به گزارش خبرنگار کتاب ایرنا، مصطفی شاهرضایی نویسنده کتاب «لب پنجره نشسته بود» پژوهشگر، نویسنده و جراح زانو است. «لب پنجره نشسته بود» نخستین کتاب غیرپزشکی اوست؛ روایتی ادبی، عرفانی و تاملی که از دل تجربه زیسته، امید، رنج و جستوجوی معنا برآمده و میکوشد افقی تازه برای گفتوگوی انسان معاصر با خویشتن، جهان و افقهای نادیده هستی بگشاید.
در ادامه مصاحبه ایرنا با نویسنده این کتاب را میخوانید.
ایمان بیش از آنکه رسیدن به مقصد باشد، نشستن بر آستانه دیدار است
چرا نام کتاب را «لب پنجره نشسته بود» انتخاب کردید؟
نام کتاب پیش از آنکه یک عنوان باشد، یک تصویر است؛ تصویری از انسانی که هنوز از جهان ناامید نشده است. «لب پنجره» جایی میان درون و بیرون، میان تنهایی و امید، میان زمین و آسمان است. در تمام کتاب کوشیدهام نشان دهم که ایمان بیش از آنکه رسیدن به مقصد باشد، نشستن بر آستانه دیدار است؛ همان لحظهای که انسان هنوز در انتظار است، اما دیگر مایوس نیست.
شما یک جراح و استاد دانشگاه هستید، چه شد که زبان علم برای بیان آنچه در ذهن داشتید کافی نبود؟
علم به ما میآموزد جهان چگونه کار میکند، اما همیشه نمیتواند به این پرسش پاسخ دهد که چرا زندگی میکنیم، چرا رنج میکشیم و چرا امیدوار میمانیم. سالها در دانشگاه و اتاق عمل با جسم انسان سروکار داشتم، اما در کنار آن با پرسشهایی روبهرو بودم که پاسخشان در نمودارها و مقالات علمی پیدا نمیشد. «لب پنجره نشسته بود» حاصل مواجهه با همین پرسشهاست؛ جایی که زبان علم محترم است، اما کافی نیست.
این کتاب حاصل یک دوره زیستن است
کدام تجربه شخصی بیش از همه در شکلگیری این کتاب نقش داشت؟
این کتاب حاصل سالها مشاهده است؛ مشاهده رنج، امید، دعا، انتظار، فقدان و بازگشت. بسیاری از سطرهای کتاب پیش از آنکه نوشته شوند، سالها در ذهن و جان من زندگی کردهاند. به همین دلیل همیشه احساس کردهام این کتاب بیش از آنکه محصول یک دوره نوشتن باشد، حاصل یک دوره زیستن است.
نوشتن این کتاب چه تفاوتی با نگارش یک مقاله دانشگاهی داشت؟
در مقاله علمی، مقصود روشن است؛ باید چیزی را توضیح داد یا اثبات کرد. اما این کتاب از جنس دیگری است. در آن کمتر در پی پاسخ بودهام و بیشتر در پی دیدن. اگر مقاله حاصل پژوهش است، این کتاب حاصل سالها تامل، مشاهده و زیستن است.
آیا این کتاب را باید یک اثر قرآنی دانست یا یک اثر ادبی؟
ریشه همه روایتها در قرآن است، اما زبان آن زبان درس تفسیر نیست. تلاش کردهام آیات را از فضای صرفا آموزشی خارج کنم و به عرصه تجربه انسانی بیاورم.
خودمان را در داستانها پیدا میکنیم
چرا روایت را برای گفتوگو با قرآن انتخاب کردید؟
زیرا انسان بیش از آنکه با مفاهیم مجرد زندگی کند، با روایت زندگی میکند. ما خودمان را در داستانها پیدا میکنیم و قرآن نیز سرشار از روایت است.
چرا زبان روایت و تامل را برای گفتوگو با قرآن برگزیدهاید؟
زیرا ایمان تنها با دانستن شکل نمیگیرد؛ با چشیدن نیز شکل میگیرد. انسان امروز بیش از هر زمان دیگری تشنه زیستن حقیقت است، نه صرفاً دانستن آن.
در کتاب شما، خداوند بیشتر به عنوان یک «حضور» تصویر میشود تا یک «مفهوم». این نگاه چگونه شکل گرفت؟
قرآن پیوسته از حضوری زنده و جاری سخن میگوید. در این کتاب کوشیدهام از خدایی سخن بگویم که موضوع بحث نیست؛ حقیقتی است که میتوان با او زیست.
مسائل بنیادین انسان تغییر چندانی نکردهاند
چرا در کتاب از تعبیر «دیدن» بیش از «دانستن» استفاده شده است؟
زیرا بسیاری از حقایق دینی از جنس دیدناند نه فقط دانستن. ممکن است انسان سالها حقیقتی را بداند، اما تا آن را نبیند زندگیاش تغییر نکند.
آیا این کتاب را میتوان تلاشی برای گفتوگوی دوباره قرآن با انسان امروز دانست؟
دقیقا همینطور است. مسائل بنیادین انسان تغییر چندانی نکردهاند؛ ترس، امید، رنج، عشق، تنهایی و جستوجوی معنا همچنان با ما هستند و قرآن نیز همچنان درباره همین مسائل سخن میگوید.
اگر بخواهید یک پیام قرآنی کتاب را برجسته کنید، آن پیام چیست؟
اینکه خداوند در همه فصلهای زندگی حاضر است؛ هم در ایوب و هم در سلیمان، هم در محرومیت و هم در وفور نعمت.
شاید مساله اصلی، غیبت خدا نباشد
در کتاب شما خداوند بیشتر «حاضر» است تا «غایب». این نگاه از کجا آمده است؟
از خود قرآن. شاید مساله اصلی، غیبت خدا نباشد؛ غفلت ما باشد.
تفاوت اصلی این کتاب با بسیاری از آثار دینی معاصر چیست؟
بسیاری از آثار دینی میکوشند خدا را برای انسان توضیح دهند؛ اما این کتاب میکوشد انسان را در برابر خدا متوقف کند.
ادبیات کمک میکند حقیقت را لمس کنیم
در کتاب شما مرز میان ادبیات و الهیات کجاست؟
من ادبیات را رقیب الهیات نمیدانم؛ ادبیات میتواند زبان الهیات باشد. گاهی حقیقتی که در قالب استدلال بیان میشود، در قالب روایت عمیقتر فهمیده میشود. در سنت دینی ما نیز بسیاری از مفاهیم بلند معنوی، نه فقط از طریق برهان، بلکه از مسیر حکایت، تمثیل و روایت به جان مخاطب راه یافتهاند. ادبیات این توانایی را دارد که معنا را از سطح ذهن به عمق تجربه انسانی منتقل کند.به همین دلیل در «لب پنجره نشسته بود» کوشیدهام از ظرفیت ادبیات برای نزدیک شدن به حقیقت بهره بگیرم، نه برای فاصله گرفتن از آن. اگر الهیات به ما میآموزد که حقیقت چیست، ادبیات گاهی کمک میکند آن حقیقت را لمس و با آن زندگی کنیم. شاید بتوان گفت مرز میان این دو، مرز سخت و قطعیای نیست. آنجا که ادبیات در خدمت کشف معنا قرار میگیرد و آنجا که الهیات به زبان تجربه انسانی نزدیک میشود، این دو به یکدیگر میرسند. «لب پنجره نشسته بود» تلاشی است برای همین همنشینی؛ همنشینی اندیشه و احساس، تامل و روایت، ایمان و زندگی.
مخاطب بعد از خواندن این کتاب چه تغییری خواهد کرد؟
دوست دارم خواننده پس از بستن کتاب، جهان را اندکی آرامتر ببیند؛ با این احساس که شاید خداوند همیشه نزدیک بوده و این ما بودهایم که کمتر فرصت دیدنش را داشتهایم. اگر این کتاب بتواند تنها یک تغییر کوچک در زاویه نگاه مخاطب ایجاد کند، کافی است؛ زیرا بسیاری از دگرگونیهای بزرگ، نه از تغییر جهان، بلکه از تغییر نگاه ما به جهان آغاز میشوند. این کتاب بیش از آنکه دعوت به دانستن باشد، دعوت به دیدن است.













