به گزارش همشهری آنلاین، سیده معصومه موسوی نویسنده و روایتگر، در یادداشتی اختصاصی برای تسنیم درباره غربت مصلی پس از پایان مراسم وداع، نوشت:
شب شده بود، آقا را برده بودند. مردم از جای خالی آقا دل نمیکندند.
مردم قلبهایشان را برای همیشه در همان نقطهای که پیکر آقا ایستادهتر از همیشه قرار گرفته بود و دستانش را با وسعتی بیشتر از همیشه بر سر مردم میکشید، جا خواهند گذاشت.
بعد از وداع، فرداها در مصلی نمازها خوانده خواهد شد. نمایشگاه کتابها برگزار میشود. قرار است خیلی اتفاقات در این محل بیفتد. اما هر بار که گذرمان به مصلی بیفتد دیگر هیچ چیز، مثل گذشته نخواهد بود.
وارد شوی، اولین چیزی که ببینی، نبودن اوست...
قدم برداری، اشکها را میبینی و دستهایی که قرار است تا تاریخ هست، بالا برود و پرماتم بر سرها فرود آید.
هر طرف بچرخی، مردمی را خواهی دید؛ سیاه پوش، عزادار، ماتمزده، غریب، بیپدر...
هر گوشهای روی زمین بنشینی، حتی اگر زمستان باشد، قلبت خواهد سوخت و این آفتاب داغ که قصد جان جگر سوخته ما را کرده بود، بیآنکه بتابد میتواند مدام جگرت را آتش بزند.
از پلهها پایین بیایی، نفست خواهد گرفت. دیگر هرگز این پلکان مقابل جایگاه، از این همه ازدحام جمعیت خالی نخواهد شد، حتی اگر خودت به تنهایی تک تک پلهها را پایین بیایی...
بایستی وسط صحن، یاد آوارگیات خواهی افتاد؛ آوارگیای که تو را وادار به زانو زدن و بر سر کوبیدن مقابل آن پیکرهای نورانی کرده بود.
هر بار به مصلی بیایی، قطرات آب بر سرت میریزند تا یادت بیاورند که تو مویه میکردی و آب مامور آقا بود تا نگذارد جانت از کالبد تن بیرون برود.
مصلی دیگر هرگز مثل گذشته نخواهد بود. مصلی برای همیشه پر است از شیون، از فریاد، از آواز دریغا دریغا، پر است از حسرت، از نگاههای گریان و بهتزده...
شب شده بود. میگفتند فردا خورشید طلوع خواهد کرد! اما من میدانم در مصلی دیگر خورشیدی ظاهر نخواهد شد. پیکرها را بردند ولی آنچه باید جا میماند، تا ابد همانجا ماند.











