سید مهدی راستین از آزادگان دوران دفاع مقدس در گفتگو با خبرنگار مهر، گفت: متولد سیزدهم دی ماه سال ۴۱ از پراشکفت، روستایی از توابع بویراحمد هستم.
از روزی که تصمیم گرفتم به جبهههای جنگ بروم، سالها میگذرد، اما این روزها برایم سختتر از روزهای سخت جنگ، در خانه و در اتاقی با کپسول و دستگاه اکسیژن ساز سپری میشود.
یک سالی از ابتلایم به کرونا میگذرد، ریههایم در جنگ با خردل آشنا شده و با گذشت ماهها از ابتلاء هنوز هم به دارو و اکسیژن نیاز دارم.
به مدت دو ماه در بیمارستان شهید جلیل بستری بودم و بعد از ترخیص از کپسول اکسیژن استفاده میکردم، به توصیهی دوستانم به بیمارستان بقیه الله تهران رفتم.
ده روزی در بیمارستان بقیه الله بستری بودم و متخصصین زیادی وضعیت مرا بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که ریههایم عملکردشان را از دست دادهاند و شاید به مرور زمان در طولانی مدت نیاز ریههایم به گرفتن اکسیژن از دستگاه کم شود و ممکن است این وضعیت همیشگی باشد.
دو ماهی را با امانت گرفتن دستگاه اکسیژن ساز از بنیاد گذراندم و وقتی ناچار به پس دادن دستگاه شدم، ماشینم را فروختم و یک دستگاه اکسیژن ساز گرفتم.
دغدغهی تمام شدن کپسول اکسیژن کمتر شده، اما اضطراب قطع شدن برق و خالی بودن کپسول را در چهرهی تک تک افراد خانواده ام می بی نم.
با ریههایم تنها دو دقیقه میتوانم نفس بکشم و تهیهی دارو برای همه سخت شده و گاهی ناچاریم به شهرهای اطراف برویم تا داروهای تجویز شده را پیدا کنیم.
آن سیزده نفر
سختی این روزها را تاب میآوریم، درست مثل تحمل کردن سالهای سخت اسارت، از آن روزها برایتان بگویم
ما سیزده نفر بودیم که در شب «سی ام آبان ۶۵» از دو قایق به اسارت درآمده بودیم.
بعد از انتقال ما با بالگرد به بصره و شکنجههای اولیه، سه روز ما را در استخبارات نگه داشتند و بعد از شکنجههای مداوم، وقتی دیدند اطلاعاتی را که به کارشان بیاید نمیدهیم ما را به پادگان دیگری بردند، جایی که به زندانهای تک سلولی معروف بود. راه رویی طولانی و تنگ با اتاقهایی یک متری که نود درصد اسرا آن را تجربه کردهاند.
اتاقهایی که ده نفر را به زور در حالت ایستاده در آنها میچپاندند، فضا آنقدر تنگ بود که حتی اگر چمباتمه هم میزدیم، جا برای ده نفرمان نبود.
نوبتی مینشستیم، تمام بدنمان از نوک انگشت تا فرق سر تحت فشار بود، هر شب به ما ظرفی میدادند تا در آن رفع حاجت کنیم و روزها در همان ظرف آلوده برایمان شوربایی میآوردند و این صبحانهی هر روزمان بود.
دوازده شب بود که به همین شکل در سلولهای انفرادی به سر میبردیم، بدنمان انعطاف نداشت و درد داشتیم.
با هر بار چشم بستن بغضی گلویمان را میفشرد، یاد روستایمان افتادم یاد روزهایی که مثل برق و باد گذشتند هیچ وقت خودم را در شرایطی که بودم تصور نمیکردم توی روستا آزادانه در دشتهای سبز قدم میزدم و حالا توی یک چهاردیواری یک متری اسیر بودم، اینقدر سخت گذشته بود که روحمان بیشتر از جسم تیپا خورده مان زخمی بود.
روز سیزدهم ما را درون محوطه جمع کردند، مقصد اردوگاه «رمادیه ۹» بود و چشمهای بسته ی ما چیزی را نمیدید، فقط توقف ماشینی که ما را میبرد خبر از رسیدن به اردوگاه میداد، به کمپ رسیده بودیم چشم بند را باز کردند.
دو ردیف از عراقیها با کابل و باتوم توی دست، به صورت تونل در دو طرف به استقبالمان آمده بودند قدم که برداشتم فقط به نقطهی پایان نگاه میکردم از اولین نفر گذشتم، کابلش به صورتم خورد نفر دوم خیلی سریع چند ضربه به ساق پایم زد نفر بعدی با کابل به گردنم زد، تا خودمان را به در رساندیم ضربات زیادی به بدنمان خورده بود.
«قلی تواهه» دستش تیر خورده بود زجر میکشید درد داشت و عراقیها هیچ اهمیتی نمیدادند و برایشان مهم نبود که دستش از ناحیهی بازو عفونت کرده و کرم زده بود.
خیلی از بچهها زخمهای عمیق داشتند اما برای عراقیها هیچ اهمیتی نداشت، شکنجه برای همه بود. گاهی بچهها بخاطر عفونتِ زخمهایشان توی اردوگاه شهید میشدند.
به گزارش خبرنگار مهر، این آزاده سرافراز این روزها در بستر بیماری روزها و شبها را طی کرده و نفسهای سختش گواهی روشن بر دلاوریهایش در مسیر ایستادگی دوران دفاع مقدس است.
فیلم و گفتگو: زینب امیدی