به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، زینب طهرانی مقدم میگوید از دیشب معنای خونخواهی برایش جلوه دیگری پیدا کرده است. میگوید بعد از دیدن پیکر آقا نزدیک بود جان خیلی ها در بیاید. میگوید:
وقتی به ما زنگ زدند که مراسمی در بیت برگزار میشود و شما هم بیایید، فکر کردیم مثلا یک جلسه عزاداری هست مثل شبهای دیگر. نمیدانستم باید بروم یا نه! حتی حدس هم نمیزدم قرار است چه اتفاقی بیافتد. ساعت 5 وقتی رسیدیم داخل، دیدم خانواده همه شهدا هستند، خانواده شهیدان حاج قاسم سلیمانی، محقق، احمد کاظمی، محمد باقری، حاجی زاده، داریوش رضایی نژاد، لاریجانی، رشید، سلامی، خانواده شهدای اخیر تقریبا همه بودند، خانواده و اطرافیان خود حضرت آقا. در واقع نمیتوانم بگویم کدام خانواده شهید نبودند! جای هیچ کسی خالی نبود. درد همه ما دیشب مشترک بود، برای همین تک به تک که سلام میکردم انگار داغم تازه میشد.
هیچ وقت اینطور جمعمان جمع نبود در حالی که کسی اصلا به یاد شهید خودش نباشد! دو ساعتی چشم انتظار و بیخبر بودیم. کسی نمیدانست برنامه چیست؟ گذران زمان را احساس نمیکردم. حس میکردم هر خانواده، شهیدش هم انگار کنارش هست.
نماز جماعت را با هم خواندیم. در روایات هست که وقتی دل شکستهای در جمع دعا کند، حاجت همه برآورده میشود. گفتم خدایا این همه آدم دلشکسته اینجا هست که هیچکدام داغ خودشان برایشان مهم نیست. همه گریه میکردند. ناگهان همه بلند شدند و مهدی رسولی که شروع کرد به مداحی همه فقط فریاد میزدند.
آنجا بود که فهمیدیم قرار است پیکر مطهر را بیاورند. مهدی رسولی میگفت وقتی جلوی آقا میخواندم مقابل ایشان ملاحظاتی داشتم اما حالا دیگر آن ملاحظات نیست. چنان سوزناک خواند که خیلیها از حال رفتند. دلها بیتاب بود اما خبری از لحظه موعود نمیشد. حسین طاهری هم که برای مداحی آمده بود گفت: به خاطر ازدحام جمعیت مقابل بیت، روند آوردن پیکرها متوقف شده و باید توسل کنیم. یکی یکی اسم ائمه برده میشد و ما با گریه و فریاد قسمشان میدادیم: ای کسانی که پیش خدا آبرو دارید...
دقایق واقعا جانکاه بود و زمان طولانی شده بود. تا اینکه از در درآمد و همه از خود به در شدند. فقط می دیدم که آدمها توی سرشان میزنند. هیچ کدام از خانواده شهدا تا آن لحظه برای عزیزش این گونه عزاداری نکرده بود. اصلا چنین غمی را مگر دیده بودیم؟!
صحنهای که مقابلم می دیدم حسی بود تلفیق از فراق و خونخواهی. حتی مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل ها هم طور دیگری از حلقومها بیرون میآمد. در و دیوار از شعارها میلرزید. ناگهان مردی فریاد زد: ای پسر فاطمه ... این همان شعاری بود که موقع آمدن آقا در حسینیه سر میدادیم.
آنچه حس میکردم این بود که قلبم دارد از جا کنده میشود. خدایا! چه صبری به ما دادی تا بتوانیم این داغ را ببینیم و تحمل کنیم؟ نگران بودم کسی جانش را از دست ندهد که اگر میداد جای حرف نداشت از بس سنگین بود آنچه بر دوش میکشیدیم. فقدان شدید بود اما حس خونخواهی هم آتش دیگری بود که این شعله را فورانمیکرد.
چهرهها از غم عوض شده بود. آقای قرائتی که همیشه چهره ای بشاش داشت حالا اصلا انگار یک فرد دیگر شده بود.
از دیشب و بعد از دیدن صحنه تابوت آقا، حس میکنم آدم دیگری از من متولد شد. دنیا برایم عوض شده. مفهوم انتظار و خونخواهی تازه برایم معنی دیگری پیدا کرده است. مطمئنم مردم هم چنین حسی خواهند داشت. انگار دیگر مجبوریم خوب باشیم. مجبوریم راهمان را شفاف انتخاب کنیم. دیگر نمیشود نشست، نمیتوانیم که بنشینیم. خون او ما را بزرگ کرد و اکنون با همه وجود درک میکنم یالثارات الحسین(ع) یعنی چی؟
انتهای پیام/