
به گزارش " تابناک" ؛ وقتی از درگیری احتمالی ایران و آمریکا سخن گفته میشود، بسیاری ذهنها به سمت نبرد هوایی یا حملات موشکی دوربرد میرود، اما واقعیت میدان در غرب آسیا چیز دیگری را نشان میدهد؛ جغرافیا. خلیج فارس یک اقیانوس باز نیست، یک پهنه محدود، پرتراکم از ترافیک دریایی، سکوهای انرژی، جزایر استراتژیک و خطوط کشتیرانی حیاتی است. این محیط بسته، مزیت کلاسیک ناوهای هواپیمابر که بر مانور در آبهای عمیق و باز استوار است را بهطور جدی محدود میکند و در مقابل، به سامانههای ساحلپایه، موشکهای بالستیک ضدکشتی و شبکههای شناسایی زمینی وزن عملیاتی میدهد.
در سناریوی تشدید تنش، ناوهای آمریکایی معمولاً با یک حلقه دفاعی چندلایه وارد منطقه میشوند؛ ناوشکنهای مجهز به سامانههای پدافندی پیشرفته، پوشش هوایی جنگندهها، سامانههای اخلال الکترونیکی و شبکه ماهوارهای پایش. این تصویر رسانهای از یک «دژ متحرک» سالها در افکار عمومی تثبیت شده است. اما تحلیل فنی نشان میدهد که همین ساختار دفاعی، در محیطی مانند خلیج فارس، با چالشهای خاصی مواجه میشود؛ فاصله کوتاه تا سواحل، زاویههای متعدد تهدید و تراکم بالای اهداف و بازتابهای راداری.
در این نقطه، ورود موشکهای نسل جدید ایرانی به معادله اهمیت پیدا میکند. موشکی مانند قاسم بصیر، در تحلیلهای فنی بهعنوان یک سامانه با قابلیت هدایت پیشرفته، مانورپذیری در فاز نهایی و مقاومت در برابر اخلال الکترونیکی مورد توجه قرار گرفته است. چنین موشکهایی برخلاف موشکهای کلاسیک ضدکشتی که مسیر نسبتاً قابل پیشبینی دارند، میتوانند با تغییر مسیر در فاز پایانی، فرآیند رهگیری توسط سامانههای دفاعی را پیچیدهتر کنند.

در یک سناریوی واقعی درگیری دریایی، نخستین مرحله نه شلیک، بلکه شناسایی است. شبکه راداری ساحلی، پهپادهای شناسایی دوربرد، دادههای الکترواپتیکی و حتی پایش الکترومغناطیسی محیط، همگی برای ایجاد یک تصویر عملیاتی دقیق از موقعیت ناوگروه بهکار گرفته میشوند. ناو هواپیمابر، برخلاف تصور عمومی، یک هدف کاملاً نامرئی نیست؛ رد حرارتی، امواج راداری، ارتباطات رادیویی و مسیر حرکت آن در یک محیط محدود دریایی، همگی قابل پایش و تحلیل هستند.
در چنین محیطی، مفهوم «اشباع دفاعی» نقش کلیدی پیدا میکند. سامانههای دفاعی ناوهای آمریکایی مانند لایههای موشکی رهگیر، رادارهای آرایه فازی و سامانههای جنگ الکترونیک برای مقابله با تهدیدات طراحی شدهاند، اما این سامانهها نیز ظرفیت پردازش و واکنش محدودی دارند. وقتی تهدیدات از جهات مختلف، با سرعتهای متفاوت و پروفایلهای پروازی متغیر وارد شوند، پیچیدگی دفاع بهصورت تصاعدی افزایش مییابد.
از منظر فنی، موشکهایی مانند قاسم بصیر در صورت برخورداری از جستجوگر پیشرفته و قابلیت اصلاح مسیر، میتوانند در فاز پایانی به یک تهدید بسیار دشوار برای رهگیری تبدیل شوند. سرعت بالا در فاز نزولی، مانورهای غیرخطی و کاهش زمان واکنش، باعث میشود سامانههای دفاعی تنها چند ثانیه برای تشخیص، قفل راداری و شلیک رهگیر فرصت داشته باشند. در میدان واقعی، این چند ثانیه تفاوت میان دفع تهدید و برخورد مستقیم است.
نکته مهم دیگر، محیط الکترونیکی نبرد است. در یک درگیری احتمالی، جنگ الکترونیک بهصورت همزمان فعال میشود؛ اخلال در لینکهای داده، ایجاد نویز راداری، و تلاش برای کور کردن حسگرهای دشمن. این نبرد نامرئی میتواند دقت سامانههای دفاعی ناو را کاهش داده و فرآیند رهگیری را دچار اختلال کند. اگر موشک مهاجم بهگونهای طراحی شده باشد که در برابر جمینگ و اسپوفینگ مقاوم باشد، شانس عبور از لایههای دفاعی افزایش مییابد.

از زاویه عملیاتی، استقرار ناوهای آمریکایی در نزدیکی سواحل ایران، آنها را در برد طیف گستردهای از سامانههای موشکی ساحلپایه قرار میدهد. این یعنی زمان هشدار کوتاهتر و فشار تصمیمگیری بیشتر برای فرماندهی ناوگروه. برخلاف آبهای آزاد که امکان مانور گسترده وجود دارد، در خلیج فارس مسیرهای حرکت محدود و قابل پیشبینیتر هستند؛ موضوعی که در تحلیلهای نظامی یک ریسک عملیاتی جدی محسوب میشود.
سناریوی هدف قرار گرفتن یک ناو، صرفاً یک شلیک منفرد نیست؛ بلکه یک عملیات ترکیبی است. پهپادهای شناسایی برای تثبیت موقعیت هدف، سامانههای جنگ الکترونیک برای ایجاد اختلال، و در نهایت موشکهای هدایتشونده برای ضربه دقیق. این ترکیب، همان چیزی است که دکترین نامتقارن ایران طی سالهای اخیر بر آن تأکید داشته است؛ استفاده از شبکهای از سامانهها بهجای اتکا به یک ابزار واحد.
در صورت اصابت یک موشک سنگین با سرجنگی قدرتمند به بدنه یک ناو بزرگ، مسئله فقط انفجار اولیه نیست؛ بلکه آسیب ساختاری، آتشسوزی داخلی، اختلال در سیستمهای انرژی، و از کار افتادن باند پرواز میتواند کل مأموریت ناوگروه را مختل کند. حتی یک آسیب جدی به عرشه یا سامانههای فرماندهی میتواند ناو را از چرخه عملیاتی خارج کند، بدون آنکه لزوماً غرق شدن فوری رخ دهد.
از منظر راهبردی، آمریکا سالها بر برتری ناوهای هواپیمابر بهعنوان نماد قدرت دریایی تکیه کرده است. اما در سالهای اخیر، تحلیلگران نظامی خود غرب نیز به افزایش آسیبپذیری این شناورها در برابر موشکهای دقیق و پرسرعت اذعان کردهاند. ظهور موشکهای بالستیک ضدکشتی و سامانههای هدایت پیشرفته، معادله سنتی «فاصله امن ناو» را بهطور جدی دگرگون کرده است.

در چنین چارچوبی، اگر موشکی مانند قاسم بصیر با دادههای هدفگیری دقیق و پشتیبانی اطلاعاتی شبکهمحور بهکار گرفته شود، میتواند بهعنوان بخشی از یک ضربه بازدارنده عمل کند؛ ضربهای که هدف آن صرفاً نابودی فیزیکی نیست، بلکه تغییر محاسبات راهبردی طرف مقابل است. زیرا از دست دادن یا حتی آسیب جدی به یک ناو هواپیمابر، نهتنها یک خسارت نظامی، بلکه یک شوک سیاسی و روانی سنگین محسوب میشود.
نکته کلیدی این است که در دکترین نظامی ایران، تمرکز بر ایجاد «هزینه غیرقابل پیشبینی» برای دشمن است. یعنی طرف مقابل بداند که حضور نظامی در محیط نزدیک به ایران، با ریسکهای فزاینده و چندلایه همراه است. موشکهای پیشرفته، شبکه پهپادی، و توان پایش مستمر منطقه، همگی اجزای این معادله بازدارندگی هستند.

تصویر واقعی از چنین سناریویی، یک نبرد لحظهای و ساده نیست، بلکه یک تقابل پیچیده از فناوری، جغرافیا، اطلاعات و اراده سیاسی است؛ جایی که هر حرکت ناو، هر سیگنال راداری و هر داده شناسایی، بخشی از یک معادله بزرگتر میشود. در این معادله، از زمان ورود سامانههایی مانند قاسم بصیر به زرادخانه عملیاتی، تنها یک ارتقای تسلیحاتی نیست، بلکه تغییر در هندسه قدرت دریایی در منطقهای است که کوچکترین خطای محاسباتی میتواند پیامدهای راهبردی سنگینی بهدنبال داشته باشد.