یادداشت مهمان، لیلا مهدوی، نویسنده: انفجار با انفجار فرق دارد. از بعضیهایشان بغض و حسد و کینه، بیشتر میبارد. صدای انفجار در تهران با صدای انفجار در هرمزگان فرق دارد. ارتعاششان هم.
انفجار در هرمزگان دامنه وسیعی دارد، انگار روی سطح آب پخش شود. صدایش بم است و خیلی عمیق؛ یک جایی توی گوش آدم میماند و بعد غرق میشود. مثل ادامه آهنگهایی که موتسارت میسازد. صدا گنگ میشود و تو ناخودآگاه باید بقیهاش را حدس بزنی؛ خلاقیت آدم را زیاد میکند. منتظری تا بقیهاش را بدانی.
اما صدای انفجار در تهران دفعی است. زیر است و بلند. مثل افتادن یک شیء خیلی سنگین روی شیشه یا ورق فلزی. صدا سرضرب میآید و زود تمام میشود. یعنی از این انفجار تا آن انفجار، هرچقدر هم که به هم نزدیک باشند، باز جدایی افتاده.تو یک دفعه با واقعیت روبهرو میشوی؛ نه ذرهذره.
دقایقی از نیمهشب گذشته و با همه خستگی، خواب به چشمهام نمیآید. اخبار جنگ لحظهبهلحظه میرسد و ذهن من غرق تصور است. میگویند کیش امشب چندبار بیسابقه لرزیده… بماند که فلان مقام آگاه، سادهلوحانه انفجار کیش را تکذیب میکند…اما من انفجار کیش را چندین بار، از سمت ساحل سرزمین اصلی، چشیدهام. انگار کل جزیره روی آب میلغزد. ارتعاش انفجار میافتد به موجها و به سرزمین اصلی میرسد. مثل مخابره پیام محرمانه.
چشمهام را میبندم و صداها را تصور میکنم. صدای کوبیده شدن بمبهای چند تنی در آب، فوران آب تا ارتفاع چند صد متری و کنده شدن جلبکهای سمی از کف و پدیده وارونگی در آب، یا یک چیزی مثل همین. دشمن، همیشه دشمن است.اکوسیستم را هدف قرار میدهد چون ماهیت ذهنیاش نابود کردن و از بین بردن است.
نصفه شبی و در سکوت ممتد اتاق، صدای مهیب پرتاب آب دریا در حافظه شنیداریام اکران میشود و پشتبندش صدای فریاد ناخداهایی که لنجهای صیادیشان بیدفاع و بیگناه توی اسکله غیرنظامی دارد میسوزد. صدی انفجار دوباره در همهمه مردم میپیچد و عجیب است که صدا هم جغرافیا دارد. از روی خاک که رد میشود، شکل دیگری پیدا میکند. از روی آب که میگذرد، انگار کش میآید.بسامد میگیرد و مرتعش میشود.
ولی هیچ دو انفجاری شبیه هم نیست. نه فقط به خاطر موج و ارتعاش و فاصله، به خاطر آدمهایی که میشنوندشان. هر صدا، به اندازه ترسی که با خودش میآورد، معنا پیدا میکند. یکی را از خواب میپراند، یکی را از خاطره، یکی را از زندگیِ معمولی که تا چند دقیقه پیش، هنوز معمولی بود.
اما هرجا که برسد، سکوت بعد از خودش را هم عوض میکند.
انفجار، پیش از آنکه چیزی را ویران کند، سکوت را متلاشی میکند. اما صدای انفجاری که به ما مربوط باشد را نمیتوانیم بشنویم. حتی نمیتوانیم رعشههایش را حس کنیم. در یک آن در یک لحظه حرکت زمان کند و کندتر میشود تا به صفر برسد.
در عوض صدایی که میشنویم و در لحظه شنیدنش از جا میپریم را میتوانیم تحلیل کنیم. میتوانیم ریتم و وزنش را بررسی کنیم و ببینیم که کجای قلب ما را سوراخ کرده است. گدازههایش تا کجای افکارمان پرتاب شده و ترکشهای تیز و برانش چهقدر دلآشوبمان کرده است.
اصلا شاید ترسناکترین بخش انفجار، خود صدا نباشد؛ چند ثانیه بعد از آن باشد. همان چند ثانیهای که همه منتظرند چیزی دوباره شنیده شود؛ صدای موج، صدای باد، صدای نفس کشیدن زمین...
دردناکترین صدای انفجار اما شنیدنش از هزار و چهارصد و اندی کیلومتر دورتر است. نه با شدتش از جا میپری و نه با موجش زیر پات میلرزد اما قلبت خفقان میگیرد از شدت بیخبری...مثل کسی که منتظر است اما نمیداند منتظر چه، قوه ادراکیات ناخودآگاه دنبال حادثه میگردد
سعی کنید همیشه یک تکه آسمان بالای زندگیتان نگه دارید.












