به گزارش رکنا، بر اساس این روایت، در سالهای ۴۰ و ۴۱، به دلیل اینکه پدر رهبر شهید به بیماری آبمروارید مبتلا شده بودند و با وجود علاقهی بسیار زیاد به مطالعه، دیگر توانایی خواندن کتابها را نداشتند، وظیفهی مطالعه برای ایشان به فرزندان واگذار شد.
راوی این خاطره میگوید: «پدر ما بعد از این ماجرا، مطالعه عملاً افتاد به گردن ما. بنده و ایشون (رهبر شهید) باید بهشون کتابها رو متونشو میخوندیم و ایشون گوش میکردند. طبیعتاً از من یک نفر این کار برنمیآمد چون ایشون خیلی بیشتر مطالعه میخواستند. من خودم طلبه بودم و در صحبت و کارهای دیگه هم داشتم.»
وی افزود: «قرار بر این شد که ایشون هم از قم برگردند و بیان تا در این زمینه به این کار بپردازند. ایشون آمدند و در اون چند سال دیگه مشهد بودن. از اون سالها به بعد، هر روز منزل ما میآمدند و یک مقدار کتاب و مطالعاتی که برای پدر مورد نیاز بود رو انجام میدادند و بحث و مباحثه علمی و این چیزها رو داشتند.»
این روایت نشاندهندهی روحیهی ایثار و مسئولیتپذیری رهبر شهید در قبال خانواده، حتی در سالهای جوانی و تحصیل در قم است که ایشان برای کمک به پدر، از فضای علمی آن شهر به مشهد بازگشتند تا وظیفهی فرزندی را به بهترین شکل انجام دهند.