به گزارش اقتصادنیوز، موری روتبارد، اقتصاددان و نظریهپرداز لیبرتارین، مدعی است که انقلاب آمریکا در عمیقترین لایههای خود، یک حرکت آگاهانه و همگانی تودهها بر مبنای اصول لیبرتارینیسم (آزادیخواهی) و در مخالفت شدید با قدرت متمرکز دولتی بوده است.
او با تکیه بر اسناد تاریخی اثبات میکند که جنگ استقلال آمریکا برخلاف باور برخی تاریخنویسان، یک حرکت مردمی واقعی و اولین نمونه موفق از جنگهای آزادیبخش ملی در تاریخ بود که هرگز بدون حمایت پرشور اکثریت قاطع جامعه به پیروزی در برابر بزرگترین قدرت نظامی و دریایی آن زمان -یعنی بریتانیا- دست نمییافت.
کار مهم روتبارد، رد یک دوگانگی است که مورخان به آن دامن زدهاند؛ یعنی جدایی میان انگیزههای اخلاقی و سیاسی با منافع اقتصادی. روتبارد توضیح میدهد که دفاع از آزادیهای فردی و سیاسی با دفاع از حقوق مالکیت و منافع اقتصادی کاملاً یکپارچه و غیرقابلتفکیک هستند.
بازرگانانی که علیه مالیاتهای سنگین بریتانیا یا قوانین محدودکننده تجاری شورش کردند، همزمان برای حق مالکیت خود و حق بنیادین آزادی میجنگیدند و تودههای مردم نیز به عنوان مصرفکننده و شهروند، این دو مفهوم را در شعار معروف «آزادی و مالکیت» (Liberty and Property) به هم پیوند زده بودند؛ تفاوتگذاری میان آزادی فردی و آزادی اقتصادی، زاییده تفکرات دوران بعدی است و انقلابیون قرن هجدهم آزادی را مفهومی واحد میدانستند.

روتبارد از این مقدمه استفاده میکند تا به یک نظریه کلانتر درباره نقش ایده در برابر منافع اقتصادی در مطالعه تاریخ برسد. او با تقسیمبندی رفتارهای سیاسی به دو دسته «اقدامات دولت برای گسترش قدرت» و «اقدامات مردم برای مبارزه با دولت»، ادعا میکند که محرک اصلی دولتها در توسعه قدرت، همیشه منافع اقتصادی و غارت است، در حالی که محرک مردم برای شورش، اصول اخلاقی و افکار و اندیشه آنهاست. دلیل این امر در ساختار دولتها نهفته است؛ دولتها در طول تاریخ همواره شامل اقلیتی ممتاز بودهاند که از طریق غارت اکثریت امرار معاش میکردند. از آنجا که اکثریت مردم مشغول کار و زندگی روزمره خود هستند و نمیتوانند به شکل دائم در سیاست حضور داشته باشند، اداره دولت به دست گروهی از متخصصان تماموقت میافتد که برای حفظ منافع اقتصادی و غارتگری خود ۲۴ ساعته برنامهریزی میکنند. اما معما اینجاست که چرا اکثریت مردم این ستم و فرمانبرداری مدنی را میپذیرند؟
روتبارد پاسخ میدهد که حاکمان همیشه گروهی از روشنفکران درباری و توجیهگران را استخدام میکنند تا به مردم القا کنند که حکومت آنها خیرخواهانه، ضروری و حتی الهی است؛ کاری که در گذشته توسط نهادهای دینی وابسته به قدرت انجام میشد و امروزه توسط تکنوکراتها و روشنفکران سکولار صورت میگیرد؛ بنابراین، ایدئولوژی برای دولتها صرفاً یک نقاب، ویترین و لباس مبدل برای پنهان کردن غارت عریان اقتصادی است.

در مقابل، وقتی به جنبشهای اعتراضی و انقلابی نظیر انقلاب آمریکا میرسیم، وضعیت کاملاً برعکس میشود. هرچند انگیزه اقتصادی دفاع از مال در میان است، اما مردمی که زندگی عادی خود را دارند، هرگز نمیتوانند صرفاً به خاطر محاسبات منافع اقتصادی، از عادتهای چندصدساله خود دست بکشند، خطر مرگ و نابودی را به جان بخرند و دست به شورش بزنند. برای اینکه یک حرکت تودهای شکل بگیرد، مردم باید به سطحی از شور و اشتیاق آزادیخواهانه و عدالتخواهانه برسند و این کار تنها از عهده یک تفکر باورپذیر و پرحرارت برمیآید.
در اینجاست که نقش حیاتی روشنفکران رادیکال و مخالف جلوهگر میشود؛ کسانی که برخلاف روشنفکران وابسته به دولت، شریک دزد نیستند، بلکه با به جان خریدن خطرات جانی و مالی، اصول آزادیخواهی را تبیین کرده و با تزریق آن به بدنه جامعه، مردم را به یک نیروی انقلابی منسجم تبدیل میکنند.
روتبارد با این مدلسازی دقیق، خط بطلانی بر نظریات مورخان مادیگرا و ماتریالیست دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ مانند چارلز بیرد میکشد که تلاش میکردند انقلاب آمریکا را صرفاً به جنگ طبقاتی و منافع اقتصادی تقلیل دهند؛ چرا که آنها قدرت هدایتگر ایدهها را درک نکرده بودند و نمیدانستند که در یک بازار آزاد بدون مداخله دولت، هیچ تضاد منافع ذاتی میان تجار و کشاورزان وجود ندارد.

مشابه این تحول نظری را درباره انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ هم مشاهده میکنیم. انقلاب ۱۳۵۷ نمونهای مهم از یک تحول بنیادین است که نمیتوان آن را صرفاً به انگیزههای اقتصادی و معیشتی تقلیل داد. آصف بیات، جامعهشناس ایرانی و استاد دانشگاه ایلینوی، که البته لیبرتارین نیست و میتوان گفت که به سنت فکری چپ تعلق دارد، در تحلیلهای خود درباره انقلاب ایران بر این نکته صحه میگذارد که تودههای شهری، محرومان و طبقات مختلف جامعه ایران، نه بر اساس محاسبه اقتصادی و مشکلات معیشتی، بلکه تحت تأثیر یک فضای هژمونیک فکری و آرزوی جمعی برای دستیابی به ارزشها و آرمانهایی که به آن باور داشتند پا به میدان مبارزه گذاشتند.
در این میان، نقش کلیدی و هدایتکننده دانشگاهیان، روشنفکران و روحانیون به عنوان مبلغان نوعی آگاهی عمومی کاملاً منطبق بر همان نظریهای است که روتبارد برای روشنفکران رادیکال و مخالفِ دولت ترسیم میکند. تودههای مردم به خودی خود و در گیرودار دغدغههای روزمره زندگی قادر به تدوین یک مرامنامه انقلابی نیستند و این قشر فرهیخته، دانشجویان و روشنفکران متعهد بودند که با نقد ساختار قدرت و مفصلبندی مفاهیم آزادیخواهانه، عدالتطلبانه و بومی، توانستند مطالبات رادیکال را به اوج برسانند.
دانشگاهها و محافل روشنفکری به عنوان کانونهای اصلی تولید و انتشار اندیشههای انقلابی، اندیشههای انقلابی را به زبان ساده و قابلفهم به عمق تودهها، بازاریان و حاشیهنشینان شهرها منتقل کردند.

روتبارد همچنین نظریاتی را که پس از جنگ جهانی دوم پدید آمد و برای فرار از مفهوم «انقلاب»، آمریکاییها را افرادی صرفاً مصلحتگرا، عملگرا و فاقد ایدئولوژیهای انتزاعی معرفی میکرد، به سختی نقد میکند.
روتبارد با تحسین پژوهشهای نوین برنارد بایلین، مورخ نامدار و استاد پیشین دانشگاه هاروارد، نشان میدهد که انقلاب آمریکا دقیقاً یک حرکت رادیکال، شامل طبقات و گروههای گوناگون و عمیقاً وفادار به ایدئولوژی «رادیکالیسم آزادیخواهانه انقلابی» بوده است. میتوان گفت روتبارد توانسته پیوند محکمی میان تاریخنگاری و فلسفه سیاسی لیبرتارین برقرار کند و با زبانی ساده، استدلالی و تحلیلی، این پیام را به مخاطب منتقل کند که آزادی هدیهای نیست که از سوی دولتها اعطا شود، بلکه دستاورد بیداری فکری و ایستادگی مردمی است که با تکیه بر نیروی محرک اندیشه و ایدئولوژی، زنجیرهای قدرت متمرکز را از هم میگسلند.
