگیدند.
میان آوار، میان رفاقتهای قدیمی در میان آن حجم از دود، اضطراب و بیسیمهایی که بیوقفه صدا میکردند، برای حسن سیفی یک درد شخصی هم وجود داشت؛ دردی که باید پنهانش میکرد تا عملیات از کنترل خارج نشود.
او وقتی از امیر نصیرزاده، وزیر دفاع شهید، حرف میزند صدایش تغییر میکند؛ آرامتر، سنگینتر و پر از خاطره.
«ایشون از دوستان قدیمی من بودن. دوران نوجوانی تو یک محل زندگی میکردیم.»
سیفی میگوید وقتی فهمید نصیرزاده هم در همان محل حضور داشته، برای لحظاتی حالش دگرگون شده بود. میان آن همه مسئولیت و فرماندهی میدان، ذهنش مدام به سمت رفاقتی قدیمی میرفت؛ به سالهایی دورتر از جنگ و انفجار.
«واقعاً حال خوبی نداشتم... یه مقدار سردرگم بودم. فقط با خودم میگفتم انشاءالله احساساتم بر عقلم غلبه نکنه تا بتونم کارم رو درست انجام بدم.»
در میدان بحران، فرصت ایستادن وجود ندارد. او و نیروهایش باید عملیات را جلو میبردند؛ باید مجروحان را خارج میکردند، مسیرها را ایمن نگه میداشتند و نظم را به صحنهای بازمیگرداندند که هر لحظه آشفتهتر میشد.
وقتی موشک دوباره برمیگشت
برای نیروهای امدادی، خطر فقط در لحظه اول حمله نبود. یکی از تلخترین بخشهای روایت سیفی، مربوط به حملات مجددی است که در میانه عملیات رخ میداد؛ زمانی که نیروهای امدادی هنوز داخل محل حضور داشتند.
«یکی از استرسزاترین موضوعات برای ما همین بود که حملههای مجدد انجام میشد.»
او توضیح میدهد که بیت رهبری چندین بار، در حالی که نیروهای امدادی داخل آن حضور داشتند، دوباره هدف قرار گرفت. ما با دشمنی طرف بودیم که اصلاً براش مهم نبود نیروی امدادی اونجا هست یا نه. دوباره موشکباران میکرد.
در آن لحظات، آتشنشانها فقط در حال نجات دیگران نبودند؛ خودشان هم میان مرگ و زندگی گرفتار میشدند. بعضی نیروها در بخشهای مختلف گیر افتاده بودند و امکان خروج نداشتند. هر صدای انفجار تازه میتوانست مسیر عملیات را تغییر دهد.
«اگر عاشق نباشی، نمیتوانی بمانی»
روایت سیفی کمکم از جنگ فاصله میگیرد و به خودِ آتشنشانی میرسد؛ به سالهایی که از پایینترین رده آغاز کرده و حالا به معاونت عملیات رسیده است.
او میگوید آتشنشانی فقط یک شغل نیست؛ چیزی شبیه یک زیست است، یک روحیه که اگر در کسی وجود نداشته باشد، دیر یا زود از این حرفه جدا میشود.
«خیلیها اومدن، چند سال کار کردن و رفتن. یکی رفت بانک، یکی رفت یه کار دیگه... چون دیدن نمیتونن با این فضا کنار بیان.»
سیفی از پشت میز مدیریتی حرف نمیزد. خودش همه پلههای این سازمان را طی کرده؛ از حضور در دل حریق تا فرماندهی میدانهای بحران. برای همین میگوید آتشنشانها را میفهمد؛ ترسهایشان، خستگیشان و حتی سکوتهایشان را.
«وقتی آتشنشان با من صحبت میکنه، درکش میکنم. چون دقیقاً جای اون بودم.»
او اعتقاد دارد ماندن در این شغل، فقط با حقوق و جایگاه ممکن نیست؛ باید چیزی عمیقتر وجود داشته باشد.
«اگر عاشق نباشی، واقعاً نمیتونی تو این شغل کار کنی.»
شغلی که عقل، مانعش میشود
سیفی جملهای میگوید که شاید خلاصه تمام سالهای حضورش در عملیات باشد: «شما جایی میری که هیچ انسان عاقلی حاضر نیست بره.»
این همان نقطهای است که به گفته او، آتشنشانی را از بسیاری مشاغل جدا میکند؛ لحظهای که همه در حال فرارند، آتشنشان باید وارد شود.
«میدونی ممکنه آسیب ببینی، ممکنه برنگردی، ولی چون جون یه نفر در خطره، موظفی بری.»
او از روحیهای حرف میزند که در بسیاری از آتشنشانها مشترک است؛ میل دائمی به کمک کردن. میگوید اگر زندگی شخصی و خانوادگی نیروها را هم نگاه کنید، اغلب آدمهایی هستند که بیرون از لباس عملیاتی هم دوست دارند گرهای از کار دیگران باز کنند.
شبهایی که خانهها ناگهان آوار شدند
در طول جنگ رمضان، سازمان آتشنشانی تهران در بیش از ۴۰۰ عملیات حضور داشت؛ عملیاتهایی که بخش زیادی از آنها در مناطق مسکونی رخ داده بود.
سیفی میگوید بسیاری از اهداف در نزدیکی خانههای مردم قرار داشتند و گاهی حتی موشکها به اشتباه به مناطق مسکونی اصابت میکردند.
«مردم تو خونههاشون زندگی عادی داشتن؛ نیمهشب، وسط روز، یه دفعه مورد حمله قرار میگرفتن.»
و بعد، همان صحنهای آغاز میشد که برای آتشنشانها تکرار شده بود؛ آوار، دود، فریاد و جستوجو برای پیدا کردن کسانی که چند دقیقه قبل، شاید در حال خوردن چای یا خوابیدن بودند.
«زیر آوار، انسانهایی بودن که اصلاً فکر نمیکردن اون لحظه چنین اتفاقی براشون بیوفته.»
خستگی که با یک نفس زنده از تن درمیرفت
با همه تلخیها، جنگ برای آتشنشانها فقط صحنه فقدان نبود. میان آن حجم از مرگ و ویرانی، لحظههایی هم بود که به گفته سیفی، تمام خستگی را از تن نیروها بیرون میکرد.
«اگر کسی رو زنده پیدا میکردیم، خستگیمون درمیرفت.»
همین لحظههای کوتاه نجات، همان نفسهایی که از زیر آوار شنیده میشد، همان دستی که زنده بیرون میآمد، برای ادامه دادن کافی بود؛ برای اینکه آتشنشانها دوباره کلاههایشان را بردارند، وارد دود شوند و به نقطهای بروند که دیگران از آن فرار میکنند.
به گزارش ایسنا، روایت حسن سیفی فقط روایت یک عملیات نیست؛ روایت مردانی است که در میان آوار و آتش، ایستادند تا جان دیگری خاموش نشود. مردانی که به گفته خودش، «جایی میروند که هیچ انسان عاقلی حاضر نیست برود». جنگ رمضان برای آتشنشانهای تهران، فقط مجموعهای از عملیاتهای امدادی نبود؛ حافظهای جمعی از دود، اضطراب، موشکهایی که دوباره بازمیگشتند و لحظههایی که زنده بیرون آمدن یک نفر، تمام خستگی را از تن نیروها درمیآورد. شاید برای همین است که سیفی، بعد












