به گزارش خبرگزاری مهر، کتاب «قصهای برای حلما» زندگینامه شهید مدافع حرم میثم نجفی است. در این کتاب مخاطب همراه با بازخوانی خاطرات شهید نجفی و همسر ایشان، با «حلما»؛ دختر شهید همراه میشود. حلما در این داستان دختری است که هفده روز پس از شهادت پدر به دنیا آمد، پدری که برای فرزندش هزاران برنامه داشت اما به محض شروع اعزام به همه عاشقانههایش با نوزاد به دنیا نیامده پشتپا زده و به میدان رزم رفته است.
ابعاد عاطفی و تصاویر مادرانه در عین حال، خاطرات نظامی شهید نجفی در سوریه بهگونهای عمدی و دقیقتر به صورت مستند در این کتاب ارائه شده است.
این کتاب به مخاطب یادآور میشود رزمندگان اسلام در مسیر دفاع از دین و ناموس اهلبیت(ع)، از جان و فرزندان و عزیزان خود نیز بهحق میگذرند؛ تا درخت اسلام و اهلبیت، همیشه استوار و سرافراز باقی بماند. همچنین چهره واقعی، پاک و خاکی شهید نجفی را برای مخاطب روشنتر میکند.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
«هفتم تیرماه ۱۳۹۵ برابر با ۲۱ رمضان، برای آخرینبار همه وسایل حلما را چک کردم؛ شیر خشک، فلاسک آبجوش، حوله و غیره. دل تو دلم نبود. باورکردنی نبود. این اولین دفعه بود برای ضیافت افطار در محضر رهبری دعوت شده بودیم. حلما را در بغل گرفتم و آرامآرام از پلهها پایین رفتم. همه آماده بودند. سوار ماشین شدیم. خیابان به خیابان، بزرگراه به بزرگراه را پشتسر گذاشتیم. چند کوچه مانده به حسینیه امام خمینی از ماشین پیاده شدیم. هرچه به نزدیکی بیت رهبری میرسیدیم، ناخودآگاه قدمهایمان شتاب برمیداشت؛ مانند حاجیانی که در سعی صفا و مروه هرولهکنان خود را به کعبه میرسانند. هنگامی که به درِ اصلی حسینیه رسیدیم، به صف تفتیش رفتیم. یکی از خواهرانی که مسئول چک ساکدستی بود، کیفدستی حلما را گشت. بعد از چند دقیقه زیپ کیف را بست. به مرحلهٔ بعد رفتیم و دوباره تفتیش. آب جوش حلما از حرارت افتاده بود. از خستگی و بیحالی دم افطار دخترم را دست به دست کردم.
مسئول تفتیش از من پرسید: «دیگه وسیلهای ندارین؟»جواب دادم: «نه.»
و مرا به قسمت اصلی مهمانی هدایت کرد. صدای اشعار مهمانان از داخل حسینیه به گوشم میرسید. دوباره تپش قلب به سراغم آمد. بههمراه دیگران در گوشهای از مجلس نشستم. مدام به این فکر میکردم که حتماً هرطور که هست، حلما را در آغوش رهبری بگذارم و ایشان در گوش دخترم اذان بگوید.











