سرگشتگی را می توان در چشم تک تک مردمانی دید که پیش از سپیدهدم، تاریکی شب را به خاک زدهاند؛ همه متحیر، سرگردان و حیران پیش به سوی نقطهای معلوم؛ برای دیدار؛ تجدید خاطرات داشته و نداشته و زمزمه شعرهای نخوانده و شعارهای در گلو مانده.
قرار نبود روزگار ما اینطور سیاه باشد و پرچمهای سرخ انتقام، مکمل رنگ سیاهی باشد که قیامت کردهاند؛ گویا صحنه محشر به پاشده: مردم فوج فوج بیایند که امروز با لباسی سیاه تا شاید آن روز سپیدپوش باشند.
صداهای بیشتر آنهایی که راه میپویند، در گلو خفته و تلاشی برای فریاد نمیشود، هر از چندگاهی عدهای میدانداری می کنند؛ شعارها بلند می شود، گروهی تکرار می کنند و باز صداها به سینه ها پناه می برند؛ گویا خاموشی فریاد بلندی است که همه آنهایی که در این محفل گرد همآمده اند، با آن بغض خود را فریاد می زنند.
پیرزنی آنسوتر عصازنان از قاب تلویزیونی می گوید که دههها آقای خودش را در آن نظارهگر بوده؛ او هیچگاه به «بیت» نیامده؛ هیچگاه لحظه و شوق دیدار را درک نکرده؛ برای او آقای شهید همان کسی بود که وقتی پا به حسینیه می گذاشت، شعارها سقف بلند را میشکافت و به آسمان طنین می افکند. برای او و هزاران هزار مرد و زنی که آن سوترها در چهارگوشه ایران، رهبرشان را اینگونه درک کرده بودند، امروز روز وصل است نه روز وداع؛ برای آنها آقای شهید از آسمان هبوط کرده تا فرصتی برای بدرود باشد؛ بدرود با داغ بر دل نشسته ... .
بگذار این «سالهای حرام» بگذرد ...
«آنها که به کربلا می روند می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است؛ اما بر قبه آرامگاه حسین(ع) پرچم سرخی در اهتزار است... بگذار این سالهای حرام بگذرد!».
آری بگذار این روزها و سال های حرام بگذرد؛ پرچم سرخ انتقام ماههاست که برافراشته شده؛ نه از ۹ اسفند که از بلندای تاریخ در اهتزاز است؛ همانطور که گفتهاند: «حسین وارث آدم»... از فرزندان انبیا و اوصیایی که به خون غلطیده اند تا همین امروز:
«هابیل و قابیل، ابراهیم و نمرود، موسی و فرعون، یحیی و هیرودیس، عیسی و قیصر، محمد و قریش یا خسرو و سزار (کسری و قیصر)، علی و معاویه و ... اکنون ... حسین و یزید! و فردا ... حسینهای دیگر و یزیدهای دیگر، در عاشوراهای دیگر و کربلاهای دیگر ...»
همه آنهایی که در محشر مصلی گرد آمده اند، چنین درکی از امروز دارند؛ باید برخاست و صبر بباید برای انتقام؛ صبری به بلندای تاریخ و به قیمت همه خون های به ناحق ریخته از نسل آدم... .
والصافات صفاً...
داستان این روزها، از آنِ کسانی نیست که آمدهاند؛ داستان همه کسانی است که گویی جان عزیز را در طبق اخلاص تقدیم دوست کرده اند؛ چه آنهایی که نمازشان را رهبر شهید در زمان زعامت امت اقامه کرد و چه آنهایی که امروز بر پیکر مطهرش نماز گذاردند و گفتند: «انا لا نعلم منه الا خیرا...» ... ، درست در لحظاتی که با چشم دل میشد فرشتگان صف در صف را دید، ملکوتشان را لمس کرد و نجوای آسمانی شان را شنید.
نه تنها لشگر فرشتگان که لشگر شهدا نیز در این وادی قابل دیدن بود... در صفوفی به هم فشرده، پله پله تا ملاقات خدا... و الصافات صفا .
حالا در این حضور دیگر نیازی نیست که بخوانیم: کجایید ای شهیدان خدایی.... آنها همینجایند. همینجا در بهشت؛ محل هبوط انسان.











