برای رفتن به تشییع «آقای شهید»، تیرباران تردید شدم که با پایی شکسته و عصا به دست، چگونه می شود به مراسم تشییع رفت؟ همه سفارش کردند، مبادا که بروی. شلوغی جمعیت ممکن است، آسیبی به پایت برساند. یکی گفت، ممکن است به محل مصلی حمله کنند! یکی گفت، خیابان ها بسته شده و پیاده رفتن برایت ممکن نیست! دیگری گفت، مراسم حتما چند صد کشته دارد! خلاصه از هر سویی، تیری از تردیدها فرو می آمد...
راستش «پا»ی رفتن نبود اما «دِلا» که در گلو، چه تجربه زیسته ای مانده بود، از زمان نوجوانی که چیزی مدام «صَلا» میداد، «باید برخاست» و بر تلنبار تردیدها چیره شد و دل به دریای «مُصلی» زد...
حالا در «راه» و در میانه روز «وداع» که میلیون ها «قلب» آمده اند تا با یک «قبله»، «وداع» کنند، نشستم گوشه ای، تا «قصه»ای از روزگار نوجوانی ام را روایت کنم:
جشن تولد بچه ها در روز تشییع امام
آن سال که امام خمینی درگذشت، نوجوان بودم و شیوه زیستنم، به گونه ای بود که بین زندگی ما و اهالی خانه، هیچ تعلقی با امام و نظام وجود نداشت. پایتخت که تعطیل شد، خانواده های محله شهرک غرب تهران، شب نشینی هایشان گل کرد. آن سال های دهه شصت خورشیدی، هنوز شهرک غرب، به شکل امروزش نبود و جمعیت مذهبی و انقلابی محدودی، ساکن آنجا بودند.
عصرگاه آن صبحی که جنازه امام تشییع می شد، من و دخترها و پسرهای همسایه، در فکر جشن تولد دوستمان «آرش» بودیم که پدرش از چهره های شناخته شده روزنامه اطلاعات بود.
رسم هممحلی ها این بود که هر پسری که با هر دختری دوست بود، باید برای شرکت در جشن تولد، لباس هماهنگ و همرنگی می پوشید. همین بود که صبح آن روز تشییع امام، ما در فکر هماهنگسازی لباسهایمان بودیم. بعد هم به فکر این بودیم که هر کسی، هدیه اش را با چه رنگی، کادو کند تا با دیگری، تفاوت داشته باشد و کادوهای گوناگون بچه ها در جشن، یک رنگ نباشند.
از تماشای «تشییع امام» در تلویزیون تا تصویرهای کتاب «تن تن»
شب دوم «تشییع امام» بود. فیلم آن جمعیت میلیونی عجیب و آن پیکر روی دست ها، چشم هایم را به قاب تلویزیون خیره کرده بود! ناگاه «عمه جان» که نقاش ماهری ست و جایگاه بزرگی و نخبگی بالایی در خانه ما داشت، پیش آمد و تلویزیون را خاموش کرد.
از او پرسیدم: « این آقا که مرده، مگه چه کار کرده که این همه مردم براش گریه می کنند؟» راستش حتی فضای مدرسه ما هم به گونه ای نبود که تا آن سن، شناخت قابل توجهی از امام خمینی داشته باشم.
«عمه گیتی»، مرا به گرمی در آغوش گرفت و گفت: « دیدن این تصویرهای عزا، برای مغز تو خوب نیست، عزیزم! تو باید مشغول درس و مشق و نقاشی کشیدن و کتاب قصه خواندن باشی و نباید حواست را به این ها بدهی...»
بعد هم بلند شد و جلد هشتم از کتاب های «تن تن» را آورد و گفت: « امشب باید ماجرای « عصای سلطنتی» را بخوانی؟....» من آن شب، اگرچه چشمم تصویرهای داستان «تن تن و کپیتان هادوک و پروفسور تورنسل» را دنبال می کرد ولی تمام فکر و ذهم را تصویر آن تابوتی گرفته بود که عمه جان اجازه نداد، آن را از تلویزیون تماشا کنم.
یک دونه «نون امام» به من می دید؟
روزهایی بعد از تشییع امام خمینی، پیش از ظهری درِ خانه را زدند. تعدادی جوان سیاه پوش با یک وانت، بین خانه ها، نان پخش می کردند. در را باز کردم و آقای جوانی جلو آمد و گفت: «نونِ نذر امامه»
با نگاه ساده نوجوانی پرسیدم: «نون کدوم امام؟» آقای جوان، فکر کرد که مسخره اش می کنم و با تندی گفت: «بچه جون! برو بگو بزرگترت بیاد.»؛ عمه جان، جلوی در آمد. جوان، چند دانه نان را پیش آورد تا تقدیم کند. عمه، خیلی جدی تشکر کرد و نان ها را نگرفت و گفت: «ممنونم، ما نون داریم». بعد هم در را بست و با حالت تمسخرآمیز و کلماتی کشیده، گفت: «نووون اماااام»!
داخل خانه که آمدیم، از عمه جان پرسیدم: «امام کیه؟ نون امام چیه؟» او که هم خنده اش گرفته بود و هم نمی خواست جوابی بدهد، سربالا گفت: « چیز مهمی نیست عزیزم. به این چیزها فکر نکن. برو حیاط به بازی و نقاشی ات برس...»
وقتی به حیاط خانه برگشتم، دور از چشم مادرم و عمه جان، یواشکی در را باز کردم. وانت پخش نان، هنوز توی کوچه بود. در خانه را نیمه باز گذاشتم. تند دویدم دنبال وانت. به آن آقای سیاه پوش ایستاده بالای وانت، گفتم: «آقا! یک دونه نون امام به من می دید؟»
او با نگاه مهربانی، یکی از آن لواشها را از روی انبوه نانهای چیده شده، بیرون کشید و دستم داد و گفت: « ان شالله روح امام، پشت و پناهت پسر جون...»؛ دویدم به سمت حیاط و مستقیم رفتم توی زیرزمین خانه و با کلی ترس و تردید، پشت و روی نان را وارسی کردم و....
حالا به فهرست پرسشهای ذهنم درباره این که «امام کیه؟» و «نون امام چیه؟»، سوال جدیدی اضافه شده بود؛ اینکه « روح امام کجاست و چطوری پشت و پناه آدم می شه؟»
تولدی با «نون امام» و تولدی دیگر با «ترور آقا»
زمان گذشت تا آنکه دریافتم، همه چیز برایم از «امام» و «نون امام» شروع شد. روزها و سال های بعدش، در تلاش برای پیدا کردن همین گونه از سوالهای ذهنم گذشت. همان سال های نوجوانی که نقاشی چهره کار می کردم، یک بار تلاش کردم تا چهره «امام» را از روی عکسش بکشم که با برخورد تند خانواده روبرو شدم. بعدها هم که به کلاس حکاحی روی سنگ می رفتم، اولین تصویری که روی سنگ مرمری، حکاکی کرده بودم، نمایی از چهره امام شد...
آری! مرگ «امام»، برایم آغازی تازه شد. مثل روز ترور «آقا» که پس از آن تصادف سهمگین و نجات از مرگی نزدیک، گویی مِهرش، از افق سر زد...

وداع یعنی چه؟ معنایی فراتر از لغتنامه
حالا وقت تشییع «آقای شهید»، مثل کسی هستم که در میان مراسم «وداع»، متولد شده باشد. در میان انبوهی از میلیون ها تن که «برخاسته»اند و خیابان ها را پر کرده اند، حس می کنم که بیشماری شان، نه برای «خداحافظی»، که برای «خونخواهی» آمده اند. چنان که وقتی آقامهدی رسولی فریاد میزد: «این مراسم وداع نیست...» زنی آن سوتر، بلند فریاد زد: « آقا! ما نیومدیم با تو خداحافظی کنیم....»
چشمانم، غرق جمعیتی است که انتها ندارد و قلبم، معنای بی انتهای «وداع» را مرور می کند. راستی «وداع» یعنی چه؟ و با «پایان» چه تفاوتی دارد؟ از دایره تعریف ساده لغتنامه ها که عبور کنی، در میابی، «وداع»، «پایان» نیست. ظاهرش گویی خداحافظی است و در باطنش، معنایی از پیوند و امید به بازگشت وجود دارد.
عرب زبان ها برای خداحافظی، از « مَعَ ٱلسَّلَامَة» استفاده می کنند. «وداع» در ادبیات عرب، نوعی بدرود گفتن عاشقانه است که در آن همیشه باهم بودن و پیوند قلبی، باقی می ماند.
حتی ادیبان عرب، معنایی بالاتر از این را هم تفسیر میکنند: « وداع»، برای کسی است که آنقدر به او پیوستگی داری که میدانی هیچ وقت بی «او» نخواهی بود و باز هم تو به او باز می گردی، یا او به تو باز می گردد. مثل دعای وداع امام رضا(ع) که پایان هر سفر می خوانیم.
« بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران/ کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران/ هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد / داند که سخت باشد قطع امیدواران»(غزل سعدی)
وقت «وداع»؛ از «نون امام» تا «خون آقا»
جمعیت «مصلی»، خلوت شدنی نیست. از 4 صبح تا 11 ظهر، گوشه شرقی مصلی، نزدیک خیابان قنبردوست نشسته ام. گویی دیگر وقت «وداع» است. وقت وداع با «امام»، با «نون امام» پیوندی تازه یافتم. گرچه چکامه زمان و چکاچک زمانه، مرا به راه و چاه و بیراههها برد. اما اینک با وداع «آقا»، به «راه» او بازگشته ام. گویی با «خون امام» پیوندی دوباره آغاز شده است. «باید برخاست...»
« قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنی وَ فُرادی: بگو: شما را تنها به یک چیز اندرز می دهم، که: دو تا، دوتا، یا به تنهائی برخیزید و برای خدا حرکت کنید...»












