آمدیم با مشت‌های گره‌کرده برای ادامه راهت ای امام شهید

خبرگزاری تسنیم یکشنبه 14 تیر 1405 - 19:00
او که بود پشت‌مان چسبیده بود به کوه، خیال‌مان راحت بود، همیشه بود، همه جا، از طرف ما سخن می‌گفت...

گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم_فاطمه مرادزاده؛ همه‌چیز آماده بود. کارت‌های سبز و آبی اهل رسانه توی دستمان، راه افتادیم به سمت مصلی. 

جمعه‌شب؛ ساعت از 9 گذشته بود که هشت‌نفرمان توی خیابان بهشتی بودیم و هر کسی سوژه‌ای را برای گرفتن عکس و فیلم حین راه رفتن انتخاب می‌کرد.  
موکب‌های خیابان بهشتی یکی یکی آماده می‌شدند.

اسم گروه‌مان، گروه شهید باقری بود. نفهمیدم چه کسی این اسم را رویمان گذاشت، اما انگار چندان بی‌حکمت نبود.

جلوی در اصلی مصلی که رسیدیم، جمعیتی حدود 200 تا 300 نفر ایستاده و منتظر ورود به مصلی بودند. 

پیشتر گفته بودند درهای مصلی ساعت 6 صبح شنبه باز می شود، اما انگار بی‌تابی و انتظار سختِ 4 ماهه برای دیدار داشت کم‌کم کار خودش را می‌کرد. 

ماجرای ما اما متفاوت بود، با آن کارت‌ قرار بود تا هرجایی که لازم است بدون ممانعت برویم. خیال‌مان راحت بود که درها به روی‌مان باز است، 
اما باز نبود!...

خسته بودیم، مدام توی ذوق‌مان می‌خورد، اما از انرژی‌مان چیزی کم نشد، می‌دانستیم قرار است راوی چه واقعه مهمی از تاریخ باشیم و روایتگر آیین وداع با چه شخصیتی.

اسم گروه‌مان شهید باقری بود، یعنی که باید در سنگر دیده‌بانی و عملیات شناسایی، یک چشم‌مان به میدان باشد و یک چشم به مردم ایران که قرار بود دسته دسته به دیدار آقا بیایند، آنهم برای آخرین بار و در یک اجتماع عظیم میلیونی.

ما هم میزبان بودیم و هم راوی و خبرنگار.
این به ما قوت می‌داد. حتی وقتی پس از عبور از سه حلقه محکم امنیتی، برای رسیدن به جایگاه اهل رسانه یکی دوساعت هم سربالایی و سرپایینی‌های مصلی را بالا و پایین کردیم و صدای ذوق‌ذوق کردن زانوهایمان توی گوش‌مان می‌پیچید...

از همان ابتدای کار، سختی‌ها شروع شده بود. پیش از آنکه تحلیل و تفسیر و قضاوت‌های راه و بی‌راه شروع بشود، این فکر پیچید توی سرم که شاید این همان ابتدای راهی است که باید بدون او شروع بشود؛ سخت و پرمانع با پستی و بلندی بسیار...

او که بود پشت‌مان چسبیده بود به کوه، خیال‌مان راحت بود، همیشه بود، همه جا، از طرف ما سخن می‌گفت، از طرف ما می‌زد توی دهان استکبار، از طرف ما دعا می‌کرد، از طرف ما قران می‌خواند، از طرف ما قیام می‌کرد، از طرف ما تلاش می‌کرد، از طرف ما کتاب می‌خواند، حتی از طرف ما ورزش می‌کرد. همه این‌کارها را می‌کرد و انگار داشت یادمان می‌داد. یاد گرفته و نگرفته، پشت سرش بودیم، خیال‌مان راحت بود که وجود او جبران تمام کم‌کاری‌ها و کاستی‌هایمان است.

صبح یک‌روز که هوا نه گرم بود و نه خیلی سرد، اما یکهو پر کشید. 
پر کشید و پشت‌مان به‌ یک‌باره خالی شد. ما ماندیم و تمام آنچه می‌دانستیم و نمی‌دانستیم، یاد گرفته و نگرفته بودیم!
حالا انگار همه‌ی آن بارها افتاده است روی دوش‌ خودمان...

آقایمان، عالم بود، استاد بود. استادها دست شاگردانشان را می‌گیرند و جلو می‌برند، مثل او که عادت نداشت یکهو یک‌بار بزرگ روی دوش‌مان بگذارد، برای همین بیشتر از 120 روز دیگر هم کنارمان ماند، تا امت مبعوث‌شده‌اش، یادنگرفته‌ها را یاد بگیرد و آرام آرام دست روی زانوان خودش بگذارد. 

چند روز هم اینجا توی مصلی و تشییع تهران و قم و مشهد کنارمان می‌ماند تا خیالش راحت بشود از امتش و امانتی که به آنها می‌سپارد و می‌رود؛ همان امانتی که 37 سال زحمت برایش کشید، عرق ریخت، همان درختی که با شیره جان آبیاری‌اش کرد و با دست نحیف مجروحش هرس کرد؛ همان درخت تنومند انقلاب و نظام که ریشه‌هایش در خاک مقاومت گسترده شده و سایه‌اش روی سر مظلومان عالم گسترده است؛ همان درختی که قرار است پشت‌گرمی منجی بشریت برای ظهورش در وانفسای بی‌معرفتِ انسان‌ستیزی و جهل و ظلمت و تاریکی و استثمار و استکبار باشد.

انتهای پیام/

 

منبع خبر "خبرگزاری تسنیم" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.