
به گزارش " تابناک"؛ در جریان عملیاتهای برونمرزی ایالات متحده آمریکا در عراق، ساختار اطلاعاتی مبتنی بر ISR پیشرفته، امکان رصد دائمی میدان را فراهم کرده بود. تصاویر ماهوارهای، پایش سیگنالهای ارتباطی، شنود الکترونیکی و پروازهای مداوم پهپادهای شناسایی، یک لایه نظارتی بسیار دقیق ایجاد کرده بود که در ظاهر، برتری اطلاعاتی مطلق را القا میکرد. اما این برتری فنی، نتوانست پیچیدگی شبکههای بومی و ماهیت غیرخطی تهدید را بهدرستی منعکس کند.
تحلیلهای اطلاعاتی اولیه، تهدید را در قالب ساختارهای کلاسیک نظامی طبقهبندی میکردند، در حالی که میدان واقعی، متکی بر شبکههای پراکنده، سلولهای مستقل و ساختارهای اجتماعی انعطافپذیر بود. این یعنی دشمنی که در چارچوب پایگاه، یگان و آرایش نظامی سنتی تعریف نمیشد، بلکه در دل بافت شهری و روستایی ادغام شده بود. نتیجه این خطای شناختی، تولید بانکهای اطلاعاتی عظیمی بود که داده داشتند، اما فهم عملیاتی از محیط نداشتند.
در بسیاری از عملیاتهای شهری، دادههای حسگری نشاندهنده آرامش نسبی بودند، اما در سطح میدانی، شبکههای بومی در حال بازسازی توان خود بودند. این شکاف میان داده فنی و واقعیت انسانی، موجب شد عملیاتهای پاکسازی یا تثبیت، کوتاهمدت و شکننده باشند. بهعبارت دقیقتر، فناوری توانست تحرک را ببیند، اما نتوانست نیت، پیوند اجتماعی و ظرفیت بازتولید تهدید را تحلیل کند.

در محیطهایی مانند افغانستان و بخشهایی از سوریه، ماهیت جغرافیایی و اجتماعی میدان، بهمراتب پیچیدهتر از مدلهای تحلیلی استاندارد بود. کوهستان، بافت قبیلهای، اقتصاد غیررسمی و مرزهای سیال، محیطی را ایجاد کرده بود که در آن دادههای فنی، تنها بخشی از واقعیت را پوشش میدادند. با این حال، چرخه تحلیل اطلاعاتی عمدتاً بر خروجی سامانههای فنی تکیه داشت.
پهپادها میتوانستند مسیرهای تردد را رصد کنند، سامانههای SIGINT قادر به شنود ارتباطات بودند و تصاویر حرارتی تحرکات شبانه را ثبت میکردند، اما این حجم از داده، زمانی که فاقد نفوذ انسانی عمیق و شبکههای HUMINT بومی باشد، به تحلیلهای سطحی منجر میشود. در بسیاری از موارد، تحلیلگران با اتکا به الگوهای تکرارپذیر رفتاری، تهدید را پیشبینی میکردند، در حالی که نیروهای محلی با تغییر الگوهای عملیاتی، این پیشبینیها را بیاثر میکردند.
خطای دیگر، برآورد بیش از حد از اثرگذاری عملیاتهای هدفمند بر اساس دادههای لحظهای بود. حذف یک هدف تاکتیکی در گزارشهای اطلاعاتی بهعنوان کاهش تهدید ثبت میشد، اما در میدان، شبکههای بومی بهسرعت جایگزین تولید میکردند. این یعنی چرخه تحلیل، بهجای درک ساختار شبکهای تهدید، صرفاً به نقاط قابل مشاهده تمرکز داشت.
از منظر فنی، این وضعیت نوعی “اشباع دادهای” ایجاد میکند؛ جایی که حجم اطلاعات خام بسیار بالاست اما کیفیت تحلیل راهبردی کاهش مییابد. تحلیلگر با انبوهی از داده مواجه است، اما فاقد چارچوب میدانی برای تفسیر دقیق آن است. همین مسئله باعث شد در برخی عملیاتها، تصمیمهای مبتنی بر دادههای دقیق اما تفسیر ناقص اتخاذ شود.

ساختار C4ISR در ارتشهای مدرن بهعنوان ستون فقرات تصمیمسازی شناخته میشود؛ شبکهای که فرماندهی، کنترل، ارتباطات، رایانه، اطلاعات، نظارت و شناسایی را در یک چرخه یکپارچه قرار میدهد. در تئوری، این ساختار باید موجب افزایش دقت تصمیمات عملیاتی شود. اما در عملیاتهای برونمرزی، زمانی که دادههای ورودی از میدان، بازتاب کامل واقعیت اجتماعی و جغرافیایی نباشند، کل چرخه دچار انحراف تحلیلی میشود.
در محیطهای بومی، دادههای اطلاعاتی اغلب از منابع واسطه، پیمانکاران محلی یا کانالهای غیرمستقیم جمعآوری میشوند. این مسئله، ریسک تحریف اطلاعات، سوگیری محلی و حتی عملیات فریب را افزایش میدهد. زمانی که این دادهها وارد چرخه C4ISR میشوند، بهصورت ساختاری اعتبار پیدا میکنند و تصمیمات عملیاتی بر پایه آنها شکل میگیرد، در حالی که اساس داده ممکن است ناقص یا جهتدار باشد.
از سوی دیگر، وابستگی به سامانههای ارتباطی پیشرفته، خود به یک نقطه آسیبپذیر تبدیل میشود. در محیطهای عملیاتی پیچیده، اختلال در لینکهای داده، جنگ الکترونیک یا حتی خطای انسانی در تفسیر دادهها میتواند زنجیره فرماندهی و کنترل را با تأخیر یا انحراف مواجه کند. این یعنی ارتشی که از نظر تکنولوژیک پیشرفته است، در صورت خطای اطلاعاتی، با سرعت بیشتری وارد مسیر تصمیمگیری اشتباه میشود، زیرا کل ساختار تصمیمسازی به دادههای ورودی وابسته است.

نکته کلیدی در شکستهای اطلاعاتی عملیاتهای برونمرزی این است که فناوری بهتدریج جایگزین شناخت میدانی شد. در حالی که میدانهای پیچیده، نیازمند ترکیب HUMINT (عملیات انسانی ) عمیق، تحلیل اجتماعی، شناخت فرهنگی و درک جغرافیای انسانی هستند، تمرکز بیش از حد بر حسگرهای فنی، تصویری مکانیکی از تهدید ارائه داد. این تصویر مکانیکی، برای جنگهای کلاسیک مناسب است، اما در نبردهای نامتقارن و فرسایشی، بهسرعت کارایی خود را از دست میدهد.
حالا تجربه میدانی و تحقیقاتی نشان میدهد که برتری تکنولوژیک بدون درک واقعی میدان، به نوعی توهم کنترل اطلاعاتی منجر میشود؛ وضعیتی که در آن فرماندهی تصور اشراف کامل دارد، اما در واقع تنها بخش قابل مشاهده میدان را میبیند. همین شکاف پنهان، در طول زمان به فرسایش عملیاتی، افزایش هزینههای نظامی و کاهش اثربخشی راهبردی منجر میشود؛ چرخهای که در عملیاتهای برونمرزی بارها تکرار شده و نشان داده است که جنگ مدرن، بیش از آنکه نبرد تجهیزات باشد، نبرد فهم دقیق میدان است.