به گزارش ایرنا، تهران، امروز شهر دیگری بود؛ شهری که نه از خواب بیدار شد، بلکه از داغ برخاست. از نخستین ساعتهای بامداد، خیابانها آرامآرام از مردمی پر شد که مقصد همهشان یکی بود؛ بدرقه مردی که سالها او را تکیهگاه ایران میدانستند.
تهران از نخستین دقایق بامداد، حال و هوای دیگری داشت. هنوز ساعت رسمی آغاز مراسم نرسیده بود که خیابانهای منتهی به مسیر تشییع، آرام آرام از جمعیت پر شد. پیر و جوان، زن و مرد، خانوادههایی که از شب قبل خود را به تهران رسانده بودند و گروههایی که از استانهای مختلف آمده بودند، یک مقصد مشترک داشتند؛ بدرقه آخر.
در میدان امام حسین(ع)، چهارراه ولیعصر، میدان انقلاب و خیابان آزادی، مردم ساعتها پیش از عبور پیکر شهید ایستاده بودند. برخی پرچمهای سهرنگ ایران را در دست داشتند، برخی پرچمهای سیاه عزا و برخی نیز پرچم سرخ «یالثارات الحسین». کسی از خستگی، گرما یا ساعت طولانی انتظار سخن نمیگفت؛ همه چشم به راه لحظهای بودند که کاروان تشییع از راه برسد.
شعارهای مردم، فضای خیابان را پر کرده بود؛ از «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» تا «مرگ بر سازشکار» و «مرگ بر وطنفروش». در میان جمعیت، دانشجویان دانشگاهها، خانوادههای شهدا، بسیجیان، روحانیون و مردم عادی، دوشادوش یکدیگر حرکت میکردند.
اینجا هیچکس کسی را دعوت نکرده بود؛ قرار، قرار دلها بود. ناگهان خبر رسید؛ خودروی حامل پیکر رهبر شهید از میدان آزادی حرکت خود را آغاز کرده است. گویی موجی از میان شهر عبور کرد. هزاران نفری که در شرق و مرکز تهران چشمانتظار بودند، بیدرنگ مسیر خود را به سمت غرب تغییر دادند. خیابانها به رودخانهای از انسان بدل شد؛ رودخانهای که مقصدش آزادی بود.
مترو دیگر توان پذیرش این خروش را نداشت. ایستگاه امام حسین(ع) از مدار خارج شد، دقایقی بعد تئاتر شهر نیز بسته شد اما این توقفها نتوانست حرکت مردم را متوقف کند. آنان پیاده، با اتوبوس، با خودرو و هر وسیلهای که داشتند، خود را به کاروان بدرقه رساندند.
در بزرگراه همت، خودروهایی که پرچم ایران، پرچم سیاه عزا و «یالثارات الحسین» را بر شیشههای خود برافراشته بودند، آرامآرام به سوی غرب حرکت میکردند. رانندگان بوق نمیزدند؛ پرچمها به جای آنان سخن میگفت.
وقتی خودروی حامل پیکر رهبر شهید وارد خیابان آزادی شد، دیگر خیابان، خیابان نبود؛ دریایی از انسان بود. حلقههای امنیتی، خودرو را در میان گرفته بودند، اما نگاهها از هر سو به یک نقطه دوخته شده بود. اشکها جاری بود و شعارها در آسمان تهران میپیچید.
در میان این سیل جمعیت، امدادگران نیز بیوقفه در حرکت بودند. در خیابان انقلاب، محدوده وصال شیرازی، نیروهای اورژانس و امدادی، گرمازدهها و سالخوردگان را مداوا میکردند تا هیچکس از این بدرقه جا نماند. آنجا نیز خدمت، بخشی از روایت عاشقی بود.
دانشجویان با لباسهای متحدالشکل، خانوادههای شهدا، روحانیون، کارگران، بازاریان و نوجوانانی که شاید نخستین تشییع بزرگ زندگی خود را تجربه میکردند، همه در کنار هم ایستاده بودند. دیگر نه سن معنا داشت، نه شغل و نه سلیقه؛ تهران، امروز تنها یک هویت داشت؛ شهری که برای بدرقه برخاسته بود.
ساعتها گذشت، اما کسی از ماندن خسته نشد. آفتاب بالا آمد، گرما بر خیابانها نشست، اما جمعیت همچنان موج میزد. هر قدمی که کاروان برمیداشت، هزاران قدم پشت سر آن برداشته میشد.
شاید سالها بعد، تاریخ از این روز با اعداد سخن بگوید؛ از شمار حاضران، طول مسیر یا ساعتهای تشییع. اما آنچه در حافظه مردم خواهد ماند، عدد نیست؛ تصویر شهری است که پیش از طلوع خورشید بیدار شد، از هر سو به یک مقصد رسید و با اشک و وفاداری، آخرین برگ از بدرقه مردی را نوشت که برای بسیاری، تنها یک رهبر نبود؛ پدر یک ملت بود.
ین تشییع، تنها یک آیین رسمی نبود؛ روایتی از حضور مردمی بود که پیش از طلوع آفتاب به خیابان آمدند، ساعتها در انتظار ماندند، مسیر خود را تغییر دادند و از شرق تا غرب تهران، پایتخت را به صحنه بدرقهای تاریخی تبدیل کردند؛ بدرقهای که در آن، حرکت خودجوش مردم، پیش از هر برنامهریزی رسمی، روایت اصلی این روز شد.

















