مهدی حساکره، بی تاب و کلافه بود، به خس خس کردن افتاده بود، نفسش تنگ شده بود، انگار بین این همه مولکول اکسیژن معلق در حوزه امتحانی، هوایی برای نفس کشیدنش نبود.
چارهای جز ماندن نداشت، فصل، فصل امتحانات است، یک کدامشان را از دست بدهد واویلا میشود، آسمان به زمین میآید، آخر اینجا همه چیز روی برنامه و قانون باید پیش برود، منظم و بدون تغییر!!!.
اما جان آدمی که امتحان و درس و کلاس و مدرسه، کار و زندگی سرش نمیشود، هوا نباشد تمام میشود.
آخرش کارش به بیمارستان سر خیابان مدرسه کشیده شد. فقط او نبود. دکترش میگفت روزانه صدها نفر حالشان از آلودگیها بهم میریزد و کارشان به بیمارستان میکشد.













