خبرگزاری فارس شیراز؛ سمیه انصاریفرد: همه چیز به جلوه درآمده بود تا مراجعان را مجذوب کند اما فقط جذب ظاهری کافی نبود، اینجا باید دل تکانی میخورد و در نهانخانه باطن، قدری به تأمل مینشست.
ایستگاه فرهنگی برای جلوهگر کردن خدمات و کالاهای فرهنگی، در انتظار مردم بود. اگر چه انتظار نمیرفت تحول همگانی صورت گیرد اما همین که چند نفر هم به فطرت خود رجوع میکردند، جای شکر داشت.
در این میان بیش از همه جذب مخاطب نوجوان اهمیت داشت، چرا که صفای باطن این قشر بیشتر و بستر برای جذبشان فراهم بود.
دهه امامت و ولایت با هفته حجاب و عفاف مقارن شده و فرصتی به وجود آمد که بتوان در ارائه محتوای فرهنگی و مباحث معرفتی، به یک ترکیب خاص و متفاوت رسید.
نمایشگاه حجاب و عفاف، راهاندازی شد تا ضمن عرضه ملزومات پوشش اسلامی به بانوان محجبه، میانبری هم برای جذب بانوان با حجاب حداقلی باشد.
غرفهها را یک به یک نگاه کردم. هر غرفه تدارکی برای عرضه بهترینها. لباسها و مانتوها با طرحهای سنتی یا محلی، چادر مشکی و چادر نمازی، انواع مقنعه و روسری و...
و ایستگاه «رهروان علوی، شیفتگان زهرایی» که در بخشی از نمایشگاه ایجاد شده بود. در اینجا، کتابها و بروشورهایی با مضامین چرایی پوشش اسلامی، معرفی زنان مشهور خارجی که مسلمان و محجبه شدهاند و... همچنین تصاویر شهدا و بخشی از وصیت آنها، چند چفیه و گیرههایی برای بستن روسری دیده میشد.

نمایشگاه کم کم شلوغ شد و زمان زیادی به آغاز جشن عید غدیر باقی نمانده بود. در میان جمعیت، تعدادی از دانشآموزان متوسطه نیز حضور داشتند که بین آنها نادیا را شناختم. او هم از دوستانش جدا شد و با اشتیاق به سمتم آمد.
دستانش که در دستانم قفل شد متوجه تغییرات ظاهریاش شدم. موهای رنگ کرده که بخشی قابل توجهی از آن بیرون روسری بود و آرایشی که سن و سالش را از سن تقویمی بیشتر نشان میداد.
هر چند هنوز هم معصومیت از چهرهاش میبارید و روشنای غزل از نگاهش.
با ذوق گفت: خانم مربی شما هم اینجا هستید؟ نکند از کادر اجرایی مراسم هستید؟
اینکه در برپایی مراسم و ایستگاه شیفتگان زهرایی چه نقشی داشتم ، چندان مهم نبود. مهم این بود که نادیا و دوستانش خوب جایی آمده بودند و شاید دعوت شده بود برای هدایت به سمت روشنایی.
دانشآموزان دقایقی را در نمایشگاه قدم زدند و غرفهها را نگاه کردند و بعد نزد من آمدند.
اینکه در برپایی ایستگاه شیفتگان زهرایی چه نقشی داشتم، چندان مهم نبود. مهم این بود که نادیا و دوستانش خوب جایی آمده بودند و شاید دعوت شده بود برای هدایت به سمت روشنایی
چیزی که مناسب ما باشد در نمایشگاه نیست، فعلا برای جشن میمانیم ببینیم، مراسم چطور است. این را یکی از دوستان نادیا گفت و نادیا نیز حرفش را تایید.
پرسیدم چطور؟ یعنی هیچ کدام از لباسها یا کالاهای فرهنگی مناسب شما نبود و خوشتان نیامد؟
با چهرههای مبهوت و گره خورده به یکدیگر نگاه کردند و حرف خاصی نداشتند.

آنها را به ایستگاه شیفتگان زهرایی دعوت کردم.
- بچهها میدانید اینجا کجاست؟ نادیا که حاضرجوابی سر کلاس را همیشه با خود یدک میکشید پاسخ داد: آره، اینجا همون جایی هست که به زور مجبورمان میکنن که باحجاب باشیم!!
کار دشواری پیش رو بود، تبیین فلسفه حجاب و پوشش اسلامی برای نوجوانانی که آماج انواع بدقلقیها و کارشکنیهای شبکههای معاند هستند
از نگاهم متوجه شد حرف مودبانهای نزده و سکوت کرد. و بعد ادامه داد: خانم، من کلا از روسری و چادر خوشش نمیاد و اگه اجباری نبود، روسری نمیپوشیدم. آن هم در این گرما.
دستش را گرفتم و رو صندلیهای ایستگاه حجاب نشستیم. کار دشواری پیش رو بود، تبیین فلسفه حجاب و پوشش اسلامی برای نوجوانانی که آماج انواع بدقلقیها و کارشکنیهای شبکههای معاند هستند.

شروع کردیم به گفتوگو و گعده فعالی ایجاد شد. کم کم عابران دیگر هم به جمع ما اضافه شدند. پرسش و پاسخ بیشتر مبتنی بر چرایی حجاب بود و بیش از همه نادیا و یکی دیگر از دوستانش، حجاب را به چالش میکشیدند. پاسخهای من و یکی دو تن از فعالان فرهنگی بیشتر بر این مدار بود که نوع پوشش، محدوده امنیتی دختران و زنان را تعیین میکند... و هیچ زن سالمی پذیرای این نیست که نگاههای هرزه را به خود جذب کند ...
تشویق به حجاب چقدر صبر و حوصله میخواهد. چقدر تدریج و تکرار ، به خصوص برای مخاطبی که این گونه تربیت نشده، چرا که در زمینه انتخاب پوشش، نوع تربیت خانواده حرف اصلی را میزند
کمی قانع میشدند اما چالش بعدی آغاز میشد. در همین حین، نادیا که از شکل ظاهری گیرههای روسری خوشش آمده بود، از من خواست که یکی از آنان را روی روسریاش نصب کنم.
او گیرهها را امتحان میکرد و من هر بار با لبخندی تشویقش نمودم و گفتم: دخترِ زیبا که زیباتر شدی.
تشویق به حجاب چقدر صبر و حوصله میخواهد. چقدر تدریج و تکرار ، به خصوص برای مخاطبی که این گونه تربیت نشده، چرا که در زمینه انتخاب پوشش، نوع تربیت خانواده حرف اصلی را میزند.
مراسم آغاز شد، گروه سرودی با حضور دخترانی محجبه به اجرای سرودی با محتوای عصمت فاطمی پرداختند و در آیتم بعد سرودی ولایی که واقعه غدیر خم میپرداخت.
پوشش گروه سرود، نوع مقنعه و چادر، انتخاب طرح و رنگ همچنین یکسان بودن فرم در کنار چهرههایی ساده که درخششی طبیعی داشتند، بانوان حاضر را مجذوب کرده بود. و من بیش از سایرین نادیا را دیدم که جذب ظاهر این گروه شده بود.
دقایقی بعد، سخنران جلسه که یکی از بانوان دانشگاهی بود، در جایگاه قرار گرفت.
خانم دکتر وارد محوطه شد و دانشآموزان حاضر، چند لحظهای مبهوت تیپ و ظاهر باوقارش شدند. سخنرانی با محوریت تبیین حجاب و ارتباط آن با عفت عمومی بود. پس از آن جلسه پرسش و پاسخ برگزار شد. سئوالات نادیا و دوستانش جدیتر شده بود و نگاهشان به حجاب محترمانهتر.
پایان مراسم، نادیا باز هم به سمتم آمد. این بار او دستم را گرفت و با خود به سمت ایستگاه شیفتگان زهرایی برد. لبخندش عصاره آن چیزی بود که باید از این ایستگاه حاصل میشد. تجسم طراوت نجابت و عفت دختر ایرانی.
با حیایی ذاتی گفت: این خانم سخنران، استاد کدام دانشگاه است و چه رشتهای تدریس میکند؟ چقدر بامعلومات است و فن بیان جذابی دارد. تیپ و ظاهرش هم برازنده است. تا حالا اینقدر از یک خانم چادری خوشم نیامده بود.
موهایش را پوشاند و شروع کرد گیرهها را امتحان کردن.
- خانم مربی، کدام گیره بیشتر به روسری من میآید؟
- همان گیرهای که دلت را به حجاب قرص میکند.
لحظهای شد که دوست داشتم باز هم تکرار شود. باز هم دخترانی پاک، به جستجوی الگوهای زیبا بپردازند و خودجوش، سمت و سوی عفت خود را مزین کنند.
اگر چه ابتدا ظاهر پوشش و حجاب جذبشان کند اما به تدریج، از ظاهر به باطن پناه میبرند .
انتهای پیام/س