عصر ایران؛ مریم طرزی- کتاب «میشل فوکو از نگاه من/ فضای ادبی» اثری نادر و بنیادین است که دو چهرهٔ بزرگ فلسفه فرانسه در قرن بیستم را کنار هم قرار میدهد: موریس بلانشو (نویسندهٔ کتاب) و میشل فوکو (که کتاب دربارهٔ او و آثارش نوشته شده است).
در حال حاضر این کتاب با ترجمه افشین جهاندیده و به همت نشر بیگاه در دسترس علاقهمندان قرار گرفته است.
این کتاب برای پژوهشگران و خوانندگان فلسفه، بهویژه آنهایی که با اندیشههای فوکو و بلانشو آشنایی دارند، منبع ارزشمندی است.

«میشل فوکو از نگاه من» (Michel Foucault, tel que je l'imagine) اثری است که در آن موریس بلانشو، نویسنده و فیلسوف برجستهی فرانسوی، بهواسطهی دوستی نزدیک و گفتوگوهای عمیقش با میشل فوکو، به کندوکاو در اندیشههای او میپردازد.
این کتاب صرفاً یک نقدِ دانشگاهی نیست، بلکه تلاشی برای درکِ «لحن» و «روحِ» پروژهی فکری فوکو است.
از طرفی کتاب حاضر فقط یک ادای احترام ساده نیست؛ بلکه تأملی عمیق است در مفاهیمی همچون سوژه، داستان، صدای خنثی و جایگاه نویسنده که همگی از دغدغههای اصلی فلسفهٔ معاصر فرانسه به شمار میروند.
برای درک این کتاب، باید نویسندهٔ آن را بشناسیم. موریس بلانشو (۲۰۰۳-۱۹۰۷) یکی از مرموزترین چهرههای روشنفکری فرانسه است.
او رماننویس، منتقد ادبی و فیلسوف بود و آثاری خلق کرد که مرزهای ادبیات، رابطهٔ نوشتن با مرگ، مفهوم سکوت و غیاب را بررسی میکردند.
برخلاف فوکو که شخصیتی عمومی و پرحاشیه داشت، بلانشو زندگیای تقریباً گوشهگیرانه داشت؛ از مصاحبه و حضور در رسانهها پرهیز میکرد.
این کنارهگیری فقط یک ظاهر نبود، بلکه نشاندهندهٔ باور عمیق او بود که نوشتنِ واقعی مستلزم ناپدیدشدن نویسنده است.
سبک نگارش او روزبهروز غیرشخصیتر و «خنثیتر» شد تا صدایی از «بیرون» را بازتاب دهد که به هیچکس تعلق ندارد.

بلانشو هنگام نوشتن این کتاب با پرسشی اساسی روبهرو بود: دوستیِ روشنفکری وقتی که عمدتاً در غیاب و فاصله شکل میگیرد، چه معنایی دارد؟
رابطهٔ بلانشو و فوکو بسیار خاص بود. گویا آنها تنها یک بار در سال ۱۹۶۸، در جریان اعتراضات مه ۱۹۶۸ در دانشگاه سوربن، همدیگر را دیده بودند.
فوکو در آن لحظه، بلانشو را نشناخت و فقط بعداً فهمید که آن مرد ناشناس که با او حرف زده، چه کسی بوده است.
اما برای بلانشو، همین یک دیدار کافی بود تا دوستیای شکل بگیرد که در غیاب و سکوت معنا پیدا میکرد.
بلانشو در این کتاب تعریف خاصی از دوستی ارائه میدهد که ریشه در اندیشهٔ مونتنی دارد، اما بسیار رادیکالتر است. او مینویسد:
«در این دوستی چیزی است که جرئت نمیکنم بگویم، اما بیگمان ریشهٔ آن است: ما نه به خاطر داشتههایمان، بلکه به خاطر کمبودهای مشترکمان به سمت یکدیگر کشیده شدیم.»
از نظر بلانشو، دوستیِ حقیقی نه بر اشتراک یا همدلی، بلکه بر تشخیصِ یک خلأ و نبودِ مشترک استوار است.
به همین دلیل، او جملهٔ شگفتآوری مینویسد:
«دوستی، رابطهای است بدون وابستگی و بدون نقشهکشیدن، اما تمام سادگیِ زندگی در آن نهفته است. این رابطه از طریق درکِ یک “امرِ ناشناخته و مشترک” پیش میرود؛ امری که اجازه نمیدهد دربارهی دوستانمان حرف بزنیم (آنها را تحلیل کنیم)، بلکه تنها ما را قادر میسازد که با آنها سخن بگوییم (با آنها ارتباط برقرار کنیم).»
پاسخ بلانشو در این کتاب، چرخشی رادیکال در مفهوم «دوستی» است.
او مینویسد: «چیزهایی هست که ما را به دیگران پیوند میزند، اما ما باید رابطه آشنایی را کنار بگذاریم و آنها را چون غریبهای بپذیریم.» به باور بلانشو، اصیلترین شکل دوستی، نه در اشتراک تجربیات یا هماندیشی، بلکه در «به اشتراک گذاشتن یک ناشناختگی مشترک» معنا میشود.
فاصله نه مانع، بلکه شرط است و این فاصله تنها در لحظه مرگ فرو میریزد - به همین دلیل است که فقدان فوکو برای بلانشو اینقدر دردمندانه توصیف میشود.
مرگ فوکو در سال ۱۹۸۴، بلانشو را با دوراهی روبهرو کرد: اگر دوستیِ واقعی به سکوت و دوری نیاز دارد، چگونه میتوان پس از مرگِ یک دوست، بدون خیانت به او، او را گرامی داشت؟
بلانشو ظاهراً این مقاله را همچون «هدیهای پس از مرگ» برای فوکو در نظر گرفت؛ سخنی که نمیخواهد جایگزینِ دیگری شود، بلکه تلاش میکند پژواکِ صدای او باشد.
پدرو دِ سوزا، (Pedro de Souza)منتقد برزیلی، اشاره میکند که بلانشو در این مقاله لحنی خاص دارد که آمیزهای است از «تردیدِ هیجانانگیز» و تحسینی عمیق.
در برخی تحلیل ها و نقدها، بلانشو در مواجهه با فوکو، بهمثابه یک «پیامبر» توصیف می شود
.
اما پیامبر در اینجا به معنای پیشگویی آینده نیست، بلکه به مفهوم بلانشویی آن است: گفتاری که زمان حال را متزلزل میکند، ما را در برابر «صدای» بینهایت زبان رها میسازد و به جای ارائهٔ حقیقت، ما را در «بیابانِ زبان» سرگردان میکند.
این متن صرفاً یک تحلیل دانشگاهی نیست؛ بلکه کوششی است برای بازتاباندن صدای فوکو از خلال صدای خودش، با همان مکثها و تردیدهایی که در آثار فوکو دیده میشود.
یکی از مهمترین چالشهای بلانشو در این نوشته، این است که صدای خودش را به خطر میاندازد تا صدای دیگری را بازتاب دهد.
او نمیخواهد خوانش خودش را تحمیل کند، بلکه میخواهد اندیشهٔ دیگری در او ساکن شود. همانگونه که خودش در آثار پیشینش نظریهپردازی کرده بود:
«آنچه در نویسنده سخن میگوید، این است که او دیگر خودش نیست، دیگر هیچکس نیست: نه امرِ جهانی، بلکه گمنامی، خنثی، بیرون.»
بلانشو در نوشتنِ دربارهٔ فوکو، خودش را در معرض همان ناپدیدشدنِ سوژهای قرار میدهد که خودش آن را کاویده است.
او فوکو را «بهمثابهٔ ادبیات» میخواند؛ یعنی بهعنوان فضایی که سوژه در آن محو میشود تا صدایی غیرشخصی پدید آید.
از نگاه این منتقد برزیلی بلانشو در کتابش، فوکو را نه بهعنوان یک فیلسوف نظامساز، بلکه بهعنوان نویسندهای در «فضای ادبی» میخواند که زبانش همواره در حال گریز از تفسیر و معناست.
بلانشو خود، اندیشه فوکو را «فراخوانی به فضای بیرون» میخواند؛ جایی که زبان از اسارت سوژه و هویت فردی آزاد میشود و در بازی ناشناختهای از گفتار و غیاب غوطه میخورد.
او فوکو را نه فیلسوفی که پاسخ نهایی داده، بلکه اندیشمند بیقرار و همیشه در سفر در میان شکافهای دانش و قدرت به تصویر میکشد.
بلانشو در این مقاله به تمام کتابهای مهم فوکو سر میزند – از «نظمِ اشیا» و «دیرینهشناسی دانش» گرفته تا «مراقبت و تنبیه» – اما هیچگاه تلاش نمیکند تفسیری نهایی و یکپارچه از آنها ارائه دهد.
برعکس، او بر ناپذیرفتنی بودنِ تقلیلِ فوکو به یک نظامِ فکریِ واحد تأکید میکند.
این رویکرد با روشِ رایجِ دانشگاهی که میخواهد اندیشهٔ یک نویسنده را نظاممند کند، تفاوت اساسی دارد.
بلانشو از اینکه فوکو را تبدیل به «موضوع» یا «مطالعهای» برای خود کند، خودداری میورزد و بر فاصلهای پافشاری میکند که امکانِ یک مواجههٔ واقعی را فراهم میآورد.
در این مقاله، بلانشو:به مهمترین کتابهای فوکو میپردازد و برای هرکدام چند صفحه توضیح میدهد و دغدغهٔ اصلی آنها را برجسته میکند.
اهمیت فوکو را در این میداند که او راهِ ساختارگرایی را ادامه داد، حتی زمانی که این جریان رو به افول بود.
بر بزرگترین دستاورد فوکو تأکید میگذارد: بهنظر میرسد فوکو سوژه را از تاریخ حذف کرده، یا دستکم آن را به جایگاهی حاشیهای تنزل داده تا سخن، گفتمان و سازوکارهای قدرت جایگزین آن شوند.
به گفتهٔ برخی خوانندگان، بلانشو در این کتاب با «شفافیتی قابلتوجه» مینویسد و کتاب را «سریع و لذتبخش» میکند، حتی برای کسانی که با آثار فوکو آشنایی چندانی ندارند.
«میشل فوکو از نگاه من » بسیار فراتر از یک ادای احترام یا یک تحلیلِ ساده است.
این کتاب در واقع تأملی است بر امکانِ سخنگفتن دربارهٔ دیگری، بر مرزهای گفتار، و بر آنچه در دوستی در برابر هر بیانی مقاومت میکند.
بلانشو در این مقاله به کشمکشهایی میپردازد که درونِ نوشتهٔ او جریان دارند:
ستایش و در عین حال فاصلهگیری،
میل به گفتنِ دیگری و همزمان ناتوانی در چنگزدنِ او،
صدای شخصی و محو شدنِ سوژه،
وفاداری به دوستیِ درگذشته و خیانتِ ناگزیری که هر سخنی دربارهٔ او به همراه دارد.
شاید به همین دلیل باشد که بلانشو مقالهاش را با جملهای متناقضگونه به پایان میبرد که بهخوبی خلاصهٔ تمام کتاب است:
«ای دوستان من، دوستی وجود ندارد.»
این کتاب برای هر کسی که میخواهد فلسفهٔ معاصر فرانسه را عمیقتر بفهمد، و بهویژه برای کسانی که میخواهند بدانند چگونه دو اندیشمند بزرگِ قرن بیستم، با وجود فاصله و سکوت، گفتوگویی زیرزمینی را ادامه دادند که هنوز هم برای ما معنا دارد، اثری ضروری است.
علاقمندان می توانند برای مطالعه بیتر نگاه کنند به:
بلانشو، موریس. میشل فوکو از نگاه من. ترجمهی افشین جهاندیده. نشر بیگاه، (سال 1405).
فوکو، میشل. «اندیشهی بیرون». کریتیک، شمارهی ۲۲۹، ۱۹۶۶.
Blanchot, Maurice. Michel Foucault as I Imagine Him. In Foucault / Blanchot. Translated by Jeffrey Mehlman. Zone Books, 1987.
Foucault, Michel. Maurice Blanchot: The Thought from Outside. In Foucault / Blanchot. Translated by Brian Massumi. Zone Books, 1987.
Kaufman, Eleanor. The Delirium of Praise: Bataille, Blanchot, Deleuze, Foucault, Klossowski. Johns Hopkins University Press, 2001.
کانال تلگرامی سواد زندگی: savadzendegi@