کشته شدن پدر، مقابل چشمان دخترش در کتاب «دختر خمین»

ایرنا شنبه 16 خرداد 1405 - 14:05
تهران- ایرنا- کتاب «دختر خمین» داستان دختری است که نیروهای شهربانی رژیم پهلوی پدرش را مقابل چشمان او به شهادت می‌رسانند. این کتاب بازتابی از فضای فکری و تحولات اجتماعی مردم خمین در سال‌های منتهی به انقلاب اسلامی ارائه می‌دهد.

به گزارش خبرنگار کتاب ایرنا، کتاب «دختر خمین» روایت زندگی دختری ۱۷ ساله از شهرستان خمین است که نیروهای شهربانی رژیم پهلوی پدرش را مقابل چشمان او به شهادت می‌رسانند؛ رخدادی تلخ که مسیر زندگی او را به سوی آگاهی سیاسی و حضور در جریان مبارزه سوق می‌دهد.

در بخشی از روایت کتاب، به مقاومت مادر باردار این دختر نیز اشاره شده است؛ زنی که در میانه فشارها و دشواری‌های دوران اختناق، بار سنگین مصائب را بر دوش می‌کشد و تصویری عینی از رنج خانواده‌های مبارز در سال‌های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی ارائه می‌دهد.

«دختر خمین» یک خاطره شخصی نیست، بلکه بازتابی از فضای فکری و تحولات اجتماعی مردم خمین در سال‌های منتهی به انقلاب اسلامی است. نویسنده در این اثر، نقش چهره‌های مذهبی و فرهنگی اثرگذار از جمله آیت‌الله پسندیده، آیت‌الله حبیب‌اللهی و جمعی از معلمان انقلابی را در هدایت نسل جوان و شکل‌گیری جریان مبارزه در این شهرستان به تصویر کشیده است.

در بخش اشاره این کتاب نوشته شده است:

بازنشستگی از معلمی، فرصت مغتنمی است برای بازن‌نشتن و بارهای بین راه مانده را به سرمنزل مقصود رساندن. به قول امیر بیان:«آه، آه، من قله الزاد و بعد السفر.»

وقتی خانم زینب‌السادات موسوی با دفتر انتشارات رسول آفتاب تماس گرفت و پیشنهاد چاپ خاطرات همکارش؛ اشرف طباطبایی را داد، موضوع را خیلی جدی نگرفتم، تا اینکه متوجه شدم هر دو فرهنگی‌اند و برای من که عمرم را در میان دانش‌آموزان سپری کرده‌ام، قشر خدوم فرهنگی، واجب‌التکریم است.

گفتم بفرست ببینم. فرستاد. دست‌نوشته‌هایی ریز و خوش‌خط. تمام نشانه‌های معلمی در آن هویدا. چند سطر و صفحه‌ای خواندم. دیدم عجب گنجینه‌ای است، پنهان مانده! به ویژه در هوایی تنفس کرده که ابرمرد کبیر عصر پیش از ظهور؛ حضرت روح‌الله خمینی در آن نفس کشیده. آن نسیمی که از خمین وزید و تبدیل به طوفان شد برای براندازی تاج‌ و تخت فرعونیان و دادن امید به مستضعفان دور از انتظار نبود که در خمین دخترهایی پرورش بدهد مثل اشرف‌السادات طباطبایی.

قسمتی از متن کتاب:

آشوری کلاهش را روی ماشین گذاشت و انگشت اشاره‌اش را به سمت بابا گرفت: «اون پدرسوخته رو بزنید... نگاه کن، اون جلویی رو می‌گم، رضا طباطبایی. اونو بزن...بزن.»

بابا را می‌گفت! ترس به جانم افتاد. نکند بابا را بزنند؟!

صدای آشوری مدام در گوشم می‌پیچید:«بزنش.. بزنش...»

صدای گلوله بلندشد. ترس، عده بیشتری را متفرق کرد. بابا فریاد زد:«نترسید! هواییه... نترسید...»

باز صدای آشوری قلبم را لرزاند:«بزنید... بزنید اون پدرسوخته‌رو! بزنید...»

چششم گره خورد به ماموری که نشسته و نشانه رفت تا تیرش به خطا نرود. قلبم می‌خواست از دهانم بیرون بپرد. اضطراب تمام وجودم را در چنگ گرفته بود.

-بزنش... بزنش...

مامور شلیک کرد. بابا فریاد زد.

- یا حسین...

دستش را دیدم که روی سینه‌ سرخش نشست. نیم‌چرخی خود و افتاد! من هم افتادم.

کشته شدن پدر، مقابل چشمان دخترش در کتاب «دختر خمین»

کتاب «دختر خمین» نوشته رحیم مخدومی با روایت اشرف‌السادات طباطبایی، در قطع رقعی، جلد شومیز، در ۲۳۵ صفحه، با شمارگان هزار نسخه نسخه، با ویراستاری الهام فرجی و طراحی جلد حامد سهرابی در سال ۱۴۰۴ توسط انتشارات رسول آفتاب منتشر شد.

منبع خبر "ایرنا" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.