عصر ایران ؛ علی نجومی ــ اوایل اردیبهشتماه سال ۱۳۵۵ خورشیدی، خبر مرگ یکی از ثروتمندترین مردان ایران به خبر اول رسانهها تبدیل شد. پسران نوجوان روزنامهفروش در چهارراهها فریاد میزدند: «مرگ سلطان سیمان».
بله، احمدعلی ابتهاج با خودروی مرکوریاش، به همراه راننده، دو فرزند خردسالش و خواهرزادهاش، در حالی که از ویلای نوشهر به سمت تهران بازمیگشتند، در یکی از گردنههای جاده هراز به درهای ۲۰۰ متری سقوط کردند و طعمه آبهای خروشان رودخانه هراز شدند. البته توجه داشته باشید که هرازِ ۵۰ سال پیش بسیار پرآبتر از هراز این روزها بود.
پادکست را اینجا بشنوید
چند روز، کماندوهای ارتش، مأموران پلیس و نیروهای آتشنشانی با انواع تجهیزات، منطقه را وجببهوجب جستوجو کردند، اما هیچ خبری از اجساد نبود. عملیات در آستانه توقف بود که در پنجمین روز جستوجو، جسد راننده را پیدا کردند؛ آن هم ۱۲ کیلومتر دورتر از محل سقوط. فردای آن روز نیز جسد خواهرزاده ابتهاج پیدا شد، اما اجساد احمدعلی ابتهاج و دو فرزندش هرگز پیدا نشد.
آیا اجساد را دزدیده بودند؟ هیچگاه معلوم نشد. اما چرا چنین عملیات گستردهای برای یافتن آنها انجام شده بود؟ مگر خون ابتهاج از دیگران رنگینتر بود؟ این پرسشی بود که بسیاری از مردم آن روزها مطرح میکردند. همین موضوع باعث شد دکتر مصطفی مصباحزاده، رئیس روزنامه کیهان، از محمد بلوری، مسئول مشهور صفحه حوادث کیهان، بخواهد تهوتوی ماجرا را دربیاورد و مشخص کند که اصل داستان چه بوده است.
بلوری با خودش فکر کرد که اهمیت این پرونده فقط به ثروت ابتهاج برنمیگردد. اما واقعاً وقتی کسی جان باخته، پیدا شدن یا نشدن جسدش چرا باید آنقدر مهم باشد که چنین کارزار بزرگی برای یافتنش به راه بیفتد؟ آیا چیزی همراه او بوده است؟ بدون اطلاعات بیشتر، هیچ حدسی فایده نداشت؛ پس بلوری شروع به جمعآوری اطلاعات کرد.
در این میان، یک نکته توجهش را جلب کرد. هما امیراعلم، دختر دکتر امیراعلم مشهور، که ابتدا همسر شاپور غلامرضا، برادر شاه، بود و پس از جدایی با احمدعلی ابتهاج ازدواج کرده بود، چند ماه پیش از مرگ ابتهاج بر اثر سرطان درگذشته بود. این اتفاق، احمدعلی ابتهاج را دچار آشفتگی روحی شدیدی کرده بود؛ تا جایی که تصمیم گرفته بود فعالیتهای اقتصادیاش را کاهش دهد و زندگی آرامی را در جایی آرام، احتمالاً سوئیس، آغاز کند.
ابتهاج مبلغ هنگفتی در یکی از بانکهای سوئیس سپردهگذاری کرده بود و رمز حساب را روی پلاکی از طلا حک کرده و با زنجیری به گردن میآویخت. حالا احتمال میرفت آن پلاک در آبهای خروشان هراز، جایی میان شاخهها یا صخرهها گیر کرده باشد و طبق قوانین بانک، تنها کسی که آن رمز را میدانست میتوانست به آن ثروت دسترسی پیدا کند. یعنی حاصل آن همه ثروت و مکنت، دود شد و به هوا رفت.
و همین شد که امیرهوشنگ ابتهاج، همان «سایه» شاعر نامدار فارسی، برای مرگ عمویش این بیت را سرود:
آن که سنگِ صد بنای نو نهاد
سنگِ گوری هم نصیبِ خود نبرد
خب، این مرگ دلخراش و راز کشفشدهاش، فقط مشتی نمونه خروار از نبوغ محمد بلوری، روزنامهنگار برجسته ایران، است؛ کسی که صفحه حوادث روزنامه را به قلب تپنده آن تبدیل کرد. اگر کارنامهاش را مرور کنید، میبینید تقریباً در تمام پروندههای مهم، از قتل گرفته تا سرقت، تجاوز و دهها ماجرای دیگر، بلوری از نخستین کسانی بود که راز ماجرا را کشف میکرد. حتی بسیاری از تیترها و نامهایی که برای پروندهها انتخاب کرد، بعدها به عنوان مرجع در ذهن مردم ماندگار شدند.
برای نمونه، در پرونده غلامرضا خوشرو، قاتل زنجیرهای زنان تهران که سال ۱۳۷۶ اعدام شد، این محمد بلوری بود که لقب «خفاش شب» را برای او انتخاب کرد؛ لقبی که برای همیشه بر سر زبانها افتاد. او حتی در روند شناسایی و دستگیری این قاتل نیز کمک قابل توجهی به پلیس کرد.
البته محمدخان بلوری، متولد سال ۱۳۱۵ در قائمشهر، همیشه هم بخت با او یار نبود؛ بهویژه زمانی که یک سوی پرونده به خانواده پهلوی میرسید.
نام این پرونده «ماجرای قتل فلور» بود.
داستان از این قرار بود که شاپور حمیدرضا، کوچکترین برادر محمدرضا شاه پهلوی، پس از آنکه همسر اولش، مینو دولتشاهی، به دلیل عیشونوشهای دائمی او از وی جدا شد، با زنی به نام هما ازدواج کرد. هما برخلاف همسر اول، تصمیم گرفت رفتارهای شاپور را نادیده بگیرد تا جایگاهش به عنوان همسر و مادر فرزندان او به خطر نیفتد.
اما در همین روزها، زنی به نام فلور وارد زندگی شاپور شد.
فلور به یکی از کافههای معروف تهران رفتوآمد داشت و با بسیاری از ثروتمندان پایتخت آشنا بود. تا اینکه شبی شاپور حمیدرضا او را دید و کمکم فلور به یکی از اعضای حلقه عیشونوش شاهزاده تبدیل شد. مدتی بعد، فلور از شاپور باردار شد و همین، آغاز تراژدی زندگی او بود. با وجود اصرار شاپور و هما، حاضر نشد جنینش را سقط کند.
دلیلش هم این بود که پیش از آن چند بار سقط جنین کرده بود و پزشکان هشدار داده بودند که این بار سقط میتواند جانش را بگیرد.
خلاصه، از شاپور و هما اصرار بود و از فلور انکار، تا اینکه شبی هما با دو مرد هیکلدار و گردنکلفت به خانه فلور در حوالی خیابان لالهزار رفت و با قندشکن او را به طرز وحشیانهای به قتل رساند.
اما صحنه قتل را طوری طراحی کردند که انگار سعدالله، خدمتکار نوجوان فلور، مرتکب این جنایت شده است.
سناریو تقریباً بینقص بود و احتمالاً قرار بود رسوایی شاهزاده برای همیشه لاپوشانی شود، اما محمد بلوری، با کمک دست سرنوشت، برگ برندهای رو کرد که مانع از اعدام سعدالله شد.
حتماً میپرسید چگونه؟
بلوری از طریق یکی از پزشکان قانونی معتمد فهمید که فلور هنگام مرگ، دو ماهه باردار بوده است. سپس با نقش بازی کردن در قالب یک جوان ژیگول و رفتوآمد به کافهای که پاتوق فلور و اطرافیانش بود، توانست ارتباط میان فلور، هما و شاپور حمیدرضا را کشف کند.
البته این پیگیریها برایش بیهزینه هم نبود. یک شب، مأموران ساواک بیرون همان کافه حسابی او را کتک زدند و تهدیدش کردند که دیگر درباره این پرونده چیزی ننویسد. اما بلوری تصمیم گرفته بود حقیقت را در روزنامه کیهان منتشر کند؛ پیش از هر چیز برای نجات جان سعدالله.
سرانجام مطالب منتشر شد و ثابت شد که فلور هنگام قتل، جنینی دوماهه در شکم داشته است. حالا شاپور حمیدرضا میتوانست به عنوان مظنون اصلی مطرح شود، اما فشارهای دربار و ساواک اجازه نداد حتی پای شاپور و هما به دادگاه باز شود. سعدالله در نهایت به چهار سال زندان محکوم شد، اما محمد بلوری هیچگاه نفهمید که پس از آن، چه سرنوشتی در انتظار او بوده است.
در پایان، بد نیست حکایت بامزهای از دوران نوجوانی استاد محمد بلوری و شیطنتهایش را هم بشنویم.
او از همان سالهای نوجوانی، استعداد نویسندگیاش را نشان داده بود؛ تا جایی که در ازای دو ریال، برای همکلاسیهایش نامههای عاشقانه مینوشت تا آنها برای دختر مورد علاقهشان بفرستند.
تا اینکه یک روز خودش هم گرفتار عشق شد و دل به یکی از دخترهای همسایه باخت. نامهای عاشقانه و پر از سوز و گداز نوشت، آن را لای کتاب گذاشت و در فرصتی مناسب، کتاب را به دختر رساند.
دختر نگاهی عاقلاندرسفیه به او انداخت، ابرویی بالا انداخت و رفت.
فردای آن روز، محمد بلوری با هزار امید و آرزو، و البته کمی اضطراب، سر راه دختر ایستاد. هنوز از چند متری او را ندیده بود که فهمید اوضاع قمر در عقرب است.
دختر با قدمهای محکم و چهرهای عصبانی به سمتش آمد، کتاب و نامه را محکم به سینهاش کوبید و گفت:
«پسره بیشعور! فکر کردی من هم مثل بقیه دخترها هستم که این نامههای دو ریالی برام میخری؟»
این را گفت و رفت.
محمد بلوری ماند و دلی شکسته و غروری خردشده؛ در حالی که این جمله برای همیشه در گلویش ماند:
«بابا، آن نامههای دو ریالی را هم خودم مینویسم و به بچهها دو ریال میفروشم!»