در یک بازار پر از سنگ و کلوخ که همه فکر میکردند خیلی فقیر است و هیچوقت نمیتواند تغییر کند، مردی آرام و ساکت زندگی میکرد. او با چرم صندل میدوخت و به مردم یاد داد که تحمل سختیها میتواند به آزادی تبدیل شود، اگر کسی جرأت کند دوباره به چیزها نگاه کند.
بازار، مرکز شهر بود. هر روز صبح خیلی زود بیدار میشد. کشاورزان فریاد میزدند محصولشان را بفروشند، زنان برای پارچه چانه میزدند و بچهها با خنده بین مغازهها میدویدند.
همهجا پر از سنگ و کلوخ بود.
سنگ و کلوخ روی پاها مینشست، وارد زخمهای کوچک میشد و سنگهای تیز را به کف پاهای خسته فشار میداد. مردم همیشه با پای برهنه راه میرفتند.
مسافرانی که از آنجا رد میشدند، میگفتند:
«اینجا خیلی فقیر است. هیچکس اینجا کفش نمیخرد.»
به نظرشان این بازار جایی بود که هیچ امیدی در آن نیست.
اما مردی به نام کوژو اینطور فکر نمیکرد.
او از بچگی در همین سنگ و کلوخ بزرگ شده بود. میدانست بچهها چطور یاد میگیرند با احتیاط قدم بردارند. میدانست پیرها دردشان را پشت لبخند پنهان میکنند. میدانست مادران هر روز نگران زخم پای بچههایشان هستند.
کوژو فقر نمیدید؛ او فقط استقامت و تحمل زیاد مردم را میدید.
شبها وقتی بازار خلوت میشد، با تکههای چرم قرضی صندل درست میکرد. اولش کارش خوب نبود؛ بخیهها کج و کوله بود و صندلها کمی کج میشدند.
مردم صبحها میخندیدند و میگفتند:
«چرا باید پامون رو بپوشونیم؟ ما همیشه اینطوری راه رفتیم.»
کوژو چیزی نمیگفت. فقط زانو میزد و صندل را به پای بچهها میبست. بچهها با تعجب نگاهش میکردند.
و بعد همه چیز عوض شد.
بچهها شروع کردند به دویدن.
سریعتر و بیشتر از قبل.
وقتی به خانه برمیگشتند، پاشنههایشان خونآلود نبود. دیگر از سنگها نمیترسیدند. خندههایشان بلندتر و شادتر شده بود.
اول مادران متوجه شدند.
بعد پدرها.
کمکم همه خواستند صندل داشته باشند.
چرم محکمتر، اندازه کوچکتر، چیزی که تا مزرعه و برگشت دوام بیاورد و پاها را محافظت کند.
رنگها آرامآرام به بازار آمد: بندهای قرمز، کفیهای قهوهای.
مردم با غرور قدم برمیداشتند.
نه اینکه زمین نرم شده باشد؛ بلکه دیگر مجبور نبودند مدام مراقب باشند و خودشان را آماده درد کنند.
چند سال بعد، همان مسافران برگشتند.
بازاری دیدند پر از حرکت و اعتماد به نفس. مردم با وقار و سربلندی راه میرفتند. دیگر آن بازار قدیمی را نمیشناختند.
کوژو حالا پیرتر شده بود، اما هنوز آرام پشت مغازهاش ایستاده بود.
او لبخند میزد، نه چون پولدار شده بود، بلکه چون دیگر زمین به آدمهایی که دوستشان داشت آسیب نمیزد.
او یک چیز مهم فهمیده بود:
مشکلات و سختیها پایان داستان نیستند.
آنها فقط شروع ماجرا هستند.
گاهی فقط یک چیز لازم است تا زندگی یک نفر یا یک بازار کامل عوض شود:
جرأت اینکه دوباره نگاه کنیم و چیزها را جور دیگری ببینیم.
گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته