به گزارش خبرنگار کتاب ایرنا، سینما و تلویزیون همواره برای مخاطبان جذابتر از کتاب بوده است، شاید برای اینکه تماشاکردن فیلم در ذات خودش سادهتر از خواندن کتاب است. در این میان نویسنده کتاب سادهتر میتواند آنچه را در ذهن دارد به مخاطب منتقل کند یا کارگردان؟ کتاب یا فیلم کدام رسانه، پیامرسان بهتری هستند؟ در گفتوگو با مسعود فروتن مجری، نویسنده و کارگردان امکان جستوجو در میان حوزههای مختلف پیدا شد.
این گفتوگو ابتدا به بهانه انتشار کتاب «میترا هستم» انجام شد و در ادامه آن درباره چرایی توقف فعالیت تلهتئاترها در ایران، انتقال پیام در رادیو و تلویزیون، فعالیت پلتفرمها و چرایی کوچ مجریان به آن رسانه صحبت شد. این گفتوگو در دو بخش تنظیم شد و قسمت نخست آن را میتوانید اینجا بخوانید. در ادامه بخش دوم و پایانی منتشر میشود.
من کتاب را انبار نمیکنم
شما تا به امروز کتاب تالیف کردید و در رادیو و هم در تلویزیون و سینما فعال بودید، از طریق کدام رسانه توانستید پیام را کاملتر و همان چیزی را که در نظر داشتید منتقل کنید؟
من خودم کتاب خواندن را دوست دارم، مانند شما خانمها که نمیتوانید از جلوی جواهر فروشی بدون اینکه به ویترین نگاهی کنید، رد شوید؛ با ورود به کتابفروشی دیوانه میشوم، میروم چهار کتاب میخرم در حالی که سه کتاب را نمیخواهم، نمیتوانم کتاب نخرم، کتاب با من هست. خوشبختانه کتاب را کادو میدهم، از آن افرادی نیستم که کتاب را بخوانم، روی طاقچه بگذارم و بگویم که این تعداد کتاب دارم. کتاب برای خواندن است و کتاب را که میخوانم دیگر کاری با آن ندارم و به دیگران کتابی را که البته دست دوم است، هدیه میدهم، من کتاب را انبار نمیکنم.
کتاب برای خواندن است و کتاب را که میخوانم دیگر کاری با آن ندارم و به دیگران کتابی را که البته دست دوم است
کتابخواندن از طریق رادیو بیشتر تاثیر میگذارد. خودم کتابخوانی را در رادیو بیشتر دوست دارم، زیرا یک حس تو را میگیرد و با گوش دادن به رادیو است که من قصه را برای مخاطب میخوانم. کتابخوانی در رادیو کار سختتری است، زیرا وقتی از رادیو میخوانید باید صحنه را بسازید و نمایش رادیو باید به شکلی اجرا شود که مانند وقتی باشد که در صحنهای ژاله علو بازی میکند و در کشتی حرف میزند، مخاطب حس کند که در کشتی نشسته است. کسی که کتاب را میخواند میتواند در القای پیام کتاب موثر باشد.
گاهی گوش دادن به شعر قشنگتر از خواندن آن از کتاب است
شما به عنوان نویسنده وقتی کتاب را مینویسید، پیامی را منتقل میکنید، وقتی یک فیلم را بازی میکنید یک پیامی را منتقل میکنید در فیلم صدا و تصویر هم دارید، وقتی که کتاب را برای مخاطب میخوانید پیام را با صدا و احساسات را منتقل میکنید، به نظر شما کلمات رابطهای بهتری هستنند یا تصویر یا صدا؟ کدام میتوانند درددل نویسنده را بیواسطهتر به مخاطب برسانند؟
من شعر کوتاه برای شما میخوانم:
تو به من خندیدی و نمیدانستی/ من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم/ باغبان از پی من تند دوید/ سیب را دست تو دید/ غضب آلود به من کرد نگاه/ سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک/ و تو رفتی و هنوز/ سالهاست که در گوش من آرامآرام/ خشخش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم/ و من اندیشه کنان غرق در این پندارم/ که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت.
(شعر سیب/ حمید مصدق/ خرداد ماه ۱۳۴۳)
میگویم من خوب میخوانم، اما این نوع خواندن تفهیم کلمه رساندن حس بچه ۱۰ تا ۱۲ ساله دختر همسایه است که برایش سیبی دزدیده شده است، گوش دادن به این شعر میتواند خیلی قشنگتر از این باشد که شما کتاب را باز کنید و بخوانید. وقتی فردی شعری را با حس کامل برای تو میخواند، حس منتقل میشود. تفاوت میان گویندهای که خوب میخواند یا فردی که حروف را میخورد، مهم است. خواننده خیلی خوب شعر را ادا میکند و شعر را میفهمد و وقتی میخواند مشخص است که سین او دندانه دارد یا میفهمید که سین کشیده است، این شکل از خواندن میان گویندگان به رسمالخط تبدیل شده است.
آدمی که اجرا میکند، این کار را بلد است، میداند چگونه بار شعر شاعر را منتقل کند و به مخاطب برساند، قصه خواندن هم همینطور است، اگر بتوانید خوب قصه بخوانید و اجرا کنید، پیام نویسنده را میتوانید منتقل کنید.
من میکروفون میلیونها انسانم
مخاطبهای رادیو، تلویزیون و کتاب چه تفاوتی با هم دارند؟ زمانی که کاری را خلق میکنید چقدر به آنها توجه میکنید؟
میان مخاطبان تفکیک قائل نیستم، من وقتی در تلویزیون یا رادیو برنامه اجرا میکنم، در ذهنم آدمهایی را میبینم که مشغول کارند و مرا گوش میکنند، فردی در اتوبوس رانندگی میکند و صدای من پخش میشود، پزشکی در بیمارستان و به من گفت :«ما دعا میکنیم زمانی که تو برنامه داری مریضی حالش بد نشود، که ما تو را رها کنیم و سراغ بیمار برویم.» شنیدن این جملات خیلی کِیف دارد.
من اینها را در ذهنم میبینم و میدانم دکتری که در بیمارستان است، قصه مرا گوش میکند و میگویم که خداکند مریض بدحال نشود، تا او بتواند برنامه را تا آخر گوش کند. اینها را میبینم و برای آنها قصه میخوانم، من میکروفون میلیونها انسانم که آن طرف هستند، من دوربین افرادی هستم که مرا تماشا میکنند، برای همین باید قیافه من خوب باشد، صدایم خوب باشد، تمیز میپوشم تا مناسب باشم، فکر نمیکنم اینکه من قصهای را بخوانم، کافی است، باید کرشمههایم را بلد باشم که سر واژهها کجا تاکید و کجا به جمله تکیه کنم و کجا لحظهای قصه را نگه دارم تا شنونده تشنه بماند، تا بخواهد ادامه آن را گوش کند و این بازی یک گوینده و مجری است.
رادیو هفت هیچ چیز نداشت جزء یک آدم و میکروفن
همکاری شما با رادیو هفت چطور شکل گرفت و چرا با وجود مخاطبهای متعددی که داشت، این رادیو تعطیل شد؟
رادیو هفت مخاطبهای متعددی داشت و یکی از عجیبترین برنامههای تلویزیون بود که هیچ چیز نداشت جزء یک آدم و میکروفن، خیلی از ستارهها، هنرپیشهها و سلبریتیها اعلام میکردند که حاضرند به این برنامه بیایند تا متنی را بخوانند، آنها خودشان تلفن میکردند و دوست داشتند که در این برنامه شرکت کنند. آنجا برای هنرمندان مانند رویجلد مجله بود، خودشان و صدایشان بودند و نه گریم، نه ادایی و نه حتی دکوری وجود نداشت. یک میکروفن و فضای سیاه بود، حال برنامه خوب بود آدمها عاشقانه میآمدند، دقت میکردند و میخواندند. دراین روند به نوعی خودشان را هم امتحان و با دیگران مقایسه میکردند.
رادیو هفت برای هنرمندان مانند رویجلد مجله بود، خودشان و صدایشان بودند و نه گریم، نه ادایی و نه حتی دکوری وجود نداشت
شروع برنامه اینطور بود که منصور ضابطیان با من تماس گرفت و گفت :«برنامهای داریم و یک میکروفن است. ما یک قصهای داریم، قصه «خانجون» که مادربزرگی آن را نوشته تو باید آن را از زبان نوه تعریف کنی.» من گفتم: «من و چه به قصه تعریف کردن؟» من تا آن موقع اجرا نداشتم گفتند ما به دو دلیل میخواهیم که شما باشید یکی اینکه صدای تو صدای خاصی است و دوم اینکه لحن مهربانی دارید و این لحن مهربان به درد قصه خواندن میخورد. من قبول نمیکردم و میگفتم که من در محیط هنری زحمت کشیدم و جایگاهی را به دست آوردم. من در دو دانشگاه درس تلویزیون و سینما خواندم. من این همه سال کارِ کارگردانی تلویزیون کردم و بهترین تلهتئاترها و سریالهای موفق را تولید کردم. حالا با یک کار دیگر ممکن است که آن سابقه از بین برود، میترسیدم، بیم داشتم. اولین قصه را که خواندم ضابطیان گفت: «همین است و همینطور ادامه بدهید.» ۶ ماه هر شب من یک قصه میخواندم یعنی آخرین آیتم برای من بود و با قصه خواندن من برنامه تمام میشد.
در برنامه در آیتمهای کوتاه بازیگران میآمدند و میخواندند دیده میشدند و برای اینکه جایی بود که تماشاچی هم داشت بازیگران میآمدند و هیچکس توقع دستمزد نداشت؛ هیچکس. میآمدند حتی کادو مانند کتاب و شیرینی میآوردند و تکهای را میخواندند. برایشان جذاب بود.
هنرمندان نمیدانند چه زمانی تمام میشوند
خوب است هر چیز در زمان مناسب تمام شود شاید آن برنامه همانقدر جایش بود. من به این معتقدم. هنرمندان ما نمیدانند چه زمانی وقت پایان است. صدای هنرمند در صحنه میگیرد، خُب دیگر نخواند و اجازه بدهد که مردم از او خاطره خوب داشته باشند. چرا باید بلرزد و بخواند که بگوید من میخوانم؟ خواندن با دستگاه که کاری ندارد وقتش است که بعد از این همه سال خداحافظی کند و در خانه بنشیند تا مردم از او خاطره خوب داشته باشند.
اگر من بیمار شدم، دوست ندارم کسی عکسی از بیماری من منتشر کند
چیزی که مخالف آن هستم و به همه دوستان سپردم، این است که اگر خدای ناکرده زمانی بیمار شدم، دوربین سراغ من نیاید مردم اینطور مرا پسندیدند. برای همین من هر روز بیدار میشوم دوش میگیرم اصلاح میکنم، کِرِم میزنم، ادکلن میزنم و رنگی میپوشم؛ زیرا اینطور شمایی که مرا میبیند میگویید که خوب و خوشرنگ پوشیده است و بوی خوبی میدهد و انرژی مثبت به من میدهید و من با این انرژی مثبت تا صبح روز بعد پُر هستم. این را باید بدانیم و هنرمندان ما نمیدانند. عدهای به دیدار هنرمند در تخت بیمارستان میروند و عکس میگیرند من همچنان در شوک دیدن جمشید مشایخی در بیمارستان هستم و بازیگران رفتند و روبه دوربین با او معاشرت کردند برای چه کار میروند؟ برای اینکه تکلیف خود را معلوم کنند که به عیادت او رفتند؟ اگر من بیمار شدم، دوست ندارم کسی عکسی از بیماری من منتشر کند و دوست دارم همه همین تصویر از من را در خاطر داشته باشند این راز طولانیتر ماندن است.
همین برنامه رادیو هفت درست به موقع تمام شد، هنوز در خیایان مردم درباره آن میپرسند یا برنامه دیگری به اسم «یادگاری» داشتم که من در آن درباره دهه ۶۰ صحبت میکردم. وقتی به حسنآباد میروم تا خرید کنم، از من میپرسند: «برنامهای بود که در آن درباره قدیمها صحبت میکردید، چه شد؟» یادشان مانده است، زیرا زیاد و تکراری نشد و در برنامه بیمطلب نشدیم، به موقع تمام شد و مردم آن را به خاطر دارند و افسوس آن را میخورند. راز ماندگاری برنامه «گلهای رنگارنگ» برای همین بود که برای یک مدت موسیقی فاخر در آن برگزار شد و به موقع تمام شد. با آن کار خیلیها به عنوان هنرمند فاخر معرفی شدند و ماندند.
تلهتئاتر میتواند به عنوان کلاس بازیگری باشد
شما سابقه ارزشمندی در کارگردانی تلهتئاترها دارید و تلهتئاترها هم در مردم تاثیر و مخاطبهای متعددی داشت، زیرا شاید بخش بزرگی از مردم ما علاقه به تماشای تئاتر داشته باشند اما به دلیل مسائل اقتصادی نتوانند از این هنر استفاده کنند. چرا تلهتئاتر از تلویزیون جمع شد؟
من نمیتوانم به شما جواب بدهم، زیرا اگر از من بپرسید: «چرا فیلم بازی نمیکنی؟» پاسخ میدهم:«باید پیشنهاد شود، تا بازی کنم.»
تلهتئاترها وزنی داشتند و خیلیها منتظر بودند حتما تئاتر ببینند و این باعث بالارفتن فرهنگ تماشاچی میشد و تفاوت بازی خوب و بد را میفهمید
در سابقه پرونده کاری من بیشتر از ۳۵۰ تلهتئاتر ثبت شده است، باید تلهتئاتر باشد تا من کار کنم، مدت مدیدی است که تلهتئاتر تعطیل شده است. تعطیلی تلهتئاتر به همه هنرهای نمایشی ضربه میزند؛ زیرا تئاتر مادر همه هنرهای نمایشی است. تلهتئاتر به بازیگر سریال که خیال میکند بازیگر است، یاد میدهد که چگونه باید بازی کرد و میتواند به عنوان کلاس بازیگری باشد. بنابراین زمانی که تلهتئاتر برای بازیگران پخش نمیشود، آنها چیزی کم میآورند، از فخری خوروش، جملیه شیخی و پرویز پرستویی و از خیلیهایی که میتوانستند از آنها یاد بگیرند، محروم میشوند.
وقتی تلهتئاتر پخش نمیشود یک کلاس از دانشگاه تئاتر برای بچهها کم میشود، یعنی آموزش بازیگری، آموزش رفتار درست و آموزش اینکه چگونه باید بازی شود، از بین میرود. بازیگری تله تئاتر با بازیگری تئاتر صحنه فرق میکند، بازیگری سینما با بازیگر برای یک دوربین با هم فرق میکند. زمانیکه بازیگر تلهتئاتر هستید باید بدانید که دوربینها کجا است و آن دوربین چه اندازه تصویر از تو میگیرد، اینها را میتوانید در تمرین بفهمید و بر اساس تمرینها بازی و صدا را تنظیم کنید. در تلویزیون نیازی نیست که با اگزجره(اغراق و بزرگنمایی) بازی کنیم، زیرا دوربین به سراغ تو میآید و این آموزش برای بازیگرانی است که کار تئاتر میکردند، اما متاسفانه مدتی است که تلهتئاتر پخش نمیشود دانشجویان مرتب میپرسند چرا؟ میگویم: «من هم مانند شما باید پیشنهاد شود تا کار کنم.» تلهتئاترها وزنی داشتند و خیلیها منتظر بودند حتما تئاتر ببینند و این باعث بالارفتن فرهنگ تماشاچی میشد و تفاوت بازی خوب و بد را میفهمید.
جایی احساس میکنیم که دیگر نمیخواهیم پلتفرم تماشا کنیم
میخواستم نظر شما را درباره کوچ مجریان از تلویزیون به پلتفرمها بپرسم. چرا انجام میشود و آیا این مانند تلهتئاتر چیزی است که مردم از آن محروم میشوند؟ آیا پلتفرمها دسترسپذیر هستند؟
جای پلتفرمها خالی بود و مجری در پلتفرم کار خاصی نمیکند. شاید در این فضا راحتتر میتوانند از واژهها استفاده کنند، شاید میتوانند انسانهایی را جذب کنند که تلویزیون تماشا نمیکنند.
میدان وسیعی برای ساخت برنامه وجود دارد، اما من تعجب میکنم که چقدر پلتفرم بیرون میآید و چقدر گپشو اجرا میشود. گویندگی و گفتوگو کردن در این فضا خیلی زیاد شده است و این زیادی باعث میشود که جایی احساس کنیم که دیگر نمیخواهیم پلتفرم تماشا کنیم.
آیا کیفیتش پایین میآید؟
غیر از آن، چند نفر میتوانند مانند علی ضیا خوب اجرا کنند؟ بپیچانند و بلد باشند. با چند مجری قرار گذاشتم، تا با هم صحبت کنیم، به آنها گفتم: «همه جا نمیشود رفت، درباره چه چیزی میخواهید صحبت کنید؟ من همه حرفهایم را پیش از این بیان کردم. اینکه دوربین بگذارید و صحبت و منتاژ کنیم دو برنامه پُر میشود و بعد چه کار میخواهید بکنیم؟» ترویج پلتفرمها مانند کلاسهای بازیگری است، کلاسهای بازیگری ابتدا قرار بود توسط فقط یک و دو بازیگر مهم مانند امین تارخ برگزار شود، اما هرکسی اجازه گرفت کلاس برگزار کند و بعد تمام افرادی که کار نداشتند و آدمهایی که بازیگران موفقی نبودند، کلاس برگزار میکردند. جوانان به امید اینکه بازیگر شوند، در کلاسها شرکت کردند، اما هیچکس تعهد نمیداد که اگر این دوره را بگذرانید، بازیگر میشوید، بعد از مدتی همه کلاسها خوابید.
جز چهار عکس چیزی از تلهتئاتر باقی نمیماند
اگر تلهتئاتر را با پلتفرم، مخلوط و بهروز کنیم و اسم جدید هماهنگ با پلتفرم برایش انتخاب کنیم، ممکن است تئاترها به پلتفرها برسند و امکان برگزاری داشته باشند؟
باید این کار را بکنند، ارشاد متولی تئاتر است. این روزها وسایل و امکانات همه جا هست، میتوانند حتی تئاترهایی را که در صحنه است، به زبان تصویری تلویزیون برگردانند نه آنچه را هست، ضبط کنند. یعنی باید به زبان تصویر تلویزیون برگردد، بازیها کنترل شود، دکور درست باشد؛ مانند کاری که از بهرام بیضایی باقی مانده است، اثری که در دکور تئاتر چارسو اجرا شده بود، فضای آسیاب قدیمی بود، آسیاب قدیمی را در یکی از روستاهای کاشان پیاده کردند و آنجا کار کردند.
ارشاد میتواند براساس تصویر و براساس صحنههایی که دارد امکانات را فراهم کند و کارگردانهایی که کار تلویزیون میکنند، این را به صورت تئاتر تلویزونی اما در پلتفرم در اختیار مردم بگذارند
تلهتئاتر را میتوانند حتی در دکور هم کار کنند و به عنوان تلهتئاتر بگیرند، نه به عنوان یک اجرا مانند فوتبال. ضبطهایی که پیش از این در زمان مدیران قبلی گرفتند مانند فوتبال است و هرکس بازی دارد، صدای بد، اجرای بد و دکور قاطی، در نهایت یک رپرتاژ از تئاتر است. اگر قرار است تله تئاتر اجرا شود باید برای تلهتئاتر مناسب شود. باید بازیها کنترل شود، باید صحنه کنترل شود نه اینکه با یک ساعت دو ساعت برنامه گرفتن تمام شود. مساله دو ساعت برنامه نیست باید همه چیز تنظیم شود، تا تماشاچی داشته باشد و تماشاچی فکر نکند هم ما سرش کلاه میگذاریم. ارشاد میتواند این کار را انجام بدهد. ارشاد میتواند براساس تصویر و براساس صحنههایی که دارد امکانات را فراهم کند و کارگردانهایی که کار تلویزیون میکنند، این را به صورت تئاتر تلویزونی اما در پلتفرم در اختیار مردم بگذارند.
امیدوارم...
چقدر ما قانون صادر کردیم. اینها باید بشود، جز چهار عکس چیزی از تلهتئاتر باقی نمیماند و حیف است. به یاد دارم چه کارها و بازیهایی اجرا شد، کار تک پرسوناژ بود و پرویز پورحسینی، یک افسر آلمانی را بازی میکرد و دو ساعت تئاتر را به تنهایی اجرا میکرد، اما یک دوربین نبود که اینها را ضبط و در کلاس درس از آن استفاده کنیم، به دانشجویان بگوییم که بازیگری این است، کجا صدا بالا میرود و پایین نمیآید.
ارشاد خودش میتواند شرایط را فراهم، تئاترها را ضبط کند و خودش یک اداره راه بیاندازد، گروهی راه بیفتند و کارهایی را که روی صحنه است با کمک گرفتن از آدمایی که تلویزون را بلد هستند، افرادی که تلهتئاتر را بلد هستند، ثبت و ضبط کنند تا در تاریخ تئاتر بماند.
من انتخاب کردم در حوزه تصویر مجری هستم
پیشنهاد جدید برای بازی دارید؟
پز بدهم؟ مانند بازیگرانی که...
دهها فیلمنامه برایم فرستادند اما ... شوخی کردم.
بله، پیشنهاد شد، اما من بعد از دوسه بازی که کردم، ترجیح دادم، انتخاب کنم که چه کنم. باید بلد باشم که چه کاره هستم و دیدم که در این دنیای تصویر من خوب است که فقط یک مجری موفق باشم؛ مجری باشم که دوستم دارند. مردم من را به عنوان مسعود فروتن مجری رادیو و تلویزیون پسندیند. در خیابان با من سلام و علیک میکنند، اما وقتی که سریال «پدر» را بازی میکردم و آدم بد سریال بودم در خیابان فحش میخوردم، موتوری رد میشد و به من فحش میداد.
برای شما گفتم که در روز عاشورا در آمل بودم و خانم مسنی از جلوی من رد شد، گفت: «خاک بر سر» یعنی کار را دیده بود. ترجیح میدهم همان نقش مثبت در مجریگری تلویزیون را داشته باشم، همان که هستم باشم و بازی دوست ندارم، زیرا در بازی برای سن من نقش اصلی وجود ندارد، باید دایی یا عمو باشم، یا شوهرخاله و اینها و یک جمله بگویم و بروم. نمیخواهم. ترجیح میدهم یک ساعت برنامه برای شنوندگان و تماشاگران اجرا کنم تا اینکه پنج دقیقه بازی کنم، فحش بخورم و بروم. من انتخاب کردم در حوزه تصویر مجری هستم.
ذهن من پر از ماجرا است
اگر بخواهیم جمعبندی کنیم، آینده فرهنگی...
من چه کاره هستم که آینده فرهنگی را از من میپرسید؟ یک عضو کوچک هستم در دنیای پر از ستاره. من یک کرم شبتاب هستم که شب نوری با کتابهایم و کارهایم از خودم بروز میدهم و سعی میکنم که خودم شخصا بیکار نمانم. سعی میکنم که اجرا داشته باشم؛ سعی میکنم بنویسم، وقتی که هیچ کاری ندارم، مینویسم برای اینکه ذهن من پر از ماجرا است، پر از آدمهایی که آمدند و رفتند. و هرکدام تصویری و قصهای دارند؛ میتوان قصه آنها را نوشت و کتاب کرد، من به اندازه ۱۲۰ سال قصه دارم و باید بتوانم بنویسم. فقط نوشتن حوصله میخواهد، نگوییم که فردا مینویسم و باید همین الان شروع کنیم به نوشتن.
ما افرادی هستیم که فقط به زندگی انسانها با دقت نگاه کردیم، من مینویسم و اینها خودش سهم من را کامل میکند. من سهم خودم را اجرا میکنم و سعی میکنم به عنوان آدمی که در کار هنری فعال هستم کار و اجرا کنم، حتی اگر کار خوب باشد کارگردانی تلویزیونی را انجام بدهم؛ صحنه را واگذار کردم به جوانانی که کار میکنند، زیرا حق آنها است، در این سن نباید حرص و جوش بخورم.












