عصر ایران ؛ علی نجومی _ سالن ورودی دفتر که فرشهای بافت چین کف آن را پوشاندهاند و دیوارهایی به رنگ نقرهای کدر، مبل و اثاثیهای کوچک اما مفصل، به همراه چند مجسمه عجیبوغریب و دو منشی زن که یکیشان تازه ۲۰ سالگی را رد کرده و دومی هم حدوداً ۳۵ ساله است، مشغول کار هستند. بوی عطر زنانه مرغوبی فضا را پر کرده است.
پادکست را اینجا بشنوید
و این است صحنه آغازین کتاب بانوی دریاچه، نوشته ریموند چندلر، نویسنده شهیر آمریکایی-انگلیسی؛ داستانی در ژانر کارآگاهی و پلیسی که روایت یکی دیگر از مأموریتهای دشوار فیلیپ مارلو، کارآگاه خصوصی بدقلق لسآنجلسی است.
ماجرا از این قرار است که آقای کینگسلی، که مدیر همین دفتر فوقالذکر است، فیلیپ مارلو را استخدام میکند تا دنبال زن سربههوایش بگردد. این زن که نامش کریستال است، گویا خیلی هم از زندگی مشترک با آقای کینگسلی راضی نیست؛ بنابراین بیشتر وقت خودش را در ویلای خارج از شهرشان، در بیسیتی، میگذراند.
اما ماجرا آنجایی جالب میشود که میفهمیم مردی به نام کریس لاوری به دنبال این است که کریستال را به طلاق گرفتن از آقای کینگسلی وادار کند تا بعد با هم در مکزیک ازدواج کنند. این آقای لاوری خیلی جوان و خوشتیپ هم هست.
چیز دیگری که آقای کینگسلی در همان ملاقات اول به مارلو میگوید، این است که یادداشتی از همسرش به دست او رسیده که قرار است با همین آقای لاوری به مکزیک بروند؛ البته حرفی از طلاق زده نشده بود.
اما نکته اینجاست که چند روز قبل، آقای کینگسلی در خیابان کریس لاوری را خیلی اتفاقی میبیند و وقتی در مورد یادداشت همسرش از او میپرسد، کریس ابراز بیاطلاعی میکند و این شکل ابراز بیاطلاعی کاملاً آقای کینگسلی را مجاب میکند که لاوری دارد راست میگوید.
و همین باعث نگرانی بیشتر آقای کینگسلی میشود؛ چون به اعتراف خودش، قبول داشت که این ازدواج دیگر ادامه دادنش معنایی ندارد، اما حالا وضعیت به شکلی بود که همسرش، کریستال، ممکن بود بیآبرویی به بار بیاورد یا با آدمهای خطرناکی مرتبط شود و این باعث میشد آقای کینگسلی هم آبروی خودش را در خطر ببیند.
خب، اولین کاری که کارآگاه مارلو میکند، این است که سری به خانه مرموز پیرامون دریاچه میزند؛ جایی که کریستال روزهای قبل از ناپدید شدنش را در آنجا گذرانده بود. در کنار دریاچه، دو خانه دیگر هم هست که یکیشان متعلق به یک مرد میانسال به نام بیل چس است. این بیل چس، که یک پایش هم میلنگد، از آن دست آدمهاست که همیشه توی زندگی بد آورده است و الکل تنها پناهش است. حالا معلوم شده که درست در همان زمانی که کریستال ناپدید شده، زن بیل چس هم که اسمش موریل است، غیبش زده است.
سرتان را زیاد درد نیاورم، خیلی زمان زیادی از آشنایی مارلو و بیل چس نمیگذرد که به طرزی کاملاً اتفاقی، جسد موریل در دریاچه پیدا میشود. پیدا شدن ماشین موریل و لباسهایش در یک جای مخفی و یک سری از دیگر مسائل که تفصیلش در کتاب هست، بیل چس را تبدیل میکند به مظنون شماره یک در قتل همسرش.
اما برای مارلو این خیلی منطقی نمیآید؛ چون اصلاً جسد موریل توسط همین بیل چس پیدا میشود و یک قاتل چرا باید جسد مقتول را پیدا کند و به بقیه نشان بدهد؟
همه این اتفاقات همان روز اول مأموریت فیلیپ مارلو رخ میدهد و روز دوم، با پیدا شدن جسد کریس لاوری، ماجرا را تبدیل به کلاف سردرگمی میکند.
در اینجا شانس بزرگی نصیب فیلیپ مارلو میشود؛ از این قرار که خانم آدرین فرامست، که منشی آقای کینگسلی است، گویا مدتی با همین کریس لاوری دوست بوده و اطلاعات زیادی در مورد او و ارتباطاتش دارد.
خب، دیگر اجازه بدهید بقیه داستان را اصطلاحاً اسپویل نکنم.
فقط این را بدانید که اگر شرلوک هلمز و هرکول پوآرو را دوست دارید، احتمالاً از این فیلیپ مارلو هم خوشتان میآید؛ چون سرسختی هلمز را به همراه حس طنز پوآرو با هم دارد. البته خیلی چیزهای دیگر هم دارد؛ برای همین یکی از محبوبترین شخصیتهای داستانی ادبیات دنیاست.
اما بگذارید کمی هم در مورد ریموند چندلر و نقش انکارنشدنیاش در به وجود آمدن نوعی اثر پلیسی به نام «جنایی سیاه» صحبت کنیم.
چندلر متولد سال ۱۸۸۸ در شیکاگو بود و خیلی هم دیر اولین اثر خودش را منتشر کرد؛ یعنی بعد از سالها ناموفق بودن، بالاخره در سن ۵۰ سالگی توانست رمان خواب بزرگ را در سال ۱۹۳۹ چاپ کند که برای یک فیلم هم مورد اقتباس قرار گرفت و هاوارد هاکس با بازی همفری بوگارت آن را ساخت.
در مورد اعتبار آثارش باید این را بگویم که رمان خداحافظ، عشق من او در فهرست ۱۰۰ اثر برتر پلیسی معاصر رتبه دوم را دارد و بانوی دریاچه هم جزو این فهرست است.
یک اتفاق مهم که در زندگی چندلر افتاد و یک جورهایی در بلندمدت باعث شد تا سبک داستانی خودش را پیدا کند و موفق شود، برمیگردد به خودکشی دوستش، ریچارد میدلتون.
داستان از این قرار است که چندلر در ابتدای طبعآزماییاش به عنوان نویسنده، بیشتر گرایش به شعر و ادبیات رمانتیک داشت. در این بین هم با یک مرد جوان با چشمانی غمگین آشنا شد، به اسم ریچارد میدلتون. این ریچارد میدلتون هم خیلی دوست داشت نویسنده موفقی بشود و تأثیر بسیار زیادی در آن سالهای جوانی و آشنایی با چندلر روی او داشت، اما این آقای ریچارد میدلتون وقتی دید کتابهایش را کسی منتشر نمیکند، تصمیم گرفت در استیصال کامل خودکشی کند.
این خودکشی تأثیر بسیار سنگین و مخربی در کوتاهمدت بر روی چندلر گذاشت، به طوری که او مدتی نویسندگی و شاعری را کنار گذاشت و استدلالش هم این بود که وقتی نویسندهای با توانایی میدلتون نمیتواند موفق شود، پس من هم که قطعاً موفق نمیشوم.
اما چند سالی که گذشت، به این نتیجه رسید که شاید اشکال از ژانری است که انتخاب کرده و باید ادبیات رمانتیک را فراموش کند.
برای همین تصمیم گرفت یک کاراکتر سرسخت، خونسرد، بامزه و در عین حال باهوش به نام کارآگاه فیلیپ مارلو خلق کند. خب، ادبیات پلیسی هم همیشه مورد توجه خوانندگان بوده؛ برای همین اقبال بالاخره به او رو کرد و تبدیل به یک نام ماندگار در ادبیات داستانی شد.
بنابراین، چندلر وقتی در سال ۱۹۵۹ فوت کرد، نامی بسیار شناختهشده هم در دنیای ادبیات و هم در سینما، به واسطه اقتباسهای سینمایی آثارش، شده بود.
در مورد کتاب هم باید بگویم ترجمه مثالزدنی کاوه میرعباسی، نازنین، کاری کرده کارستان و این کتاب هم از سری کتابهای سیاه انتشارات طرح نو است که به ادبیات پلیسی اختصاص دارد.