به گزارش خبرنگار ایرنا، او بانی مسیر رسیدن دانشآموزان همدان به دیدار رهبر معظم انقلاب بود، اما خودش در آخرین لحظات به مقصد رسید. هماهنگکننده این سفر، از لحظات حساس پشت درهای بیت رهبری میگوید؛ از دلهره گم شدن کارتهای ورود تا لحظه دیدار با چهره نورانی رهبر که تمام خستگیها را در یک چشمبهمزدن شست و برد.
معصومه آهنگر، مربی و هماهنگکننده این دیدار، در گفتوگو با خبرنگار ایرنا از خاطرهای میگوید که برای او، فراتر از یک ماموریت، یک توفیق الهی و آغاز دوبارهای از جنس عشق بود.
همه چیز از شور یک تصمیم بزرگ آغاز شد؛ اعزام ۴۵ دانشآموز مشتاق برای دیداری که قرار بود نقطه عطف زندگیشان باشد. مسوولیت سنگین بود؛ از هماهنگی بچههای سازمان بسیج دانشآموزی و اتحادیه انجمنهای اسلامی گرفته تا استعدادهای درخشان و دانشآموزان مدارس غیرانتفاعی، هر کدام از این گروهها در ایستگاههای مختلف پخش بودند و یافتن کارتهای ورودشان در میان آن همهمه، خود ماجرایی نفسگیر بود.
اما دلهره اصلی زمانی شروع شد که همه کارتهای ورود به بیت رهبری پیدا شدند، جز کارت ما مربیان و یکی از دانشآموزان.
در حالی که دانش آموزان با قلبهایی که در سینه نمیگنجید، راهی مراسم شدند، ما با چشمانی منتظر و دلی بیقرار، پشت درهای بسته ماندیم. هر لحظه، لحظهای از عمرمان بود که با ترس محرومیت از این دیدار تاریخی سپری میشد. اما آن سوی درها، میان بچهها، قیامتی به پا بود. وصف شور و شعف دانشآموزان برای دیدار با رهبرشان سخت است.
گویی در اتوبوس دانش آموزان استان همدان، به جای سوخت، عشق جریان داشت. شعارهایی که با حنجرههای کوچک و قلبهای بزرگشان سر میدادند، نوید ارادتی عمیق را میداد. آنها لحظهشماری میکردند؛ برای دیدن کسی که تمام دنیای فکری و اعتقادی آنها بود.
شوق در چشمانشان برق میزد، انگار نه برای دیدن رهبر انقلاب، که برای زیارت آرمانهایشان میرفتند؛ گویی میخواستند تمام دلتنگیهای چندین سال را در چند لحظه دیدار، فریاد بزنند.
بالاخره حوالی ساعت ۱۱ و نیم، گره کور کار ما باز شد. با ورود ما و آن دانشآموز جامانده، به محض پا گذاشتن به فضای داخلی، گویی وارد دنیای دیگری شدیم. طبقه پایین مملو از جمعیت بود و ما را به طبقه بالا هدایت کردند.
و آن لحظه موعود؛ همین که چشمم به چهره باصفا، مهربان و سرشار از عطوفت حضرت آقا افتاد، بیاختیار سیل اشک از چشمانم سرازیر شد. در میان آن سیل خروشان جمعیت که با شور وصفناپذیری فریاد میزدند و شعار میدادند، من با همان حال دگرگون، راه خود را به جلو باز کردم.
دیدار آن چهره نورانی، تمامی آن خستگی دویدنها برای کارت، اضطراب پشت در ماندن و دلهرههای سرپرستی را در یک لحظه شست و برد. امروز که به ۲ سال پیش مینگرم، آن خاطره تنها یک سفر نبود؛ یک توفیق بود. افتخار خادمی بچههایی که با تمام وجود برای ولیّ خود بیتابی میکردند، مدالی است که تا همیشه بر سینه خواهم داشت. آن دیدار، نه فقط برای دانشآموزان، که برای من، آغاز دوبارهای از جنس عشق و معرفت بود.
روایت یک دیدار آسمانی
آهنگر به ۲۲ سال پیش بر می گردد جایی که رهبر معظم انقلاب در ۱۵ تیر ماه ۱۳۸۳ سفری تاریخی به استان همدان داشت او از خاطرات آن دوران می گوید: هنوز هم وقتی به آن روزها فکر میکنم، نسیمی از جنس آرامش و افتخار در دلم میوزد. آن روزها، در کسوت یک کارمند و خادم، توفیقی نصیبم شد که تا ابد در طاقچه خاطراتم خواهد ماند؛ توفیق خدمت در سالن ورزشی شکریه جایی که قرار بود مقام معظم رهبری سخنرانی داشته باشد.
یادم میآید از یک روز پیش از مراسم، شور و حالی خاص در فضا حکمفرما بود. حدود ۵۰ تا ۶۰ نفر از همکاران که همگی دل در گرو نظام و انقلاب داشتند، کنار هم جمع شدیم تا بساط میزبانی را آماده کنیم. آن شب، گویی خواب به چشمانمان نمیآمد؛ از اشتیاق فردایی که قرار بود خورشید به دیدگانمان بتابد، تا صبح بیدار ماندیم.
ساعت چهار صبح، وقتی هنوز آسمان رنگ شب داشت، ما در سالن مستقر شده بودیم. انتظار، سخت اما شیرین بود. وقتی حضرت آقا وارد سالن شدند، گویی فضا دگرگون شد. آن لحظه، بیش از آنکه یک دیدار اداری یا سازمانی باشد، یک تجربه معنوی عمیق بود. ایشان شخصیتی داشتند که فراتر از ردای رهبری، هالهای از معنویت و نورانیت خاصی را با خود به همراه میآوردند؛ شخصیتی که در تمام جهان تشیع، تکیهگاه و ستون خیمه انقلاب است.
وقتی چشمم به چهره ایشان افتاد، تمام خستگی آن شبزندهداری و تلاشها در یک لحظه به آرامشی بیبدیل بدل شد. دیدن رهبر از نزدیک، آن هم در کسوت یک خادم و پیرو، حس عجیبی داشت؛ ترکیبی از شوق، حیرت و تعهد.
در آن لحظات، گویی عهدی در دلم با آرمانهای انقلاب تازه شد. آن دیدار، تنها یک ملاقات ساده نبود؛ نقطه عطفی بود که اراده مرا برای خدمت و استقامت در راه انقلاب اسلامی، صدچندان کرد.
حالا، با گذشت آن روزها، هنوز وقتی آن لحظه را در ذهن مرور میکنم، مصممتر از همیشه احساس میکنم که باید با تمام توان در راهی که انتخاب کردهام، چون یک خادم واقعی و یک منتظر حقیقی، قدم بردارم.
آن روز، من نه تنها رهبرم را دیدم، بلکه چراغ روشنی را در مسیر زندگیام یافتم که تا ابد در قلبم خواهد تابید.














