داشت روی تخته گچی راه میرفت، آن هم با چه آرامشی. نمیتوانستم حدس بزنم هر بار که روی آن قدم میزند چه قدر خدا خدا میکنم که نیفتد. خودش اما آرام بود. حتی یک جا رفت وسط تخته ایستاد، به آن فشار آورد و گفت ببین نمیشکند. من از روز اول که آمدم بارها امتحان کردم؛ نترس.
فرزانه برعکس تصورم اتفاقا متاهل بود. همسر مشوقی داشت و از روز اول جنگ هم ثانیهای نمیتوانست در خانه بنشیند
شنیدن این حرف از زبان یک اوستای (استاد) گچکار خیلی تفاوت داشت تا از زبان فرزانه ۲۵ ساله. او که باعث شد به محض ورودم به ساختمان نیمهویران شهرک بروجردی، در همان واحدی که داشت دیوار را گچکاری میکرد، بمانم و تا میتوانم با او حرف بزنم. دیدن فرزانه در آن موقعیت روی تخته گچکاری و در حالی که داشت دیوار یکی از خانههای آسیب دیده در جنگ را گچکاری میکرد برای همه بهتآور بود ولی برای من که با او بیشتر رفیق شدم و فهمیدم چهها که نمیکند، طور دیگری جذاب بود.
فرزانه برعکس تصورم اتفاقا متاهل بود. همسر مشوقی داشت و از روز اول جنگ هم ثانیهای نمیتوانست در خانه بنشیند. آن طور که میگفت حتی برای تیم واکنش سریع زنان هم ثبت نام کرده بود اما توفیق نداشت و آتشبس شده بود. روحیه عجیبی داشت این دختر. از راهیان نور تا اردوهای جهادی را گذرانده بود و حالا در میانه جنگ نمیتوانست ثانیهای را بدون کمک کردن بگذراند.
خودش عقیده داشت چون روانشناسی هم خوانده باید به آدمها کمک کند؛ به هر شکلی که میتواند. بعدها فهمیدم نه فقط در گچکاری که در نجاری و خلاصه هر کاری که به قول خودش زنانه نباشد، دستی بر آتش داشته برای کمک. فرزانه زنی نبود که برود و در آشپزخانه لقمه بپیچد. میگفت این حس که نتیجه کارم را میبینم، آرامم میکند.
اولش فکر کردم شاید سالهاست گچکاری بلد است. طوری پودر گچ و آب را ترکیب میکرد که انگار سالهاست این کار را بلد است اما وقتی دقیقتر پرسیدم گفت همین جا از اوستاها یاد گرفته؛ چیزی که باورش با مهارت او سخت بود
وقتی آن روز در آن واحد پُر خاک و خل بلوک نیمهویران شهرک دیدمش، دلم خواست بیشتر بشناسمش. همان روز هم گفت که پدر و مادرش خبر ندارند و احتمالا با گزارشهایی که از او گرفتند، تا الان فهمیدهاند که برای گچکاری به خانههای مردم میآید. اولش فکر کردم شاید سالهاست گچکاری بلد است. طوری پودر گچ و آب را ترکیب میکرد که انگار سالهاست این کار را بلد است. اما وقتی دقیقتر پرسیدم گفت همین جا از اوستاها یاد گرفته؛ چیزی که باورش با مهارت او سخت بود.
همان روز طوری با او رفیق شدم که انگار سالهاست او را میشناسم. به شوخی میگفت بین دوستانم خبرنگار نداشتم و تو این طیف متنوع را تکمیل کردی. از آن برونگراها بود و حالا پای کار آمده بود. حالا که حتی امتحان هم داشت و مقدمات پایاننامه را رها کرده بود تا به دغدغههای مهمتری برسد.
فرزانه به گفته خودش جادهصافکن حضور خانمها در جاهایی شده بود که از اساس تا قبل از این جنگ راهی برایشان نبود. این طور که تعریف میکرد روزهای نخست جنگ تلاش زیادی کرده بود تا برای آواربرداری برود و اجازه نداده بودند. میگفت آنقدر پافشاری کرده تا مسئول گروه، از خانمها هم برای آواربرداری اسم گرفته؛ کار به جایی رسیده بود که در روزهایی فقط خانمها پای کار آواربرداری بودند.
فرزانه وسط کار بود که من رسیدم. دلم میخواست بدانم چه انگیزهای باعث شده از صبح روی آن تخته متزلزل بایستد و پایین نیاید. تمام لباسهایش از گچ سفید بود و تیغه گچی از دستش نمیافتاد. وقتی پرسیدم کجا واقعا حس کردی مفید بودی بغضاش گرفت. پشیمان شدم اما فرزانه ادامه داد.
گفت هیچ وقت یادش نمیرود که آن روز زنی که خانهاش را تمیز کرده بودند چطور از او تشکر کرده بود. گفت وقتی آن خانم از بیمارستان آمد و خانهاش را مرتب شده دید گفت اگر شما جهادیها نبودید ما چه میکردیم؟ این را گفت و غرق گریه شد اما تیغه گچی در دستش همچنان داشت ترکهای نشسته بر دل آن ویرانهخانه را بند میزد.
«داستان سرو خمیده» روایت آنهایی است که در روزهای جنگ، نه جلوی میدان بلکه پشت جبههها ایستاده بودند؛ سروهایی که با پشت خمیده نیز همدل ماندند تا دوباره روزی مردم را به تماشای قامت رعنای «ایران» عزیزمان بنشانند.
عکاس: احمدرضا مومنی












