خاطره چهارم (توتون پییپ- ۱۳۵۸): در آن فضای فرهنگی- علمی- انقلابی، دائم در حال خواندن کتابهای مختلف و بحث با مارکسیستها، مجاهدین خلق، گروههای مذهبی غیرانقلابی و شرکت در انواع سخنرانیها و اجتماعات بودم. از خانه ما در کوچه چهارباغ تا آنجا حدود بیست دقیقه پیاده راه بود و با دوچرخه پنج دقیقه. بگذریم. سخنرانی آقای خامنهای که عضو شورای انقلاب بودند درباره وضع سیاسی آن زمان بود. پس از پایان سخنرانی، گروه زیادی از جوانان دور تریبون جمع شدند به احوالپرسی یا پرسش و پاسخ. من از یکی، دو متری نظارهگر و شنونده بودم. ناگهان دیدم یک نفر وارد جمع شد و یک بسته توتون پیپ کاپیتانبلک به ایشان داد. آسیدعلیآقا بسته را گرفت و پرسید از کجاست؟ آن فرد جوانی را نشان داد که در فاصله ده، پانزده متری و نزدیک در تالار ایستاده بود. معلوم بود که از آشنایان و دوستداران است. از همان دور دستی تکان داد و آقای خامنهای نیز با خندهای بر لب برایش دست تکان دادند و تشکر کردند.
خاطره پنجم (ارتباط با دکتر شریعتی- ۱۳۶۰): این را به نقل از یکی از دوستانی که آن زمان در حوزه علمیه مشهد درس میخواند از قول یکی از مدرسین حوزه مشهد حاضر در جلسه مربوط بازگو میکنم: در شهریور ۱۳۶۰ جلسهای با شرکت روحانیون برجسته مشهد با موضوع صدور بیانیه درباره دعوت مردم به شرکت در انتخابات ریاستجمهوری و تعیین نامزدی که از او حمایت کنند تشکیل میشود. در آن جلسه تقریبا همه افراد در اعلام حمایت از آقای خامنهای همنظر بودند، ولی یکی از روحانیون نامدار در این باره نظر مخالف داشت با این دلیل که ایشان (یعنی آقای خامنهای) با دکتر شریعتی در ارتباط فکری بوده است و از او پشتیبانی میکرده است.
خاطره ششم (حکایت گلستان سعدی- ۱۳۶۲): در سال اول تحصیلم در دانشگاه فردوسی مشهد در سال ۱۳۶۲ درس عربی داشتیم به ارزش دو واحد. استاد درس، استاد غلامرضا قدسی خراسانی، از شاگردان ادیب دوم بود. (محمدتقی ادیب نیشابوری مشهور به ادیب دوم- ۱۳۳۴ ۱۲۵۵) استاد قدسی در ادبیات فارسی و عربی بسیاردان بود و خود شاعر توانا. سبک شعری ایشان سبک هندی بود. دو بیت آغازین یک غزل زیبای ایشان که تضمینی از غزلی از مرحوم استاد امیری فیروزکوهی است این است: «گرم شود گر به نوا نای من/ میزند آتش به سراپای من/ بس که سبک میگذرم چون نسیم/ نیست به گیتی اثرِ پای من» استاد قدسی دو بار در زمان شاهنشاهی دستگیر شد و گرچه فعالیت مسلحانه یا عملیاتی نداشت، در مجموع پنج سال را در زندان گذرانده بود. بدن ایشان ضعیف و نحیف شده بود. از خود استاد قدسی شنیدم که هنگام دستگیری ایشان، ساواک دفتر مجموعه اشعار ایشان را همراه با برخی از کتابها و وسایل دیگر ضبط میکند و برنمیگرداند و آن دفتر شعر دیگر پیدا نمیشود و مرحوم استاد قدسی از این موضوع بسیار افسوس میخورد. در آشنایی بلکه تسلط ایشان بر ادبیات عرب یک خاطره را نیز که شخصا از ایشان شنیدم بازگو میکنم. استاد قدسی در حاشیه یکی از کلاسهای درس در سال ۱۳۶۳ گفتند که الفیه ابن مالک (کتاب معروف در نحو زبان عربی) را که هزار بیت به زبان عربی است، در زندان از حفظ کرده بودند.
بر سر سخن خود آییم. استاد قدسی، که یکی از پنج شاعری است که رهبر شهید از آنها با عنوان یاران خراسانی یاد کرده است، در یکی از جلسات کلاس درس عربی دانشگاه در سال ۱۳۶۳، یادم نیست به چه مناسبت، خاطرهای را از دیدار با آقای خامنهای که آن زمان رئیسجمهور بودند بازگو کردند. استاد قدسی گفتند: «نوروز امسال که آقای خامنهای به مشهد آمده بودند دیداری با دوستان قدیمی و شاعران مشهدی داشتند. در ضمن، ایشان تازه دارای فرزند جدید شده بودند. من در آن دیدار ضمن تبریک تولد فرزند جدید به ایشان گفتم: تولد این فرزند مرا به یاد حکایتی از گلستان انداخت و آقای خامنهای سریع مطلب را گرفت و گفت: منظورتان حکایت بیدستوپا و هزارپا است؟! گفتم بله، دقیقا! و گفتم ما که دستوپای سالم داریم نتوانستیم کاری بکنیم، شما با یک دست سالم و یکی معیوب کار را پیش بردید!»
و حکایت سعدی در گلستان این است: «دست و پابریدهای هزارپایی بکُشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سُبْحٰانَالله! با هزار پایْ که داشت چون اجلش فرا رسید از بیدستوپایی گریختن نتوانست.» و بیفزایم که: استاد قدسی در همان جلسه درس یا وقتی دیگر، گفتند که: «من ایشان -یعنی آقای خامنهای- را از دهه ۱۳۴۰ میشناسم. هم به جهت ارتباط با استاد شریعتی و دکتر شریعتی و هم به سبب شرکت ایشان در جلسات ادبی شاعران مشهد. آقای خامنهای گاهی تکبیتهای زیبا از شعر فارسی را انتخاب میکردند و با صدای خوبی که دارند در جلسات ادبی میخواندند.»
بخش اول این یادداشت را میتوانید اینجا بخوانید.
عضو هیات علمی دانشکدگان فنی، دانشگاه تهران*
5959













