اما بعضی روایتها نه بایگانی میشوند و نه به رشته تحریر درمیآیند؛ میشوند سوگِ نانوشتهای که به نسخه نهایی نمیرسد.
مثل همین روزها...
چهار ماه است نتوانستهام خطی برای سنگینترین روایت عمرم بنویسم؛
روایتی که هر بار صفحه سفید را پیش رویم گشودهام، حقیقتش پیش از نخستین واژه، سنگینی خود را بر قلم تحمیل کرده است.
احساس کردهام این روایت از تمام قالبهای آشنای خبر عبور کرده است؛
از هرم وارونهای که سالها آموخته بودیم مهمترین بخش یک واقعه را در آغاز روایت کنیم، از لیدهایی که قرار بود عصاره یک اتفاق را در چند واژه خلاصه کنند،و از تمام قالبهایی که برای روایت حقیقت ساخته شده بودند.
این داغ، از جنس خبرهای روزمره نیست؛
داغی است به وسعت جغرافیای جهان.
چگونه میتوان این اندوهِ فراگیر را،
که در مرزهای هیچ سرزمینی محصور نمیشود، در چند ستون خبر خلاصه کرد؟
این روزها، روایت وداع تلخ و جانسوز، از پایتخت تا حریمهای مقدس امتداد یافته است؛
و سه جغرافیای معنوی، هر کدام با حزنی عمیق، این وداع بزرگ را در آغوش گرفتند.
و من... مثل خیلی ها جامانده این آیین وداع؛ با صفحه سفیدی که امروز، ناگزیر چند خط از این روایت را بر خود پذیرفته، چشمبهراه روزیام که این گزارش را برای مردمی تمام کنم که در شبهای ممتد حماسه و در لحظههای محزون بدرقه، پرچمهای سرخِ خونخواهی را برافراشتند؛
آن روز تیتر این گزارش، برآمده از همان دستهاست: با این مضمون "خونِ مقتدرِ مظلوم، بیپاسخ نماند"
به امید آن روز...
نگارنده: محدثه عباسی - ایسنا سمنان













