به گزارش مشرق، کبری التج فعال رسانه در تلگرام نوشت:
خسته گوشهی میدان ایستادهام و به میلهی پرچم توی دستم تکیه دادهام. سخنران قطعنامهای میخواند و مردم تکبیر میگویند. امروز بعد از چهل روز که خشم در گلویمان را فریاد میزدیم، بغض، فرصت کمی برای شکستن پیدا کرده. انگار تازه داریم با غم روبهرو میشویم. تازه کمرمان شکسته. مشتم را بالا میبرم و تکبیر میگویم و همزمان کمی اینپا و آنپا میکنم تا درد افتاده به استخوانهایم را تسکین دهم.
دستی به پشتم میخورد: «بیا یه کم بشین خستگی کمرت رو بگیر.» پیرزن چهارپایهی کوچکی را نشانم میدهد. قبل از اینکه از پا بیفتم روی چهارپایه مینشینم. دارم از پیرزن تشکر میکنم که فوری میرود سراغ زنی دیگر: «بیا اینجا کمی بشین، خستگی کمرت رو بگیر.» چهارپایهی کوچک دیگری را نشانش میدهد.
همانطور نگاهش میکنم. پیرزن از کیسهی پلاستیکی توی دستش قالیچهای بیرون میآورد و به نفر بعد اشاره میکند تا رویش بنشیند. و قالیچهی نازک دیگری را بیرون میکشد. چطور به این چیزها فکر کردی زن؟ چطور وقتی لنگلنگان از خانه بیرون میزدی به این فکر کردی که این جماعت غمزده، که آمدهاند در مراسم چهلم پدرشان شرکت کنند، جایی برای لختی نشستن میخواهند و تو هر چه در دستت جا میشد برداشتی و با خودت آوردی. دو تا چهارپایهی تاشو، دو، سه تا قالیچهی نازک کوچک...
کمی که خستگیام کمتر میشود از جا بلند میشوم و از او تشکر میکنم. سری تکان میدهد. تسبیح سبز توی دستش را جابهجا میکند و فوری زن دیگری را صدا میزند تا جای من بنشیند. نگاهش میکنم و میگویم: «میشه یه عکس بگیرم؟» با پشت دست، اشکهایش را پاک میکند و میگوید: «خوشعکس نیستم.» به رد خیس جاماندهی گوشهی چشمش نگاه میکنم و میگویم: «مثل ماه میمونی مادر.»








