آقا حلالتان نمی‌کنم

خبرگزاری مهر پنج شنبه 11 تیر 1405 - 08:21
بعضی دیدارها با چند دقیقه آغاز می‌شوند، اما تا پایان عمر ادامه دارند. برای کتایون رجبی‌راد آن چند دقیقه گفت‌وگو با رهبر شهید ایران در غرفه‌ای کوچک از نمایشگاه کتاب، امروز به خاطره‌ای بدل شد.

یادداشت مهمان،‌ کتایون رجبی‌راد، نویسنده: هربار که شاعران و نویسندگان را در دیدارهای خصوصی یا عمومی با رهبر می‌دیدم، غصه می‌خوردم که چرا کسی به من نگفت بیا برو بیت رهبری. اما سریع با خودم می‌گفتم خب حتما آنها خیلی کتاب‌های زیاد و خوبی دارند. بر آن شدم تا کتاب‌های نویسندگان آن جماعت را بررسی کنم. تورقی در آثارشان کردم، جز معدودی از آنها خیلی خاص نبودند. به این گزاره رسیدم آنکه از دیده رود، از دل برود. با خودم گفتم حتما به خاطر بزرگ کردن فرزند کوچکم از بس در عرصه حضور مستمر نداشتم فراموش شدم. کمی که فرزندم بزرگتر شد، حضورم را پررنگ‌تر کردم، باز هم از ما بهتران دعوت می‌شدند و من جا می‌ماندم. دیگر شروع به غر زدن کردم. شاید نتیجه دهد که داد. یک دعوت شدم، آن هم بچه‌ام به شدت تب کرد و کسی نبود ازش مواظبت کن. و باز هم جا ماندم. دیگر ذهنم را کنار کشیدم. کنار نشستم و گفتم خب بیت رهبری به کسانی تعلق دارد که آشنا داشته باشند. این بار بدون گله کردن کنار نشستم.

*

در آخرین نمایشگاه کتابی که در دوره شهید رییسی بود، شنیدم که رهبر ممکن است به نمایشگاه کتاب بیایند. سال‌ها بود که به‌عنوان ناشر هربار تمرین می کردم که به آقا چه بگویم، چه بخواهم؟ ولی هربار غرفه ما در بخش دیدار قرار نمی‌گرفت. بماند که همیشه عده‌ای، به طرز معجزه‌آسایی سر راه دیدار رهبر قرار می‌گرفتند. دیگر شکایتی نداشتم. عادت داشتم به منهاشدن از پارتی‌بازی‌ها. فقط در دلم به خدا گفتم: تو از همه پارتی‌ها، پارتی‌تری. یک کاری کن امسال آقا رو همین‌جا ببینم.

نمی‌دانم چه شد، من که هیچ وقت به کسی رو نمی‌زنم به یکی از کسانی که فکر می‌کردم ممکن است خبر داشته باشد کی قراراست آقا به نمایشگاه بیایند، گفتم: کاش وقتی آقا می‌آیند، غرفه ما هم در مسیر دیدار باشد.

ساعتی نگذشته بود که فردی زنگ زد و گفت هفت صبح نمایشگاه باشید، در حالی که شروع ساعت کار نمایشگاه ده بود. من که هرگز انتظار چنین تماسی نداشتم گفتم چی شده؟

صدای آشنا خیلی مرموز گفت: باشید دیگه.

اول کمی شوکه شدم. سریع ذهنم رفت سمت چیزی که از خدا خواسته بودم و بعد احتمال دادم هماهنگی شده تا در دیدار رهبر از غرفه‌ها من هم باشم. پرسیدم: آقا میان؟

صدا همان طور مرموز و پر و محکم گفت: بله دیگه.

*

با هزار دلشوره آمدم در صف ورود به سالن. گرمای صبحگاهی اردیبهشت ماه کلافه‌ام کرده بود. داستان کمر شکسته و ایستادن طولانی در صف، روانم را ساییده بود، حالم خوب نبود ولی شوق دیدار داشتم و همین مرا سرپا نگه داشته بود. موبایل‌ها را تحویل داده بودیم. منتظر بودیم تا صدایمان کنند که نمی‌کردند. جلو رفتم اسمم را گفتم، گفتند: اسم شما نیست. خدای من! نکند سر کاری بوده! هزار فکر به سرم زد. اما یک لحظه فکر کردم بهتر است برگردم موبایل را تحویل بگیرم و از مسئولی که به من زنگ زده بود خبر بگیرم.

بعد از چند بار تماس گفت که لیست بعدی دست خودش است. بالاخره سر و کله‌اش پیدا شد. به من گفت دنبالم بیا. چند نفری هم مثل من، نامشان در لیست او بود، لیست را به مسئولی داد که از بیت بابت محافظت آمده بود و ما را فرستادند داخل.

حالا تازه گشت داخل شروع می‌شد. راه غرفه‌ام را بارها رفته بودم ولی چون دیوارهای جداکننده گذاشته بودند، پیدا نمی‌کردم. با استرس و بدو بدو خودم را به غرفه رساندم. در غرفه توی یک شیشه زیبای ویترای شده، آب داشتم. سر جایش نبود. دنبالش که می‌گشتم که دیدم کسی از پشت دیوارک غرفه بیرون آمد. از کسانی بود که داشتند استودیوی آقا را آماده می‌کردند. گفتم بنشینم حالم بهتر می‌شود. صندلی‌ام نبود، چهار پایه‌ام هم نبود. تا به حال سابقه نداشت در نمایشگاه کتاب وسیله‌هایمان گم شود. ظاهراً هر چیزی که از لحاظ امنیتی مناسب نبود برده بودند. کجا؟ نفهمیدم و هرگز وسایلم را پیدا نکردم.

غرفه ما دقیقا پشت جایگاه مجری بود که قرار بود با آقا صحبت کند. یک چهارپایه بلند داشتم به سختی روی آن نشستم تا حال نزارم جا بیاید. کمی که آرام گرفتم توجهم رفت به سمت پشت صحنه صندلی رهبر. یک ویترین کتاب بود که کتاب‌هایی را روی آن به نمایش می‌گذاشتند. کتاب همدم را برداشتم و به مسئول اداره کتاب دادم که آن را هم بدهد در آن ویترین بگذارند. ایشان که کتاب را خوانده بود و می‌دانست در مورد مادر جبهه‌هاست به همکارشان داد و او هم در میان کتابها آن را جا داد.

*

آقا حلالتان نمی‌کنم

روی چهارپایه نشسته بود تا حالم از سر پا ایستادن زیاد، بدتر نشود و تا وقتی نوبت به غرفه ما رسید بتوانم سرپا بایستم. آقا و همراهان از غرفه انتشارات نگاه درآمدند و من گمان کردم به غرفه روبه‌رویی آستان قدس می‌روند که ناگهان دیدم دارند به سمت نسیما می‌آیند. از چهارپایه سریع پریدم پایین و آماده سلام کردن ایستادم. هنوز دو سه قدمی با غرفه فاصله داشتند که پرسیدند: فروش چطور بوده؟

نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. قبل‌ترش، تعدادی از افراد مختلف آمده بودند و به من گفته بودند: گله شکایت نکنی‌ها! آخر تو اهل نقد کردنی.

و بعد خانمی که از بیت آمده بود و کنارم در غرفه ایستاده بود، بعد از رفتن آنها به من تأکید کرده بود که آقا اصلا می‌آیند که درد و دل ناشران را بشنوند.

همه اینها در سرم می‌چرخید که گفتم: والاااا...

و بعد آقا جدی‌تر پرسیدند: نه بگین چطور بوده؟

من هم گفتم: راستش سال‌های قبل تعداد کتاب فروش رفته بالاتر بود قیمت کمتر، امسال تعداد کتاب فروش رفته، پایین‌تر است و قیمت بیشتر. ما این را نمی‌خواهیم، می‌خواهیم تعداد بیشتری کتاب بخوانند.

سریع مثل پدری که حرف ناراحت‌کننده‌ای از دخترش شنیده باشد، مهربان و پدرانه کتاب‌ها را نگاه کرد و پرسید: خب کتاب چی دارین؟ کتاب «فیلیا» را معرفی کردم. بخشی از آن را باز کردند و خواندند: سحرگاهان که...

(بعد از شهادت آقا، فهمیدم چرا ایشان این بخش کتاب را آن گونه خواندند.)

کتاب «همدم» را نشانشان دادم و با ذوق گفتم: خوندین این کتاب رو؟ گفتند نه متاسفانه.

با حالتی که انگار یکهو تمام ذوقم فروکش کرده باشد گفتم: نخوندین؟ من از سه تا کانال براتون کتاب رو فرستاده‌ام.

باز هم مهربانانه مثل پدری که بخواهد بگوید خب اشکالی ندارد خودت بگو، پرسیدند: راجع به چی هست؟ گفتم: خاطرات مادربزرگمه که هشت سال خط مقدم جبهه‌ها بودند و به مادر جبهه‌ها معروف شدند. پرسیدند: باریکلا! مادربزرگ شما؟

گفتم: بله. فرمودند: پس واجب شد آن را بخوانم.

نمی‌دانم بالاخره رسیدند کتاب را بخوانند یا نه.

*

شاید به نظر جالب نباشد اما من خودم را آماده کرده بودم تا امسال در نمایشگاه اردیبهشت ۱۴۰۵ حرفی غیر متعارف به آقا بگویم: آقا من شما را حلال نمی‌کنم.

با خودم گفته بود که حتما ایشان می‌خندد و می پرسد چرا؟ من هم ادای دلخورها را درمی‌آورم و هرچی دلخوری از اصحاب پارتی‌بازی‌ها دارم به ایشان می‌گویم و بعد می‌گویم بابت اینها نیست که حلالتان نمی‌کنم.

بعد بیشتر می‌خندند و می‌پرسد که چه کاری کرده‌ام، من هم می‌گویم که شما که نه، افرادی که از بیت شما آمدند چند وسیله از غرفه‌ام بردند و هرگز پیدا نشد. با آنکه گفته بودند وسایلمان را می‌برند ستاد نمایشگاه.

و بعد آقا می‌پرسند حالا چه کنم راضی شوید؟ و من می‌گویم هم وسایلم گم شد، هم انگشتر و چفیه ندادید، هم اینکه کتابم را تقریظ نگذاشتید.

و بعد آقا لبخند می‌زند و خودکاری می‌خواهد و چند خطی در باب تحویل گرفتن نویسندگان خانم می‌نویسد و درباره کتابی که نمی‌دانم خوانده یا نه، توصیه‌ای می‌کند و می‌پرسد: حلالم کردی؟

می‌گویم: نه

می‌پرسد: چرا؟

می‌گویم قول بدهید دعایم کنید تا حلالتان کنم.

چشم‌هایش را بر هم می‌گذارد و لب‌هایش را به نشانه تأیید می‌فشارد و شاید هم از اینکه حلالیت گرفته خیالش راحت شده است. اجازه که می‌گیرد برود خجالت می‌کشم.

*

کاش می‌گذاشتند بیشتر در غرفه ما بماند، حرف‌هایی در گلو ماند و خشکید. حنجره‌ام زخم است از تیزی حرف‌های نگفته. مطمئنم گوشی برای شنیدن حرف‌هایم نخواهد بود.

بعید می‌دانم باز هم بگذارند سهمی از دیدن رهبر جدید به ما هم برسد.

منبع خبر "خبرگزاری مهر" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.