به گزارش ایرنا، شهریور ۱۴۰۲ بود که همراه هزار و ۳۰۰ نفر از مردم خراسان جنوبی حرکتم را از بیرجند آغاز کردم به سوی مقصدی که شوق دیدار آن را سالها در دل داشتم. سفری ۱۸ ساعته در دل جادهای که هر پیچ آن، بخشی از خستگی را روی شانهها سنگینتر میکرد.
دیدار رهبر انقلاب با مردم خراسانجنوبی و سیستان و بلوچستان برای خبرنگاران اعزامی، فقط یک مأموریت خبری نبود بلکه سفری بود که روایت آن از دل برمی خواست.
در اتوبوس، خواب و بیداری در هم آمیخته بود. خستگی راه در چهرهها پیدا بود، اما کمتر کسی به آن اعتنا میکرد. گفتوگوها کوتاه بود و بیشتر حول زمان رسیدن و برنامه دیدار میچرخید.
هرچه به تهران نزدیکتر میشدیم، انتظار شکل جدیتری به خود میگرفت؛ انتظاری که در سکوت هم قابل شنیدن بود.
صبح ۲۰ شهریور ۱۴۰۲ به تهران رسیدم و راهی خیابان شهید کشور دوست شدیم. آفتاب بر کف خیابانها و دیوارهای شهر میتابید و گرمای هوا، خستگی مسیر را پررنگتر میکرد. اما هر چه به حسینیه امام خمینی(ره)، نزدیک تر میشدیم جای خستگی را شوق و ذوق فراوان میگرفت.
پس از طی تشریفات ورود هنگامی که وارد سالن حسینیه شدیم؛ برای دقایقی، زمان شکل دیگری داشت. نگاهها به در دوخته شده بود و صداها آرامتر از همیشه به گوش میرسید؛ همه منتظر لحظهای بودند که قرار بود آغاز یک دیدار رسمی را رقم بزند، اما برای ما معنایی فراتر از خبر داشت.اما در میان آن هیاهوی آرام، ذهن من جای دیگری بود.
دخترم ۲ سال بیشتر نداشت که به شوق این سفر برای اولین بار او را تنها گذاشتم؛ هنگام خداحافظی، دستهای کوچکش را محکم دور گردنم حلقه کرده بود؛ بیآنکه بداند مادرش راهی سفری 2 روزه از بیرجند تا تهران میشود. از همان لحظه حرکت، تصویر او در ذهنم مانده بود و در تمام طول مسیر، میان گزارشها و گفتوگوهای کوتاه همسفران، دلتنگی آرام و بیصدا قلبم را میفشرد.
دیدار با رهبر شهید که به پایان رسید، جمعیت آرامآرام در حال خروج بودند. بعضیها در حال ثبت آخرین یادداشتها و بعضی دیگر در سکوت، فضا را ترک میکردند؛ انگار هرکس سهمی از آن لحظه را با خود برمیداشت.
در همان لحظههای پایانی، ناگهان تصمیمی گرفتم. کاغذی برداشتم و چند خط نوشتم؛ نامهای کوتاه از جنس دلتنگی؛ در آن نوشتم اگر ممکن است، یادگاری کوچکی برای دختر ۲سالهام ارسال شود؛ سوغاتی از سفری که او فقط انتظارش را تجربه کرده بود.
نامه را همانجا تحویل دادم. راستش را بخواهید، انتظار پاسخی نداشتم. سفر تمام شد، مسیر بازگشت از همان جاده طولانی ادامه پیدا کرد و زندگی دوباره در مدار روزمره افتاد.
حدود دو ماه بعد، زنگ خانه به صدا درآمد. مأمور پست پاکتی به دستم داد که فرستندهاش «بیت رهبری» بود. وقتی آن را باز کردم، یک جانماز کوچک و زیبا درونش قرار داشت؛ هدیهای برای دخترم «یاسمین زهرا».
امروز هر بار که دخترم آن جانماز را پهن میکند، من دوباره به همان مسیر برمیگردم؛ به اتوبوسی که از بیرجند و مرزهای شرقی راه افتاد، به گرمای ظهر تهران، به لحظهشماری مقابل حسینیه، به دلتنگی آرام یک مادر و به نامهای که در آخرین دقایق یک دیدار نوشته شد.
بعضی سفرها تمام نمیشوند؛ فقط شکل خاطره به خود میگیرند و در یک یادگاری کوچک، ادامه پیدا میکنند.















