به گزارش اقتصادنیوز به نقل از سرمایه و بورس، در روابط بینالملل، آتشبس الزاماً به معنای صلح نیست. تاریخ منازعات نشان میدهد که توقف درگیریهای نظامی، بیش از آنکه پایان بحران باشد، اغلب مرحلهای برای بازسازی توان نظامی، ترمیم بازدارندگی و بازتنظیم موازنه قدرت میان بازیگران است.
علیرضا بهرامی اصل نوشت: از همین رو، آتشبس پس از جنگ چهلروزه میان ایران از یک سو و ایالات متحده و رژیم اسرائیل از سوی دیگر را نیز نمیتوان صرفاً پایان یک رویارویی نظامی دانست؛ بلکه باید آن را مقطعی از رقابتی عمیقتر تلقی کرد که همچنان عوامل شکلدهنده آن پابرجاست.
بخش قابل توجهی از تحلیلهای موجود، ریشه این جنگ را در پرونده هستهای ایران، نگرانیهای امنیتی رژیم اسرائیل یا حضور نظامی ایالات متحده در خاورمیانه جستوجو میکنند. هرچند این متغیرها در شکلگیری بحران نقش داشتهاند، اما از منظر نظریههای رئالیستی، این عوامل بیشتر نقش محرک را دارند تا علت اصلی. همانگونه که کنت والتز در نظریه رئالیسم ساختاری توضیح میدهد، رفتار دولتها بیش از آنکه تابع نیتها باشد، تابع ساختار نظام بینالملل و توزیع قدرت است. در نظامی آنارشیک که هیچ مرجع برتری مسئول تضمین امنیت دولتها نیست، تغییر در موازنه قوا میتواند محاسبات امنیتی بازیگران را دگرگون کند و احتمال توسل به زور را افزایش دهد.
اگر این چارچوب را بر تحولات اخیر خاورمیانه تطبیق دهیم، جنگ اخیر بیش از آنکه محصول یک تصمیم ناگهانی باشد، نتیجه تغییر تدریجی موازنه قدرت در محیط امنیتی منطقه بود. طی ماههای منتهی به جنگ، مجموعهای از تحولات، برداشت بازیگران از بازدارندگی را تغییر داد. ترور سید حسن نصرالله و سقوط دولت بشار اسد، از منظر امنیت بینالملل به معنای تضعیف بخشی از شبکه بازدارندگی منطقهای ایران تلقی شد. این تحولات، درک بازیگران از هزینه و فایده استفاده از قدرت نظامی را دستخوش تغییر کرد و زمینه را برای افزایش احتمال رویارویی مستقیم فراهم ساخت.
با این حال، جنگ چهلروزه نشان داد که تضعیف بازدارندگی به معنای از میان رفتن آن نیست. ایران، با وجود کاهش بخشی از عمق راهبردی خود، همچنان توانایی تحمیل هزینه به رقبای خود را حفظ کرد و در مقابل، آمریکا و رژیم اسرائیل نیز ظرفیتهای نظامی و اطلاعاتی خود را به نمایش گذاشتند. نتیجه این وضعیت، نه پیروزی قاطع یک طرف، بلکه شکلگیری نوعی بازدارندگی متقابل جدید بود؛ وضعیتی که در آن هر سه بازیگر دریافتند هزینه ادامه جنگ میتواند از منافع احتمالی آن فراتر رود. آتشبس کنونی را باید محصول همین واقعیت دانست، نه نشانه حل اختلافات.
اما آیا این بازدارندگی میتواند ثباتی پایدار ایجاد کند؟ پاسخ، دستکم در کوتاهمدت، چندان مثبت نیست. اختلاف بر سر برنامه هستهای ایران، جایگاه منطقهای تهران، نقش ایالات متحده در نظم امنیتی خاورمیانه و ملاحظات امنیتی رژیم اسرائیل همچنان پابرجاست. بنابراین، آتشبس موجود بیش از آنکه پایان بحران باشد، تلاشی برای مدیریت آن است.
در این میان، مفهوم «معمای امنیتی» که رابرت جرویس آن را بهتفصیل تشریح کرده است، چارچوب مناسبی برای فهم وضعیت کنونی ارائه میدهد. بر اساس این نظریه، اقداماتی که یک دولت برای افزایش امنیت خود انجام میدهد، ممکن است از سوی طرف مقابل بهعنوان تهدید تفسیر شود. در نتیجه، هر دو طرف، بدون آنکه الزاماً قصد آغاز جنگ داشته باشند، وارد چرخهای از افزایش توان نظامی و بیاعتمادی متقابل میشوند.
این منطق را میتوان بهوضوح در فضای پس از آتشبس مشاهده کرد. بازسازی توان نظامی، تقویت سامانههای دفاعی، تغییر آرایش نیروها در خلیج فارس، افزایش حضور دریایی یا اصلاح دکترینهای بازدارندگی، هرچند از دید هر بازیگر اقدامی دفاعی محسوب میشود، اما از منظر رقیب میتواند نشانهای از آمادگی برای دور تازهای از رویارویی باشد. به همین دلیل، بسیاری از بحرانهای امنیتی نه با تصمیمی ناگهانی برای جنگ، بلکه در نتیجه انباشت تدریجی سوءبرداشتها و محاسبات متقابل شکل میگیرند.
با این همه، تحلیل جنگ اخیر صرفاً در چارچوب رقابت ایران، آمریکا و رژیم اسرائیل، تصویر کاملی از واقعیت ارائه نمیدهد. آنچه امروز در خاورمیانه جریان دارد، بخشی از تحولات گستردهتری است که ساختار نظام بینالملل را تحت تأثیر قرار داده است. طی دو دهه گذشته، رشد اقتصادی و فناورانه چین، بازگشت روسیه به رقابتهای ژئوپلیتیکی، گسترش بریکس و سازمان همکاری شانگهای و تلاش بسیاری از قدرتهای غیرغربی برای کاهش وابستگی به ساختارهای مالی و امنیتی غرب و تلاش برای کنار گزاشتن پترودلار، همگی نشانههایی از انتقال تدریجی قدرت از غرب به شرق هستند.
این وضعیت، با آنچه آ. اف. کی. اورگانسکی در نظریه انتقال قدرت مطرح میکند، همخوانی دارد. بر اساس این نظریه، دورههای انتقال قدرت، بهویژه زمانی که قدرتهای نوظهور به جایگاه قدرت مسلط نزدیک میشوند، معمولاً با افزایش رقابت و بیثباتی همراه است؛ زیرا قدرت مستقر میکوشد موقعیت خود را حفظ کند و قدرتهای در حال ظهور نیز به دنبال سهم بیشتری در شکلدهی به نظم آینده هستند. از این منظر، بخش مهمی از تنشهای امروز جهان را میتوان در چارچوب همین گذار ساختاری تحلیل کرد.
در چنین شرایطی، خاورمیانه نیز دیگر صرفاً یک منطقه بحرانخیز نیست، بلکه به یکی از مهمترین عرصههای رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شده است. اهمیت این منطقه تنها به منابع عظیم انرژی محدود نمیشود؛ بلکه موقعیت ژئوپلیتیکی آن، تسلط بر گلوگاههای راهبردی تجارت جهانی و بهویژه جایگاه تنگه هرمز، این منطقه را به یکی از مؤلفههای اصلی رقابت بر سر نظم آینده جهان تبدیل کرده است.
در این میان، ایران نیز صرفاً یک بازیگر منطقهای نیست. موقعیت ژئوپلیتیکی، منابع انرژی، کنترل بر یکی از مهمترین گلوگاههای انتقال انرژی جهان و گسترش همکاریهای راهبردی با قدرتهایی مانند چین و روسیه، جایگاه این کشور را در معادلات کلان رقابت میان غرب و قدرتهای شرقی پررنگتر کرده است. البته این به معنای آن نیست که همه تنشهای تهران و واشنگتن را بتوان به رقابت آمریکا و چین فروکاست؛ زیرا اختلافات دوجانبه، مسائل منطقهای و محاسبات امنیتی مستقل نیز در شکلگیری این بحران نقش اساسی دارند. با این حال، از منظر نظریه انتقال قدرت، فشار بر بازیگرانی که در شبکه ژئوپلیتیکی قدرتهای نوظهور قرار میگیرند، میتواند بخشی از راهبرد کلان قدرتهای مستقر برای حفظ برتری خود در نظم بینالملل تلقی شود.
در همین نقطه، نظریه «برخورد تمدنها»ی ساموئل هانتینگتون نیز، میتواند لایه دیگری از تحولات امروز را توضیح دهد. هانتینگتون معتقد بود که پس از پایان جنگ سرد، شکافهای تمدنی و هویتی بیش از اختلافات ایدئولوژیک، بر الگوهای منازعه و ائتلاف اثر خواهند گذاشت. اگرچه تحولات کنونی را نمیتوان صرفاً بر مبنای این نظریه تبیین کرد، اما نمیتوان انکار کرد که روایتهای هویتی و تمدنی همچنان در مشروعیتبخشی به سیاست خارجی دولتها و شکلدهی به برداشت آنها از تهدید نقش مهمی ایفا میکنند.
از این منظر، رقابت با ایران را نیز میتوان در چارچوبی فراتر از اختلافات دوجانبه تحلیل کرد. در شرایطی که چین به مهمترین رقیب راهبردی ایالات متحده تبدیل شده و روسیه نیز در پی بازتعریف جایگاه خود در نظام بینالملل است، هرگونه تغییر در موازنه قدرت خاورمیانه، بر محاسبات این رقابت بزرگتر نیز اثر میگذارد. به همین دلیل، تقابل با ایران را میتوان بخشی از پازل گستردهتری دانست که هدف آن، از نگاه بسیاری از تحلیلگران رئالیست، مدیریت روند انتقال قدرت و جلوگیری از تقویت موقعیت ژئوپلیتیکی بلوک شرقی است؛ در همین چارچوب، بسیاری از پژوهشگران از شکلگیری نوعی «جنگ سرد جدید» سخن میگویند. این مفهوم، اگرچه از نظر تاریخی با جنگ سرد قرن بیستم تفاوتهای مهمی دارد، اما از حیث منطق رقابت شباهتهای قابل توجهی با آن دارد. رقابت امروز دیگر صرفاً بر سر ایدئولوژی نیست؛ بلکه بر فناوری، هوش مصنوعی، نیمههادیها، زنجیرههای تأمین، کریدورهای تجاری، امنیت انرژی، زیرساختهای مالی و کنترل گلوگاههای ژئوپلیتیکی متمرکز شده است. در چنین فضایی، جنگهای منطقهای نیز بیش از گذشته به عرصهای برای نمایش و مدیریت این رقابت ساختاری تبدیل شدهاند.
بر همین اساس، جنگ چهلروزه را نباید صرفاً یک رویارویی محدود میان ایران، رژیم اسرائیل و ایالات متحده دانست. این جنگ در نقطه تلاقی دو روند مهم شکل گرفت؛ نخست، برهم خوردن نسبی موازنه قدرت و کاهش بخشی از ظرفیت بازدارندگی منطقهای ایران و دوم، تشدید رقابت میان قدرتهای بزرگ در آستانه تغییر تدریجی نظم بینالملل. همپوشانی این دو روند، موجب شد یک بحران منطقهای، ابعادی فراتر از جغرافیای خود پیدا کند و به بخشی از رقابت گستردهتر بر سر آینده نظم جهانی تبدیل شود.
در چنین شرایطی، پرسش اصلی دیگر این نیست که آتشبس تا چه زمانی ادامه خواهد داشت، بلکه این است که آیا عوامل ساختاری شکلدهنده جنگ تغییر کردهاند؟ شواهد موجود نشان میدهد که پاسخ، دستکم در افق کوتاهمدت، منفی است. نه اختلافات بنیادین میان ایران، آمریکا و رژیم اسرائیل برطرف شده، نه رقابتهای ژئوپلیتیکی منطقه کاهش یافته و نه فرآیند انتقال قدرت در نظام بینالملل به مرحلهای باثبات رسیده است. بنابراین، آتشبس موجود را باید بیش از آنکه آغاز صلح دانست، مرحلهای از مدیریت رقابت ارزیابی کرد.
از سوی دیگر، تداوم معمای امنیتی نیز احتمال بازگشت تنش را افزایش میدهد. هرگونه تلاش ایران برای بازسازی بازدارندگی، از نگاه رقبایش میتواند بهعنوان افزایش تهدید تلقی شود و در مقابل، هر اقدام آمریکا و متحدانش برای تقویت حضور نظامی یا ایجاد ترتیبات امنیتی جدید نیز ممکن است در تهران بهمنزله تلاشی برای برهم زدن بیشتر موازنه قوا تعبیر شود. در چنین فضایی، حتی اگر هیچیک از بازیگران خواهان جنگ نباشند، منطق رقابت امنیتی میتواند زمینهساز دور تازهای از بحران شود.
در نهایت، شاید مهمترین درس جنگ اخیر این باشد که امنیت خاورمیانه دیگر صرفاً در چارچوب معادلات منطقهای قابل فهم نیست. این منطقه اکنون به یکی از کانونهای اصلی بازآرایی نظم بینالملل تبدیل شده است؛ جایی که رقابتهای محلی با رقابتهای جهانی در هم تنیدهاند و هر تحول منطقهای، بازتابی فراتر از مرزهای خود پیدا میکند. از این منظر، آتشبس کنونی را نباید پایان جنگ دانست، بلکه باید آن را وقفهای در رقابتی طولانی ارزیابی کرد؛ رقابتی که سرنوشت آن نه فقط در خاورمیانه، بلکه در چگونگی شکلگیری موازنههای جدید قدرت در نظام بینالملل تعیین خواهد شد.
───
منابع منتخب
Waltz, Kenneth N. Theory of International Politics. Addison-Wesley, 1979.
Jervis, Robert. “Cooperation Under the Security Dilemma.” World Politics, Vol. 30, No. 2 (1978).
Organski, A. F. K. World Politics. Alfred A. Knopf, 1958.
Huntington, Samuel P. The Clash of Civilizations and the Remaking of World Order. Simon & Schuster, 1996.
Mearsheimer, John J. The Tragedy of Great Power Politics. W. W. Norton, 2001.