عصر ایران؛ علی نجومی ــ ادبیات داستانی آمریکای لاتین همیشه در میان کتاب دوستان و کتاب بازان ایرانی جایگاه ویژه ای داشته است. کارلوس فوئنتس با آئورایش، کورتاسار با امتحان نهایی، مارکز با صد سال تنهایی ، یوسا با سوربز و ....
برای این اقبال قابل توجه دلایل زیادی می توان برشمرد اما به اعتقاد من شاید مهم ترین مساله نوعی قرابت جایگاه تاریخی بین ما و مردم این سرزمین ها باشد. این که در این کشورها مانند ایران برای بخش مهمی از تاریخ، هویت آدم ها در معرض تاراج بیگانگان و استعمارگران دنیای مدرن بوده است باعث شده است تا دغدغه های این نویسندگان نامدار هم پوشانی غیرقابل انکاری با ما ایرانی ها داشته باشد.
اما در این میان محبوبیت 2 نفر بیش از دیگران بوده است: گابریل گارسیا مارکز و ماریا بارگاس یوسا. شاید طنز ماجرا در این باشد که مارکز یک چپ گرای دو آتشه بود و با فیدل کاسترو یار گرمابه و گلستان بود اما یوسا راست گرا بود و حتی در سال ۱۹۸۸ در کنار شماری از احزاب راستگرا در تشکیل «جنبش آزادیها» شرکت کرد. وی در سال ۱۹۹۰ نامزد ریاست جمهوری پرو شد. اما از رقیب خود آلبرتو فوجیموری شکست خورد و پس از آن همه فعالیتها و برنامههای سیاسی خود را کنار گذاشت.

اما این یادداشت را به این بهانه نوشتم تا برسم به یک دعوای درست و حسابی بین این 2 غول نویسندگی که باعث شد رفاقی گرم و صمیمی تا آخر عمر مارکز بهم بخورد.
در شب 12 فوریه سال 1976، گابریل گارسیا مارکز در اولین شب نمایش فیلم «اودیسه آند» در مکزیکو سیتی شرکت کرد. فیلم مستندی در مورد افرادی بود که از سقوط پرواز شماره 571 خطوط هوایی اروگوئه جان سالم به در بردند. وقتی در حاشیه نمایش این فیلم مارکز دوست قدیمی اش یعنی ماریا وارگاس یوسا را دید آغوشش را گشود تا او را بغل کند. اما یوسا به یکباره فریاد زد تو خیلی بی شرمی و مشکی بر صورت گارسیا مارکز زد و مارکز در حال خون ریزی جدید بر روی زمین افتاد.
در شب 12 فوریه سال 1976، گابریل گارسیا مارکز در اولین شب نمایش فیلم «ادیسه آند» در مکزیکو سیتی شرکت کرد. فیلم مستندی در مورد افرادی بود که از سقوط پرواز شماره 571 خطوط هوایی اروگویه جان سالم به در بردند. وقتی در حاشیه نمایش این فیلم مارکز دوست قدیمی اش یعنی ماریا وارگاس یوسا را دید آغوشش را گشود تا او را بغل کند. اما یوسا به یکباره فریاد زد تو خیلی بی شرمی و مشکی بر صورت گارسیا مارکز زد و مارکز در حال خون ریزی شدید بر روی زمین افتاد. تا آن زمان این 2 نویسنده دوستان بسیار نزدیک هم بودند و به ستایش آثار یکدیگر می پرداختند.
این دوستی بیشتر بر پایه نامه نگاری مبتنی بود که اولین آن را مارکز فرستاد و برای یک سال و نیم این نامه نگاری به طول انجامید تا این که این 2 برای اولین بار در کاراکاس با هم دیدار کردند. این دوستی و رابطه آن قدر گرم و دوستانه شد که این گونه شایعه شد که یوسا به خاطر مارکز اسم پسر دومش را گارسیا گذاشت. در اواخر دهه 1960 یوسا در دادشگاه های پورتوریکو، اسپانیا و بریتانیا به تدریس آثار مارکز پرداخت.
حتی در سال 1971 یوسا رساله ای نوشت به نام تاریخ یک تصمیم که در واقع آنالیزی از رمان صد سال تنهایی مارکز بود و هنر مارکز را در خلق کاراکترهای مختلف ستایش کرده بود.
یوسا و پاتریشیا

بین سال های 1970 تا 1974 این 2 نویسنده بزرگ در بارسلونای اسپانیا همسایه یکدیگر بودند. در میانه سال 1974 وقتی خانواده یوسا مهیای بازگشت به پرو بودند، او با همسرش پاتریشیا متارکه کرد تا با زنی ازدواج کند که او را سوار بر یک کشتی به مقصد ونزوئلا دیده بود. داستان به شکلی پیش رفت که که در اسباب کشی خانواده یوسا خود او غایب بود و این مارکز و همسرش بودند که به پاتریشیا در اسباب کشی کمک کردند.
از همین نقطه گویا اختلاف این 2 نویسنده آغاز می شود. برخی از دوستان مشترک این 2 گفته اند در این زمان مارکز به پاتریشیا توصیه می کند تا از یوسا جدا شود و یا حتی به او پیشنهاد دوستی می دهد. اما داستان هر چه بود پاتریشیا و یوسا در سال 1976 با هم آشتی کردند.
دعوای یوسا و مارکز هم به سبب آشتی پاتریشا و یوسا اتفاق افتاد چون او حالا می دانست که دوست عزیزش سعی در جدایی انداختن بین او و همسرش داشته است.
یوسا و مارکز دیگر بعد از آن هرگز با یکدیگر آشتی نکردند. مارکز در سال 2014 فوت کرد و یوسا هم دیگر هرگز رساله تاریخ یک تصمیم را تجدید چاپ نکرد. البته در سال 2017 یوسا در بخشی از یک سری سخنرانی به مناسبت گرامی داشت 50 امین سالگرد انتشار رمان یک صد سال تنهایی در مورد آثار مارکز صحبت کرد و وقتی از او در مورد اختلافش با مارکز سوال شد او جواب داد: بحث را به جاهای خطرناک نکشید. اما وقتی او از این دنیا رفت من خیلی غمگین شدم همان طور که بعد از مرگ کورتاسار و کارلوس فوئنتس غمگین شدم.