این، هم امتیاز است و هم مساله. زبان شخصی، اگر دچار اختلال و بازاندیشی نشود، میتواند به فرمول بدل شود. نمایشگاه اخیر او در گالری هور، با نوشتار آغازین «طبیعت بزرگترین استاد نقاش است»، در چنین نقطهای ایستاده است: میان مهارت و عادت. در آثار این نمایشگاه با گسترههایی روبهرو هستیم که میان منظره، حافظه و تجرید معلقاند: افقهای کشیده، خاکستریهای سرد، زردهای خاکی، سبزهای متراکم و تودههایی عمودی که به تنه درخت یا بقایای پیکره نزدیک میشوند. این آثار طبیعت را گزارش نمیکنند؛ طبیعت را در دستگاه نقاشانه وکیلی بازمیسازند. مساله همینجاست: طبیعت در این آثار حضور دارد، اما بیشتر به مادهای برای استمرار زبان پیشین بدل شده است تا نیرویی برای برهمزدن آن. وکیلی در کنترل سطح، رنگ و ترکیببندی تواناست و تنها تفاوت معنادار در این نمایش، قدری آسودهتر شدن و مینیمال شدن است.
او نقاش ماهری است و میداند چگونه خاکستری را از رخوت نجات دهد، چگونه زرد را از تزئین دور نگه دارد و چگونه با خطی نیمهپنهان، تودهای رنگی را از بیساختاری بیرون بکشد. اما همین تواناییها بیش از آنکه به کشف تازه منجر شوند، به بازشناسی زبان آشنای او ختم میشوند حال با چند خط کمتر. در اینجا با تکرار خام روبهرو نیستیم؛ با تکرار مهارتی روبهرو هستیم که خطر دارد به فرمول خود وفادار بماند. برای فهم این وضعیت باید به عقب برگشت؛ نه برای روایت زندگی هنرمند، بلکه برای دیدن مسیر طیشده در خود نقاشی. در نقاشی رنگروغن سال ۱۳۷۷ وکیلی، که اکنون در گنجینه موزه هنرهای معاصر تهران قرار دارد، جهانی پرتنشتر دیده میشود.
اسب، بدن، معماری، لکه و خط در وضعیتی نیمهروایی و ناپایدار کنار هم نشستهاند. خط در آن اثر فقط ترسیم نمیکند؛ میکاود، میسازد و همزمان مخدوش میکند. آن نقاشی، برخلاف بسیاری از آثار اخیر، هنوز از درون درگیر است. در مجموعه «جامهدران» این درگیری به نقطه اوج و جدی خود میرسد. سیالیت در آن مجموعه فقط مضمون نیست؛ در ساختار اثر اتفاق میافتد. بدن، نشانه، اسطوره، موسیقی، خط و لکه به نحوی درهم میروند که هیچکدام دیگری را کاملا مصرف نمیکند.
عنوان «جامهدران» نیز دقیق است، زیرا منطق تصویری آثار بر گذار، تغییر حالوهوا و ناپایداری درونی بنا شده است. در آن دوره، وکیلی هنوز با زبان خود خطر میکند؛ فرمها تثبیت نشدهاند و هنوز در حال شدناند. آثار اخیر هور، در قیاس با آن دورهها، بیشتر ادامهاند تا گشایش. وکیلی از فیگور به طبیعت آمده، از بدن به درخت، از روایت به سطح، از اسطوره به منظره ذهنی. این مسیر در ذات خود مهم است، اما در نقطه اخیر، بهجای شکستن الگوهای پیشین، همان الگوها را با موضوعی طبیعیتر و پالتی آرامتر ادامه میدهد. مساله حضور درخت، افق یا سطحهای ساییدهشده نیست؛ مساله آن است که این نشانهها کمتر ضرورت تازهای میسازند و کمتر پرسشی تازه را به میدان میآورند و کمتر به مجموعهای متفاوت میرسند. ما همواره با یک وکیلی آشنا روبهرو هستیم و نه خود و نه مخاطب را نمیخواهد وارد چالش و کشف و خلق مجموعههای متفاوت کند.

آثار مثل همیشه حرفهای و با مهارت پرداخته میشوند، اما کمتر چیزی را در زبان هنرمند جابهجا میکنند یا ما را با یک وکیلی دیگر یا با وکیلی با چند مجموعه کار متفاوت روبهرو میکنند. وکیلی هنوز در نسبت دادن فضای خالی و تودههای فشرده توانمند است؛ اما همین توان، با احتیاطی آشنا اجرا میشود. ضربهها گاه جسورانهاند، اما تصمیم کلی محافظهکار است. تابلوها میدانند چگونه خود را به پایان برسانند؛ شاید بیش از اندازه میدانند. اینجا تفاوت میان پختگی و خطر اهمیت پیدا میکند. پختگی یعنی هنرمند ابزار خود را میشناسد. خطر یعنی همان ابزار را علیه خود به کار میگیرد. وکیلی در آثار اخیر پخته است، اما کمتر خطر میکند. طبیعت، که میتوانست او را از تعادلهای آشنا بیرون بکشد، اغلب به شکلی کنترلشده وارد زبان مألوف او میشود. درست است که طبیعت نیز تکرار دارد، اما طبیعت فقط تکرار نیست؛ امکان اختلال، آشوب، زوال و دگرگونی را نیز با خود دارد. در این آثار، وکیلی بیش از هر چیز از طبیعت، استمرار را آموخته است. طراحی، که همواره قوت بنیادین وکیلی بوده، در اینجا کمتر نقش نیرویی آشوبزا را بازی میکند و بیشتر ضامن انسجام است.
همینجا نقطه قوت و ضعف به هم میرسند. او بهقدری در طراحی تواناست که گاه همین توانایی مانع بینظمی لازم برای جهش میشود. پرسش این است که آیا زبان شخصی، اگر از درون دچار اختلال نشود، بهتدریج به عادت شخصی بدل نمیشود؟ مساله وکیلی فقط فردی نیست. او نماینده نسلی است که پس از انقلاب در نقاشی ایران تثبیت شد؛ نسلی که بیش از حضور پیوسته در میدان جهانی، ناگزیر بود در میدان داخلی دوام بیاورد. در چنین وضعیتی، زبان شخصی به سرمایهای نمادین و اقتصادی بدل میشود و بازار اثر قابل تشخیص، تکرار را تقویت میکند. با این حال، توضیح زمینه، هنرمند مهم را از نقد معاف نمیکند؛ برعکس، او را جدیتر در معرض نقد قرار میدهد. وکیلی به سنتی تعلق دارد که طراحی را نه بهعنوان مهارت نمایشی، بلکه بهعنوان انضباط دیدن جدی میگرفت. همین جایگاه است که نقد آثار اخیر او را ضروری میکند. نمایشگاه هور بیش از هر چیز وکیلی را در ادامه احمد وکیلی نشان میدهد. مزیت، چون زبان او قابل تشخیص و دارای پشتوانه است.
محدودیت، چون این زبان کمتر از خود عبور میکند. «طبیعت بزرگترین استاد نقاش است» جملهای درست است، اما کافی نیست. مساله این نیست که طبیعت چه میآموزد؛ مساله این است که شاگرد تا چه حد حاضر است دانستههای پیشین خود را در برابر آن از دست بدهد. آثار اخیر احمد وکیلی از حیث اجرا، سطح، رنگ و کنترل ترکیببندی، آثار یک نقاش کارکشتهاند؛ اما از حیث خطر، گسست و خرقعادت، محافظهکارند. این آثار پرسشی فراتر از خود وکیلی را پیش میکشند: نقاش پس از رسیدن به زبان شخصی چه میکند؟ آن را عمیقتر میکند یا فقط ادامه میدهد؟ گاهی نباید یک دوره یا یک شیوه یا یک ماده را کنار گذاشت و طرحی نو در انداخت. وکیلی در گالری هور بیشتر در ادامه خود ایستاده است. اگر این ادامه به اختلالی جدی در عادتهایش نرسد، خطر آن است که مهارت چشمگیر او، بهجای ساختن مرحلهای تازه، حافظه موفقیتهای پیشین را بازتولید کند و از او نه یک هنرمند ماندگار و دارای حرف تازه در تاریخ هنر، که تنها یک معلم اثر گذار یاد کند.
* منتقد و روزنامهنگار