عصر ایران/ سواد زندگی؛ مریم طرزی- بحران میانسالی که عموماً «بحران چهلسالگی» نیز نامیده میشود، در دهههای ۶۰ و ۷۰ میلادی و عمدتاً در ادبیات روانشناسی انگلیسیزبان با تأثیر از کارهای کارل گوستاو یونگ برجسته شد.
به دلیل اینکه در دنیای امروز مردم عمر طولانیتری دارند و ساختار اجتماعی نیز تغییر کرده، استفاده از اصطلاح «بحران میانسالی» برای توصیف چالشهای این دوره، دقیقتر و مناسبتر است.
بنیانگذار این مفهوم، نظریهپردازِ «انفجار وجودی» (حس ناگهانی بحران درونی)، الیوت ژاک، روانپزشک کانادایی بود که در سال ۱۹۶۳ این موضوع را مطرح کرد.
به گفته ژاک، این بحران حتی در میان افرادی رخ میدهد که زندگی موفقی را از نو ساختهاند و راضی به نظر میرسند. ریشه مشکل این است که فرد در ناخودآگاه خود، نمیتواند واقعیت تلخ گذر زمان و آغاز افول جسمی و ذهنی را بپذیرد و آن را انکار میکند.
دلیل اصلی بروز این بحران، اجتنابناپذیر بودن پیری است که نشانههای آن به وضوح در بدن، چهره و حتی در کند شدن نسبی چابکی و تواناییهای ذهنی فرد دیده میشود. در واقع، این مرحله، شوک روانی ناشی از درک محدودیت زندگی و نزدیک شدن به مرگ است.
فرآیند پیری امری اجتنابناپذیر است که در جسم، چهره و حتی کاهش نسبی چابکی ذهنی احساس میشود.

این دوره همچنین اغلب با فقدان والدین، استقلالطلبی فرزندان و خروج آنان از خانه همراه است که میتواند آن را به مرحلهای عاطفاً پیچیده و گاه بیثبات کننده تبدیل کند.
امروزه بزرگسالی جدیدی تعریف میشود که از ۴۰ تا ۶۰ سالگی را در بر میگیرد.
در حالی که یک قرن پیش، فرد پنجاهساله مسن محسوب میشد، اکنون این بازه طولانیتر شده و ممکن است جامعه نوعی فشار برای جوان ماندن، حفظ تناسب و مبارزه با پیری ایجاد کند.
با به تعویق افتادن پیری، فرصت برای انجام کارهای بیشتر به طور بالقوه فراهم میشود. با افزایش طول عمر، مدت بیشتری پیر هستیم، اما میل داریم مدت بیشتری جوان بمانیم.
چهلسالگی اغلب آگاهی از این واقعیت است که فرد احتمالاً در میانه راه زندگی قرار دارد و شاید به پایان نزدیکتر باشد تا به آغاز.
این احساس که سالهای پشت سر بیش از سالهای پیش روست و نسلهای جدید پرانرژی در حال «به بیرون راندن» فرد هستند، تشدید میشود.
بحران میانسالی، دورهای است که فرد از جوانی فاصله گرفته ولی هنوز به پیری نرسیده است.
این یک بحران وجودی محسوب میشود؛ لحظهای سرگیجهآور که شخص زمان سپریشده و زمان باقیمانده را به وضوح درک میکند.
دورهای از سوگها، چشمپوشیها و شاید رسیدن به کمال.
تجربه این دوره میتواند بسیار متفاوت باشد؛ گاه درونی و خاموش است و گاه منجر به دگرگونیهای بزرگ میشود.
ممکن است با دورهای از افسردگی همراه باشد و شاید همین وضعیت، محرک تغییر و یک «جهش حیاتی» شود.
حتی اگر فرد دچار افسردگی شود، میتواند از آن به عنوان فرصتی برای ارزیابی زندگی و شروع دوباره به شیوهای متفاوت و رقم زدن نیمه دوم زندگیای غنیتر استفاده کند.
به زبان ساده، بحران میانسالی احساسی است که وقتی به میانه زندگی خود میرسیم، به سراغمان میآید. در این سن، نگاهی به گذشته میاندازیم و از خود میپرسیم: «آیا به آنچه میخواستم رسیدهام؟» و به آینده نگاه میکنیم و میپرسیم: «برای سالهای باقیمانده چه برنامهای دارم؟»
فرزندان بزرگ میشوند و خانه را ترک میکنند.
ممکن است والدین خود را از دست بدهیم.
تغییرات جسمی ناشی از افزایش سن را بیشتر احساس میکنیم.
به این فکر میکنیم که شاید فرصتهای گذشته را از دست دادهایم.

احساس بیقراری و نارضایتی از زندگی، حتی وقتی همه چیز به ظاهر خوب است.
سؤال کردن مداوم درباره معنای زندگی و دستاوردهای خود.
احساس افسردگی یا اضطراب بدون دلیل مشخص.
تمایل ناگهانی به ایجاد تغییرات بزرگ در شغل، روابط یا سبک زندگی.
حس کردن فشار زمان و این فکر که «دیگر دیر شده است».
دلایل مختلفی برای بروز این احساسات وجود دارد:
۱. گذر زمان را حس میکنیم
در این سن، بسیاری از افراد برای اولین بار به طور جدی احساس میکنند زمان محدود است. میفهمیم که سنی که زمانی «پیر» به حساب میآمد، حالا نزدیک شده است.
۲. نقشهای ما تغییر میکند
از نقش والدِ درگیر با فرزند خردسال، به والد فرزند مستقل تغییر میکنیم. ممکن است در شغل خود به جایگاهی ثابت رسیده باشیم که دیگر مانند قبل چالشبرانگیز نباشد.
۳. خود واقعیمان را جستجو میکنیم
سالهای زیادی ممکن است صرف انجام کارهایی کردهباشیم که دیگران از ما انتظار داشتند: شغل مناسب، تشکیل خانواده، موفقیت اجتماعی. حالا این سؤال مطرح میشود: «من واقعاً چه میخواهم؟»
بله، این دوره میتواند روی زندگی مشترک هم تأثیر بگذارد. ممکن است یکی از طرفین احساس کند نیازهای جدیدی دارد که در رابطه فعلی برآورده نمیشود. در این شرایط:
گفتوگوی صادقانه درباره احساسات و خواستهها بسیار مهم است.
بسیاری از زوجها با همراهی هم این دوره را پشت سر میگذارند و رابطه عمیقتری پیدا میکنند.
در برخی موارد، اگر ارتباط سالهاست که راکد مانده، این بحران میتواند مشکلات قدیمی را آشکار کند.
۱. به جای جنگیدن با آن، پذیرش را تمرین کنید
این احساسات بخش طبیعی رشد انسان هستند. به خود سخت نگیرید. بسیاری از افراد موفق این دوره را تجربه کردهاند.
۲. به دنبال معنا بگردید، نه فقط لذت
در این سن، خوشیهای زودگذر کمتر رضایت ایجاد میکنند. به فعالیتهایی بپردازید که برای شما معنا و هدف ایجاد میکنند: یادگیری مهارت جدید، کمک به دیگران، پرداختن به هنر یا فعالیتهای داوطلبانه.
۳. ارتباطات عمیقتر ایجاد کنید
روابط سطحی ممکن است دیگر رضایتبخش نباشند. سعی کنید روابط عمیقتری با خانواده، دوستان قدیمی یا افرادی با علایق مشترک ایجاد کنید.
۴. سلامت جسمی را جدی بگیرید
مراقبت از بدن به مدیریت بهتر احساسات کمک میکند. ورزش منظم، تغذیه سالم و خواب کافی تأثیر مستقیمی بر حال روحی شما دارند.
۵. گذشته را مرور کنید، اما در آن گیر نکنید
به دستاوردهای خود فکر کنید، اما بیش از حد در افسوس فرصتهای از دست رفته غرق نشوید. به جای آن، از تجربیات گذشته برای ساختن آینده استفاده کنید.
خبر خوب این است که تحقیقات نشان میدهد بسیاری از افراد بعد از ۴۵ سالگی، احساس رضایت و آرامش بیشتری را تجربه میکنند. چرا؟
فشارهای شغلی و خانوادگی اغلب کمتر میشود.
میدانیم چه چیزهایی واقعاً برایمان مهم هستند و انرژی خود را بر روی آنها متمرکز میکنیم.
تجربه زندگی به ما میآموزد که از چیزهای کوچک لذت ببریم.
کمتر خود را با دیگران مقایسه میکنیم و بیشتر بر اساس ارزشهای خود زندگی میکنیم.
بحران میانسالی پایان راه نیست، بلکه میتواند آغازی برای فصل جدیدی از زندگی باشد. این دوره به ما فرصت میدهد تا پیش از حرکت به سوی نیمه دوم زندگی، جهت خود را اصلاح کنیم. به جای نگرانی از این بحران، میتوانیم از آن به عنوان فرصتی برای شناخت بهتر خود و طراحی زندگیای استفاده کنیم که با ارزشهای واقعی ما هماهنگ است.
به یاد داشته باشید، این احساسات موقتی هستند و مانند هر فصل تغییر، این هم میگذرد. مهم این است که از این فرصت برای رشد شخصی استفاده کنیم تا سالهای آینده را با آگاهی و رضایت بیشتری زندگی کنیم.
کانال تلگرامی سواد زندگی: savadzendegi@