شباهت زندان پهلوی دوم با زندان آمریکایی‌ها در ابوقریب/چه‌طوری چریک؟

تابناک پنج شنبه 25 دی 1404 - 10:24
روزی دو بار هم بیشتر اجازه نمی‌دادند که به دستشویی بروم. در این‌فرصت کاسه ادرار را به دستشویی برده خالی می‌کردم. یک‌بار در همین‌دفعات که کاسه را با خود به روی زمین می‌کشیدم، ادرار لب پَر شد و مقداری از آن روی زمین راهرو ریخت که نگهبان آمد و بقیه آن را روی سرم خالی کرد. یک‌دفعه جا خوردم. آن‌قدر کارش زننده و غیرقابل تحمل بود که نمی‌دانستم گریه کنم یا فریاد بزنم، بغض بدجور گلویم را می‌فشرد.

شباهت زندان پهلوی دوم با زندان آمریکایی‌ها در ابوقریب/چه‌طوری چریک؟

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، شبکه‌های رسانه‌ای معاند ضد ایرانی، با بودجه و حمایت آمریکا و رژیم صهیونیستی می‌آیند و می‌روند و هرکدام ماموریتی دارند. ماموریت یکی از آن‌ها با نام «من و تو» در چند سال اخیر، سفیدشویی رژیم پهلوی و بهشت‌نشان‌دادن دوره سلطنت رضاخان و فرزند محمدرضا پهلوی بود. این‌کار با ساخت مستندها و گزارش‌هایی دروغین درباره وضع معیشت مردم ایران در آن‌دوران انجام شد. دستگاه تبلیغاتی رژیم ورشکسته پهلوی همچنین یک سریال مستند درباره پرویز ثابتی تولید و پخش کرد که کارنامه سیاهی بین رجال پهلوی دارد و به‌عنوان یک‌جلاد و سرپرست شکنجه‌گران کمیته مشترک ضدخرابکاری شناخته می‌شود. 

اما این‌روزها شبکه‌ای چون «من و تو» بازنشسته شده و «اینترنشنال» است که بلندگوی فعالیت‌های ضدایرانی موساد شده است. نمونه‌کارهایش را در هم حوادث روزهای اخیر و نهایت سوءاستفاده از اعتراض مردمی به گرانی‌ها را شاهد بودیم.

نزدیک‌شدن به ۲۶ دی سالروز فرار شاه از وطن، بهانه خوبی برای مرور تاریخ واقعی ایران عصر پهلوی و زمانی است که شکنجه‌های غیرانسانی و حیوانی عجیب و غریبی نسبت به مبارزان سیاسی روا داشته می‌شد؛ شکنجه‌های روحی و جسمانی مختلفی که اساتید آمریکایی و یهودی به ساواک آموزش داده بودند و البته نیازی به اثبات این‌حقیقت نیست که شکنجه‌گران ساواک، دوره‌های مختلفی ازجمله خارج از ایران و توسط افسران موساد و سیا دیدند. 

یکی از مبارزان انقلابی مسلمانی که پیش از انقلاب توسط ساواک دستگیر و شکنجه شد، عزت‌الله مطهری معروف به عزت شاهی است. این‌چهره انقلابی، پس از پیروزی انقلاب از مناسبات و منصب‌های مختلف کنار کشید و مانند برخی، درد و رنج‌هایی را که به جان خریده بود، تبدیل به فهرست سوءاستفاده نکرد. 

عزت شاهی را به‌عنوان کلکسیون شکنجه می‌شناسند و شکنجه‌های ویرانگری نیست که روی بدن و روح و روانش به کار گرفته نشد باشد. تاریخ انقلاب اسلامی ایران، چهره‌هایی مثل عزت شاهی کم ندارد و تلاش داریم در صورت داشتن فرصت و فراغت، تورقی روی خاطرات آن‌ها داشته باشیم. 

به بهانه فرا رسیدن ۲۶ دی و همچنین پشت سر گذاشتن فتنه جدید موساد و سیا که زحمت خواندن اطلاعیه و فراخوان اولیه‌اش به دوش رضا پهلوی شاهزاده همیشه ناکام پهلوی گذاشته شد، ۲ خاطره از خاطرات عزت شاهی را مرور می‌کنیم که مربوط به روزهایی است که او پس از بازداشت، شکنجه‌های سختی مثل شلاق، دستگاه آپولو، آویزان‌شدن از سقف و ... را در کمیته مشترک ضد خرابکاری پشت سر گذاشته بود. 

این‌بخش از خاطرات عزت شاهی، مخاطب را به یاد شکنجه‌های مربیان و معلمان شکنجه‌گران ساواک، یعنی آمریکایی‌هایی می‌اندازد که رفتارهای مشابهی را در زندان‌های گوانتانامو و ابوقریب عراق نشان دادند.

***

چریک و چروک

در شرایطی مرا از بیمارستان به زندان کمیته مشترک، در زیرزمین ساختمان شهربانی بردند که بدنم سراسر جراحت و پای چپم تا کمر در گچ بود و چون هنوز گچش خیس بود حسابی اذیتم می‌کرد. آن‌جا خیلی تاریک و نمور بود و هوای بسیار کثیفی داشت. طوری که نگهبان طاقت تحمل آن‌جا را نداشت و به اجبار و زور در آنجا نگهبانی می‌داد. ابتدا مرا کشان‌کشان به سلولی بردند که نزدیک به زیرزمین بود. شرایط سخت و بدی را پشت سر گذارده و به لحاظ روحی و جسمی وضع بسیار بدی داشتم. دائما در حالت دلهره، اضطراب، ترس و وحشت به سر می‌بردم. با شنیدن کوچک‌ترین صدایی تکان می‌خوردم، فکر می‌کردم که به سراغ من می‌آیند تا از من بازجویی کنند. مثلا وقتی صدای تلفن می‌آمد و افسر نگهبان می‌گفت: «گوشی»، فکر می‌کردم که می‌گوید «شاهی»! این‌قدر متوهم و متوحش بودم.

به لحاظ جسمی هم به هیچ‌وجه قادر به ایستادن نبودم و گچ خیس که از پایم تا بالای کمرم کشیده شده بود طاقتم را طاق کرده بود. بازجویی‌ها و شکنجه‌ها در این‌جا هم ادامه یافت. هروقت مرا برای بازجویی می‌بردند مثل یک‌جنازه روی زمین می‌کشیدند. 

هنگام بالا بردن از پله‌ها سرم از پله‌ای به پله دیگر می‌خورد و در آن‌مدت که بازجویی‌ها ادامه داشت همیشه ورم کرده بود. بازجویی در یک‌سالن انجام می‌شد. چند نفر بالای سرم جمع می‌شدند و اذیت و آزارم می‌کردند. یکی آب دهان به صورتم می‌انداخت دیگری آتش سیگار می‌ریخت و آن‌دیگری آب دماغش را به روی من تخلیه می‌کرد. 

بعد از دستگیری، وقتی مرا به بیمارستان بردند، لباس‌هایم در اثر جراحات و زخم‌ها، خونی و کثیف بود که همه را تکه‌تکه کرده و از تنم درآورده بودند. و قبل از اینکه مرا به کمیته بیاورند پیراهن و شلواری از بیمارستان به من دادند که جلو پیراهن هیچ دکمه‌ای نداشت و شلوار هم با آن وضع پا و گچ پا در تنم نمی‌ایستاد و خیلی زود در سلول پاره شد و من هم آن‌ها را درآورده دور انداختم. گاهی که مرا به بازجویی می‌بردند چون هیچ‌لباسی به تن نداشتم مرا لخت و عور به روی زمین سرد می‌نشاندند و هرچه التماس می‌کردم که یک‌تکه کاغذ یا مقوایی بدهند تا بر روی آن بنشینم فایده‌ای نداشت. گاهی از صبح تا ظهر روی زمین سرد می‌نشستم و به راستی خیلی اذیت می‌شدم و سرما تا عمق وجودم نفوذ می‌کرد. به این هم بسنده نمی‌کردند. گاهی یکی از آن‌ها می‌آمد و پایم را باز می‌کرد تا همه‌جایم پیدا شود. بعد مسخره‌ام می‌کردند و می‌خندیدند. یکی می‌گفت: چریک چطوری؟ دیگری می‌گفت: چروک چطوری؟ حسابی هتک حرمتم می‌کردند و از هیچ اذیت و آزار و توهینی فروگذار نبودند. بدتر از یک‌حیوان رفتار می‌کردند. خیلی غیر انسانی! می‌خواستند به لحاظ شخصیتی خردم کنند. چون هنوز زمستان تمام نشده بود و هوا خیلی سرد بود. هوای زیر زمین و تاریکی هم بر شدت سرما می‌افزود و مجبور بودم با یک پتو در سلول سر کنم. سعی داشتم که غذا نخورم و فقط با خوردن آب برخی خورش‌ها و یا آب آشامیدنی سد جوع کنم تا برای دفع نیاز به دستشویی پیدا نکنم. چرا که من با همان وضع و حال نماز می‌خواندم و دفع هم به حالت ایستاده ممکن نبود و نمی‌توانستم طهارت کنم. ترجیح می‌دادم که فقط به خوردن آب اکتفا کنم.

در سلول به غیر از یک پتو، یک کاسه سه‌کاره داشتم. آن‌کاسه هم ظرف غذا بود و هم ظرف آب. گاهی هم که نمی‌گذاشتند به دستشویی بروم، از آن برای تخلیه ادرار استفاده می‌کردم. یعنی از یک‌طرف با آن‌کاسه آب و غذا می‌خوردم و از طرفی هم در مواقع اضطراری در آن ادرار می‌کردم. چرا که نگهبان‌ها در مورد من سخت‌گیری‌های بی‌حدی می‌کردند و تقریبا از من می‌ترسیدند. به آن‌ها گفته بودند که این‌آدم دوتا پاسبان را کشته است، لذا آن‌ها به چشم یک‌قاتل به من نگاه می‌کردند. گاهی خود به قصد کشت و انتقام‌جویی مرا می‌زدند و توجهی به خواسته‌ها و نیازهایم نداشتند. روزی دو بار هم بیشتر اجازه نمی‌دادند که به دستشویی بروم. در این‌فرصت کاسه ادرار را به دستشویی برده خالی می‌کردم. یک‌بار در همین‌دفعات که کاسه را با خود به روی زمین می‌کشیدم، ادرار لب پَر شد و مقداری از آن روی زمین راهرو ریخت که نگهبان آمد و بقیه آن را روی سرم خالی کرد. یک‌دفعه جا خوردم. آن‌قدر کارش زننده و غیرقابل تحمل بود که نمی‌دانستم گریه کنم یا فریاد بزنم، بغض بدجور گلویم را می‌فشرد. یک‌بار دیگر هم که این‌اتفاق افتاد، نگهبان‌ها آمدند بقیه ادرار را هم در راهرو ریختند. آن‌گاه مرا مثل بوم غلتان روی آن می‌غلتاندند تا زمین را خشک کنند. بعد از این‌جریان که حسابی روحم را آزردند احساس می‌کردم که شخصیتم را به لجن کشیده‌اند و دیگر این‌کار را نکردم. در عوض ادرار درون کاسه را در گوشه‌های سلول می‌ریختم و یا به دیوار آجری آنجا می‌پاشیدم تا جذب و خشک شود. لذا بعد از مدتی این‌‌سلول آن‌قدر بوی تعفن و گند گرفته بود که حد نداشت. هر روز صبح که افسر نگهبان می‌آمد تا آمار بگیرد و حضور و غیاب کند، وقتی دریچه روی در سلول را باز می‌کرد بوی گند به مشامش می‌خورد. چند فحش آبدار خواهر و مادر می‌داد و می‌رفت. در حالی‌که وارد سلول‌های دیگر می‌شد و با زندانی سلام و احوالپرسی می‌کرد. 

طبیعی بود که باید با همین وضع نماز می‌خواندم. چاره‌ای نداشتم. واقعا مکانی برایم نبود تا بتوانم طهارت را رعایت کنم.

شب دامادی

بعد از مدتی که گچ پایم خشک شد، توانستم با زحمت زیاد دستم را به دیوار بگیرم و بایستم. از آنجا که هنوز در ارتباط با من کسی دستگیر نشده بود، تا برای ادعاهایم تاییدی داشته باشند، لذا همچنان به شکنجه و بازجویی من ادامه می‌دادند. دیگر شب و روز نداشتم؛ گاهی شب‌ها می‌آمدند و مرا به بازجویی می‌بردند. در دو ماه اول هر روز کتکم می‌زدند. بعد هم هفته‌ای دو سه مرتبه می‌بردند و می‌زدند. مثل این‌که جیره‌ای برایم تعیین کرده بودند. خود نیز با این‌وضع خو گرفته بودم، اگر روزی غفلت می‌کردند و مرا نمی‌زدند، حس و حالی کسی را داشتم که چیزی گم کرده است. برقراری این‌سهمیه از کتک به شکلی جسمم را برای تحمل بیشتر سختی‌ها تمرین می‌داد طوری‌که دیگر از آن‌ها هراسی نداشتم. وقتی مرا به کمیته مشترک آوردند و گچ پایم را باز کردند، بازجوها لباسی به من نمی‌دادند. شاید به این‌ترتیب می‌خواستند فشار بیشتری به من بیاورند. نگهبان‌ها هم اجازه نداشتند که به درخواستم برای لباس اعتنا کنند.

اما نگهبان‌ها همچنان از من کینه داشتند و با من بد و تند برخورد می‌کردند و به خواسته‌ها و نیازهایم بی‌توجه بودند. از آن‌جا که مثل آدم و حوا در سلول برهنه بودم، خیلی به آن‌ها اصرار می‌کردم که شورتی، تکه‌پارچه‌ و یا دستمالی بدهند تا ستر عورت کنم، اما بی‌فایده بود و آن‌ها اعتنایی به حرف‌هایم نمی‌کردند.

در بالای سلول پنجره‌ای بود که شبکه توری داشت و پشت توری یک‌لامپ ضعیف قرار داشت که در صورت روشن‌بودن، کمی سلول روشن می‌شد، اما از آن‌جا که این‌لامپ همیشه سوخته بود، سلول غرق در ظلمات و تاریکی بود و لخت بودنم به چشم نمی‌آمد اما برای رفتن به دستشویی عذاب می‌کشیدم. با یک‌دست جلو و یک‌دست عقب می‌رفتم و برمی‌گشتم. لذا به خاطر رنجی که از این‌کار می‌کشیدم سعی می‌کردم کمتر به دستشویی بروم. با این‌که غالب نگهبان‌ها بد عنق و بی‌توجه به ما بودند اما بعد از مدتی به نظرم آمد که یکی از آن‌ها آدم خوبی است و بویی از انسانیت برده است. در یکی از روزهای اردیبهشت (۱۳۵۲) بود که صدایش کردم و گفتم سرکار می‌شود این‌لامپ را عوض کنید، دیگر چشم‌هایم دارد خراب می‌شود و نمی‌توانم روشنایی و تاریکی و روز و شب را از هم تشخیص بدهم. او رفت و لامپ را عوض کرد. وقتی کمی سلول روشن شد در را باز کرد و از آن‌چه که می‌دید جا خورد. باورش نمی‌شد. یک‌دفعه با پرخاش گفت: این چه وضعیه؟! پس لباست کو؟! گفتم: از خودتان بپرسید. از نگهبانها! گفت: درست جواب بده. پرسیدم چرا لخت و عوری؟

گفتم: از اول که مرا آوردند فقط یک‌شورت داشتم که آن‌هم بدجوری پاره و زننده شده بود، انداختمش دور. می‌شود شما یک‌شورت و عرق‌گیر به من بدهید؟ او رفت و بعد از نیم‌ساعتی آمد و گفت: ما لباس نداریم فقط لباس زندان داریم، اما بعید می‌دانم شما زندانیان سیاسی این‌ها را بپوشید، این‌شورت و عرق‌گیر زندان است می‌خواهی؟

گفتم: ما زندانی هستیم به مهمانی که نیامده‌ایم. این‌جا هم که کاخ سعدآباد نیست. بده بپوشم. گفت: بلوز و شلوار هم هست می‌خواهی؟

گفتم: آره، خدا خیرت بدهد!

یک‌بلوز و شلوار هم آورد. شلوار تنگ بود ولی به زور پوشیدم. وقتی این‌لباس‌ها را پوشیدم در پوست خود نمی‌گنجیدم، عجب لحظه باشکوهی بود. حسابی نونوار شدم. اولش هم کمی احساس غریبی می‌کردم ولی دقایقی بعد به آن عادت کردم. فردا صبح که آمدند تا مرا به بازجویی ببرند، بازجویان دیدند که من لباس نو پوشیده‌ام. برایم دست زدند و گفتند مبارک است، شاه داماد دارد می‌آید! البته آن‌ها دوباره داشتند مسخره‌ام می‌کردند و می‌خندیدند تا روحیه‌ام را خرد و خراب کنند. من هم شروع کردم به خندیدن به آن‌ها و شوخی می‌کردم و می‌گفتم: بله! بالاخره ما هم داماد شدیم و لباس نو پوشیدیم.

تا آن‌موقع لباس زندان را فقط زندانیان عادی (سارقین، قاتلین و ...) می‌پوشیدند و زندانیان سیاسی لباس‌های خود را به تن می‌کردند و برای اولین‌بار در تاریخ زندان، من به عنوان زندانی سیاسی، لباس رسمی زندان را پوشیدم. تجربه این‌کار برای زندان باعث شد تا یکی دو هفته بعد به بقیه زندانیان هم، لباس زندان بدهند. احتمالا دوباره باز من اولین‌کسی بودم که چشم‌بند بستم، تا آن‌زمان (اردیبهشت ۵۲) به کسی چشم‌بند نمی‌زدند. دستش را می‌گرفتند و به بازجویی می‌بردند و در بین راه با سایر متهمین و زندانیان در راهرو خوش و بش می‌کردند و حتی فراتر از این، همدیگر را در سلول‌ها می‌دیدند. اما در مورد من وضع فرق می‌کرد. وقتی مرا به بازجویی می‌بردند، برای این‌که با سایر زندانیان برخورد نکنم و آن‌ها را نشناسم و نیز برای این‌که متوجه نشوم که آن‌ها تا آن‌لحظه چند نفر را در ارتباط با من دستگیر کرده‌اند، چشمانم را با چشم‌بند می‌بستند و از راهرو عبور می‌دادند. 

منبع خبر "تابناک" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.